Network Friends

 http://feeds.feedburner.com/Matroud
<< November 2008    December 2008     January 2009 >>
December 30, 2008 | سه شنبه 10 دی 1387
Õکار خدا را ببین
قلب دوست‏پسرش مشکل دارد، دوست ندارم غمگین ببینمش. داستان چنین خواهد شد، من خواهم مرد و قلبم را به پسرک خواهم داد.
این‏طور هر دوی ما به آرزویمان خواهیم رسید، قلب من بلاخره به او خواهد رسید و او به پسری که عاشق‏اش است خواهد رسید.
December 29, 2008 | دوشنبه 9 دی 1387
Õشاهزاده نمی‏آید
دخترک در رویاهایش منتظر شاهزاده‏ای سوار بر اسب سفید است و نمی‏داند که مدّت‏هاست همه‏ی شاهزاده‏ها را اعدام کرده‏اند.
December 28, 2008 | یکشنبه 8 دی 1387
Õژول‏ورن + ریور راید
یادش به‏خیر آن‏وقت‏هایی که ژول‏ورن می‏خواندیم و ریور راید بازی می‏کردیم و نمی‏دانستیم عشق چیست و رئیس‏جمهور کیست.
December 28, 2008 | یکشنبه 8 دی 1387
Õبه احترام پرچم
یاد بگیریم که پرچم یعنی نماد یک کشور، فرق نمی‏کند وسطش الله باشد یا شیر و خورشید. پرچم سمبل دولت و حکومت نیست، پرچم نشانه‏ی هویت ملی است.
یاد بگیریم به پرچم کشورمان بی‏توجّه به نوع حاکمان و حکومت، همیشه احترام بگذاریم.
December 21, 2008 | یکشنبه 1 دی 1387
ÕBlack or White
انسان‏ها بین فرشته بودن و شیطان شدن حق انتخاب دارند.
مهم نیست که سفید باشی یا سیاه، مهم این است که خاکستری نمانی.
December 20, 2008 | شنبه 30 آذر 1387
Õآزادی بی شادی؟
آقای خاتمی: وقتی‏که دل تنگه، فایده‏اش چیه آزادی؟
December 20, 2008 | شنبه 30 آذر 1387
Õاتاق ایزوله همان اتاق آخر است
اتاق ایزوله همان اتاق آخر است. همان‏جا که می‏توان منتظران مرگ را به تماشا‏ نشست. در گوشه‏ای از اتاق دختری جوان زمان را گم کرده و آینده‏ی تاریکش را بر قاب خالی سقف سیمانی می‏جوید و آن سوتر پسری جوان با اشک‏ و حسرت لحظه‏های به غروب نشسته‏ی خود را بدرقه می‏کند.
دیدن آنان دل هر بیننده را مچاله می‏کند. اتاق ایزوله همان اتاق آخر است که از قامت بلند تو چیزی جز پوستی و استخوانی نمی‏ماند. نفس‏ها به شمارش می‏افتد، چهره درهم می‏رود و این تنها مادری مهربان یا همسری عاشق است که گونه‏اش را به گونه‏ی بیمار می‏فشارد و آه می‏کشد تا هفت آسمان را به لرزه وادارد. اتاق ایزوله همان اتاق آخر است، انتهای راهرو دست چپ، آخرین لحظه‏ها، آخرین نفس‏ها و آخرین دیدارها. تا به‏حال چشم ده‏ها بیمار در همین اتاق آخر به سقف خیره مانده است.
درماندگان و محکومانی که با ناآگاهی و شدت عمل از جامعه‏ طرد شده‏اند و با نفرت‏ از سوی هم‏وطنانشان تا دروازه‏های مرگ بدرقه می‏شوند. "نازنین" همان است یکی از همان هزاران بیمار، نازنین همان نازنین مادر است اما دیگر مادر آرزوئی برای او ندارد جز اینکه برود. سرفه‏اش بند نمی‏آید، چشمه‏ی اشک مادر خشکیده است و پسر با چشمانی مات به نامزد زیبایی می‏نگرد که...
اتاق ایزوله همان اتاق آخر است. پ.ن: کاش باور کنیم ایدز فقط یک بیماری است، تابستان 1384.
December 17, 2008 | چهارشنبه 27 آذر 1387
Õخدا بودن لیاقت می‏خواهد
وقتی انسان‏های گرفتار و درمانده را می‏بینم.
وقتی خدای بزرگی هست که بی‏تفاوت آن بالا نشسته.
وقتی آدم‏هایی هستند که زندگی و عمرشان را صرف کمک به دیگران می‏کنند.
باور می‏کنم که بعضی آدم‏ها لیاقت خدایی دارند و خدا لیاقت جای بعضی از آدم‏ها بودن را ندارد.
December 17, 2008 | چهارشنبه 27 آذر 1387
Õگاهی باید متعصّب بود
اگر ایرانی نبودم، آرزو می‏کردم بازهم یک ایرانی باشم.
پ.ن: حذف شد.
December 16, 2008 | سه شنبه 26 آذر 1387
Õحقوق‏بشر باکلاس‏ها
وقتی مواردی مثل جنایت جنگی در غزه و سکوت و بی‏تفاوتی تعدادی از مدعیان همیشگی وبلاگستان را می‏بینم، شک می‏کنم.
به خودم شک می‏کنم که آیا مثلا شیرین عبادی واقعا برنده‏ی جایزه‏ی صلح شده است؟ یا وبلاگ‏نویس پرادعای ایرانی اصلا معنی نقض حقوق ‏بشر را فهمیده است؟

December 15, 2008 | دوشنبه 25 آذر 1387
Õسکوتم را بخوان











December 14, 2008 | یکشنبه 24 آذر 1387
Õصرفه‏جویی درست مصرف کردن است
هم‏وطن گرامی آیا می‏دانید:
پس از ازدواج با استفاده از تخت و پتوی مشترک می‏توانید تا 70% در مصرف انرژی صرفه‏جویی کنید.
"صرفه‏جویی کم مصرف کردن نیست، درست مصرف کردن است".
پ.ن: شرکت ملی گاز با همکاری ستاد اقامه‏ی ازدواج.
December 14, 2008 | یکشنبه 24 آذر 1387
Õاو یک مثال نقض است
استاد ما خوش قیافه است، خوش زبان است، کمی خجالتی است. ماشین ندارد و پیاده سربالایی دانشکده را تند تند بالا می‏آید.
استاد ما روحانی است، درس حوزه را در نجف خوانده ولی عاشق ادبیات آمریکای جنوبی است. تنبور می‏نوازد، انصافا هم خوب می‏نوازد.
استاد ما خوش‏تیپ است. شنبه‏ها از آنجا که یک دست لباس آخوندی بیشتر ندارد و همان یک دست هم روی بند مانده تا خشک شود با کت و شلوار سر کلاس می‏آید.
استاد ما برای خودش یک یوزارسیف تمام و کمال است، صدای دخترهای کلاس‏مان وقت درس جواب دادن به لرزه می‏افتد. با حوصله است، تا هروقت بخواهی و هرچندبار درس را برایت تکرار می‏کند. لهجه‏ی شیرینی دارد و لبخندی شیرین‏تر.
عکس زنش را همیشه در جیب عبایش می‏گذارد، درست روی قلبش، این را دخترهای کلاس کشف کردند. همسرش اهل لبنان است، خودش چیزی نگفت امّا همه‏ی بچه‏ها با دیدن عکس به این نتیجه رسیدیم که زنش حتما ملکه‏ی زیبایی لبنان بوده است.
بچه‏ها دوستش دارند، او هم دانشجوها را دوست دارد. منطقی است و تعصّب بی‏جا ندارد. حرفت را تا آخر گوش می‏کند و حتی شاید در آخر بگوید حق با شماست.
روی پیشانی‏اش جای یک شکستگی کوچک است، درست مثل هری ‏پاتر، ما فکر کردیم روزی که برای اولین بار زنش را دیده با سر رفته توی دیوار. امّا خودش گفت که این یادگاری از عضویت در حزب‏الله است. لاغر است، این دوّمین آخوندی است که می‏بینم به نیمه‏ی عمر رسیده و شکم ندارد، درست مثل امام جماعت تنها مسجد محل‏مان که آنقدر طرفدار داشت، وقت نماز برای پانزده دقیقه بچّه متال‏ها با رپ‏ها آشتی می‏کردند و مسجد پر می‏شد از آدم‏های جورواجور، هرکس تابلوی مسجد را نمی‏دید، فکر می‏کرد تالار مد و فشن است.
سرتان را درد نیاورم، این استاد ما آنقدر خوب است که آدم گاهی فکر می‏کند فرشته‏ای از آسمان راهش را گم کرده و درست افتاده وسط دانشکده‏ی ما.
از وقتی با او آشنا شده‏ایم همه‏ی دانشجوها دچار تناقض و یاس فلسفی شده‏اند. او یک مثال نقض است، وجود او برای ما جوان‏های نسل سوّم یعنی آخوند خوب هم هست.
December 13, 2008 | شنبه 23 آذر 1387
Õاعدامش کنید
وای به حال جامعه‏ای که دانشجوی حقوقش در مورد پرونده‏ای که به حق حیات یک انسان مربوط می‏شود، بگوید:
حق‏اش است، باید اعدام شود.
December 12, 2008 | جمعه 22 آذر 1387
Õدل می‏برد ز دستم
وقتی او را دست در دست پسر جدیدی دیدم، دلم شکست. امّا وقتی پسرک را دقایقی بعد دست در دست دختری دیگر دیدم، کمرم شکست.
December 11, 2008 | پنجشنبه 21 آذر 1387
Õرئالیسم جادویی
پسر در حال ورق زدن کتاب لابیرنت استاد بورخس است، دخترک در حالی که آخرین اثر فهیمه‏ی رحیمی را در دست دارد به پسر لبخند می‏زند.
فردا صبح پسرک را مرده پیدا کردند، بیچاره نتوانسته بود این ننگ را تاب بیاورد.
December 10, 2008 | چهارشنبه 20 آذر 1387
Õیاد مرا تو را فراموش
بعد از این همه سال بی‏خبری برگشته، زل زده به چشمانم و می‏گوید: دیدی با آن‏همه ادعا، بازی را چه ساده باختی، یاد مرا تو را فراموش.
December 10, 2008 | چهارشنبه 20 آذر 1387
ÕG A Z A




اینجا وبلاگستان خاموش است.
در همین نزدیکی، مردمی به سوی مرگ می‏روند.

December 7, 2008 | یکشنبه 17 آذر 1387
Õتهاجم فرهنگی
تهاجم فرهنگی یعنی مردی که نمی‏داند همسرش امشب کجاست امّا می‏داند بریتنی اسپیرز با دوست‏پسر جدیدش کجا قرار می‏گذارد.
December 6, 2008 | شنبه 16 آذر 1387
Õفرهنگ بینی سربالا
چرا بعضی از خانم‏ها که ساعت‏ها وقتشان را جلوی آینه صرف هنر میک‏آپ می‏کنند فراموش‏شان می‏شود داخل آن بینی سربالا را هم کمی تمیز کنند؟
December 6, 2008 | شنبه 16 آذر 1387
Õشب دانشجو
شانزدهم آذر ماه روز دانشجو است، امّا شاید بعضی‏ها ندانند یا فراموش کرده باشند که 18 ت.ی.ر ماه هم به روایتی شب دانشجو است.
December 6, 2008 | شنبه 16 آذر 1387
Õکتاب دزدها
در غرب وحشی اسب دزدها را اعدام می‏کردند، امروزه باید کتاب دزدها را گردن بزنند.
پ.ن: CD و DVD هم شامل حکم بالا می‏شود.
December 5, 2008 | جمعه 15 آذر 1387
Õدل به دل راه نداشت
پسرک در دل غربت با یاد دختری زنده بود که در دلش یاد غریبه‏ای نقش بسته است.
December 3, 2008 | چهارشنبه 13 آذر 1387
Õانتقام خاموش
تنهایم که گذاشت، قسم خوردم انتقام سختی در انتظارش باشد.
حالا برگشته است و من تمام عشق پاکم را نثارش می‏کنم. عشقی که خوب می‏فهمد، هرگز لیاقتش را نداشته است.
December 3, 2008 | چهارشنبه 13 آذر 1387
Õصد رحمت به گوسفند
مسیح: اگر کسی به یک طرف صورتت سیلی زد، بگذار به طرف دیگر هم بزند.
محمّد: چشم در برابر چشم، دست در برابر دست.
پ.ن: حالا شما بگوئید مردم فلسطین پیرو کدام پیامبر هستند؟

December 2, 2008 | سه شنبه 12 آذر 1387
Õپسرک چشم گذاشت
دختر گفت: بشمار.
پسرک چشمانش را بست و شروع کرد به شمردن: یک، دو، سه، چهار...
دخترک رفت پنهان شود، آن‏طرف‏تر پسر دیگری را دید که گرگم به هوا بازی می‏کند، برّه شد و با گرگ رفت.
پسرک قصّه هنوز می‏شمارد.
December 1, 2008 | دوشنبه 11 آذر 1387
Õدرد دل یک مرد
این روزها فقط فا.حش.ه‏ها از صمیم قلب و بدون هیچ انتظار متقابلی، به درد دل‏های یک مرد گوش می‏کنند.
<< November 2008            January 2009 >>

   
 


پرواز هم دیگر رویای آن پرنده
نبود، دانه‏دانه پرهایش را چید تا
بر بال‏هایش خواب دیگری ببیند


آوای باد آوای خشکسالی‏ست
بگذار تا بگویم، تقدیر لاابالی‏ست
باید که عشق ورزید
باید که مهربان بود
زیرا که زنده ماندن
هر لحظه احتمالی‏ست



هستی تهی‏تر از آن است که به
دست آوردنی مرا زبون سازد
و من تهیدست‏تر از آنکه از
دست دادنی مرا بترساند


دلتنگ تو امروز شدم تا فردا
فردا شد و تو باز هم گفتی فردا
امروز دلم مانده و یک دنیا حرف
یک هیچ به نفع دل تو تا فردا


دل اسیر دوست، جان اسیر دل
دوست چه می‏داند، دل اسیر اوست


سنگینی باری که خدا بر دوش
آدمی می‏گذارد آن‏قدر زیاد نیست
که کمرمان را خم کند، آن‏قدر است
که ما را برای دعا کردن به زانو درآورد


 
   
   
   
 

                               

Send IM

MovableType 3.2

Add to Google Reader or Homepage

Bookmark and Share