Network Friends

<< January 2009    February 2009     March 2009 >>
February 28, 2009 | شنبه 10 اسفند 1387
Õشازده کوچولو
و من آن گوسفند ناپاکی هستم که شازده کوچولو می‏ترسید گل سرخ‏اش را بخورد.
February 26, 2009 | پنجشنبه 8 اسفند 1387
Õگفته بودم‏، فقط حالم کمی خوب نیست
انگار هر کاری می‏کنم نمی‏شود
نمی‏شود که برایت ننویسم
اصلا انگار بغضم را گره زده‏اند به تو و تا به نام نخوانم‏ات خلاصی ندارم
این همه سال، بغض‏ات را فرو خوری
کلامی به لب نرانی
کارت بشود نقش زدن
زخمه زدن
مدام و مدام خواندن
می‏شوی درست عین همین حالای من
که تا می‏آیی واژه به لب آری
همه‏اش می‏شود اشک و می‏چکد، می‏بارد بر لب‏ات قبول ندارم
قبول ندارم که بد شده باشم
گفته بودم‏ات فقط حالم خوب نیست، همین
وگرنه بد نشده‏ام
به خدا بد نشده‏ام
احساسم هنوز همان است که بود، که تو بی‏آنکه من بگویم می‏خواندی، می‏دیدی، می‏فهمیدی
می‏دانی این روزها
این همه تنهایی و سکوت
وادارم می‏کند به اندیشیدن
به خیلی چیزها
به خودم، به تو
به رابطه‏مان و به زوال دست‏هامان به این باور که می‏توان جدا بود و دوست داشت
می‏شود دور بود و عاشق ماند
تنها برای دست‏هایی که می‏شناسی
برای خود خودش
خود او که بی‏هیچ عادت و اجباری
بی‏هیچ تکرار و اکراهی
بی‏هیچ حرف و حدیثی
عاشق خود حقیقی‏اش بشوی
نه شیفته‏ی خود حقوقی‏اش
که وجود‏ش مهم باشد، نه حضور‏ش می‏شود فقط نگاه‏اش را حبس کنی پشت چشم‏هایت
نفس‏هایش را بشماری در سینه‏ات
و احساس‏اش را بفشاری میان بازوان‏ات
آن‏وقت فراموش‏ات می‏شود نبودنش
بی‏اینکه نیازت باشد هر روز به نام بخوانی‏اش و تشنه‏ی شنیدن‏اش باشی
که بگویی‏اش و بشنوی‏اش "دوستت ‏دارم را"
که تنها و تنها خیال‏اش برایت بس باشد
بی‏بودنی و بی‏حضوری که دست‏هایم می‏دانند سال‏هاست
با خیال‏ات زنده‏ام
که هنوز می‏دانم صبح، یعنی پلک گشودن‏ات
که شب‏ یعنی چشم بستن‏ات
و پلک هم که می‏بندم، باز می‏بینم‏ات
که هنوز در هوایت نفس می‏کشم
که هنوز هر شب در آغوش‏ات غرق می‏شوم
که هنوز...
که تا ابد...
February 25, 2009 | چهارشنبه 7 اسفند 1387
Õدختران رنگی‏رنگی
این‏طرف آب و آن‏طرف آب ندارد، هرجای این دنیا دختران ایرانی هزار رنگ‏اند.
February 22, 2009 | یکشنبه 4 اسفند 1387
Õخداوندگار معمار
من مست آن شیب‏های زاویه‏دار می‏شوم، شاهکار است این تن عریان تو. خط‏های تیز که به حجم‏های چندبعدی ختم می‏شود.
February 21, 2009 | شنبه 3 اسفند 1387
Õهنر مردانه
اینکه نتوانی جسم زنی را چند بار در طول یک شب راضی کنی، ضعف نیست. امّا اگر بتوانی روح چند زن را در طول شب حداقل یک‏بار ارضاء کنی، هنر است.
February 20, 2009 | جمعه 2 اسفند 1387
Õصدایم را باور کن
آخرالزمان شده است، دخترک حتی باور نمی‏کند که می‏شود عاشق صدایش شد.
February 19, 2009 | پنجشنبه 1 اسفند 1387
Õآغوش پنهان
وقتی آرام خودت را جا می‏دهی میان بازوانم، دنیا آنقدر کوچک می‏شود که می‏توان خدا را با یک بوسه کشت.
February 19, 2009 | پنجشنبه 1 اسفند 1387
Õبازی‏گردان
در نمایش‏نامه‏ی زندگی، من بازی نمی‏کنم به بازی گرفته می‏شوم.
February 18, 2009 | چهارشنبه 30 بهمن 1387
Õمی‏خندم تا اشک نریزم
یادت باشد، هرچقدر ناراحتی‏ام بزرگ‏تر باشد، خنده‏هایم بلندتر است.
February 16, 2009 | دوشنبه 28 بهمن 1387
Õلب‏های منتظر
تشنه‏ام.
عطش این لب‏های داغ را تنها چشمه‏ای که از تن او جاری می‏کنم، پاسخ می‏دهد.
February 15, 2009 | یکشنبه 27 بهمن 1387
Õآخر بازی رسید
دستم را خوانده‏ای، اگر آس دلت را رو کنی، شاه زندگی‏ام جن.ده می‏شود.
February 15, 2009 | یکشنبه 27 بهمن 1387
Õمعجزه کن
چشم‏هایت آدم را تا مرز کفر می‏برد، لب‏هایت امّا معجزه‏ی ایمان است.
February 14, 2009 | شنبه 26 بهمن 1387
ÕI Miss You
مدت‏هاست دلم می‏خواهد کسی باشد که بسیار برایش دل‏تنگ باشم.
February 14, 2009 | شنبه 26 بهمن 1387
Õزیباترین دروغ
و در روز والنتاین به دیگری می‏گویند که دوستش دارند.
و این زیباترین دروغی است که می‏توانند، به همدیگر هدیه ‏کنند.
باشد که ماندگار بماند.
February 14, 2009 | شنبه 26 بهمن 1387
Õیک بسته پول + یک گل سرخ
تمام گل‏های سرخ تقدیم فاح.شگان شهر باد، تنها کسانی که عشق را با همه‏ی وجودشان می‏فهمند و هیچ انتظاری ندارند.
February 12, 2009 | پنجشنبه 24 بهمن 1387
Õبازی خاطره‏ها
گفتی یاد مرا تو را فراموش، یادت فراموش شد، عشق‏ات در خاطرم ماند.
February 12, 2009 | پنجشنبه 24 بهمن 1387
Õزندگی‏ام رنگ باخت
او عاشق چشم‏هایت شد، من عاشق اشک‏های روی گونه‏ات.
داستان ساده بود، سر خوردم روی گونه‏ها تا به لب‏هایت رسیدم.
زندگی‏ام رنگ باخت.
February 11, 2009 | چهارشنبه 23 بهمن 1387
Õقیمت پیروزی
گامبی شاه، پیاده‏ها به صف می‏شوند. بازی آخر، باخت یعنی مرگ. سواران به طرف مرکز، حمله به قلب دشمن. اسب با فیل تعویض شد، دشمن را هرگز کوچک تصور نکن.
قلعه‏ی بزرگ، حالا بهتر شد شاه از معرکه گریخت است. دو پیاده زیر ضرب وزیر، ملکه‏ فرمانده‏ی سپاه من است. رخ آچمز شاه، قلعه محکم و استوار باقی می‏ماند.
پیاده به عرض آخر، پیشرفت بی‏خطر کردن ممکن نیست. فیل یک خانه به جلو، پیاده‏ی شجاع را حمایت کنید. اسب‏ها در گوشه، شاه کیش است. یک قدم تا پیروزی، وزیرش را بگیرید. وزیر به وزیر، تقابل دو قدرت برتر. شاه سقوط می‏کند، کیش و مات.
پیروزی در تقابل بزرگ.
پ.ن: به دشت نبرد دوباره نگاه کن، بازی را مرور کن. همه‏ی سوارانت بر خاک افتاده‏اند. تو مانده‏ای و نمی‏دانی پرچم پیروزی را برای که تکان دهی، پیروزی به چه ارزشی؟
February 10, 2009 | سه شنبه 22 بهمن 1387
Õمدیون انقلاب هستم
اگر این انقلاب نبود، سفر به آمریکا سریع و بی‏دردسر بود و من شاید تنها یک شب تو را در یک کاباره‏ی دور افتاده مهمان می‏شدم.
باور کن یک شب در این کاباره‏ی شلوغ جای خوبی برای عاشق شدن نبود.
February 8, 2009 | یکشنبه 20 بهمن 1387
Õآدم گمان می‏کند
آدم گمان می‏کند یادش می‏رود
آدم گمان می‏کند دروغ است و می‏تواند حافظه‏اش را پیشکش‏ کند تا ببرد
آدم گمان می‏کند… وقتی می‏آید، آدم خیلی گمان‏ها می‏کند
جز اینکه باورش می‏تواند سهل‏تر باشد از انکارش
دوست داشتن را می‏گویم.
پ.ن: آدم گاهی از دوست‏داشتن خسته می‏شود. آدم است دیگر، نمی‏فهمد.
February 7, 2009 | شنبه 19 بهمن 1387
Õجهنم خدا ترس ندارد
هان خدا، مرا از چه می‏هراسانی، جهنم تو در مقابل جهنم نبودن او هیچ مرا نمی‏ترساند.
February 6, 2009 | جمعه 18 بهمن 1387
Õمن رسم عاشقی نمی‏دانستم
شانزدهم مهرماه هزار و سیصد و هشتاد چهار، تکرار می‏شود: نفهمیدم چطور عشقت در دلم نشست آخر من رسم عاشقی نمی‏دانستم.
مرا ببخش که نمی‏دانستم چطور باید دوستت داشته باشم، آخر برای اوّلین بار عاشق می‏شدم.
مرا ببخش که نمی‏دانستم برای ابراز عشقم به تو مقدمه‏ای لازم است، فکر می‏کردم عشق همه‏اش نتیجه است.
مرا ببخش، آخر کسی به من نگفته بود که چطور باید به تو بگویم دوستت دارم، من هرچه در قلبم احساس ‏کردم با تو در میان گذاشتم امّا نمی‏دانستم که نباید در عشق پای حرف‏های دل را به میان آورد.
مرا ببخش، من نمی‏دانستم که در عشق هم می‏شود دروغ گفت. پس اگر همیشه به تو حقیقت را گفته‏ام با اینکه می‏دانستم شاید ناراحتت کند، متاسفم. مرا ببخش، من نمی‏دانستم که باید در بازی عشق بازیگر ماهری بود. کسی به من یاد نداده بود که نباید تمام ماسک‏هایی که در زندگی روزمره‏ام بر چهره می‏گذارم را برای تو آشکار کنم.
مرا ببخش، من فکر می‏کردم که تو دوست داری من واقعی را ببینی نه آن کسی که دیگران می‏بینند، پس پرده‏های درونم را کنار زدم تا تو را به خصوصی ‏ترین لایه‏های وجودم راهنمایی کنم.
مرا ببخش، که هرگز ترا نبوسیدم، آخر من به اشتباه فکر می‏کردم که عشق مقدّس‏تر از آن است که به شهوت آلوده شود. مرا ببخش، که عشقمان را حساب نمی‏کردم، آخر من نمی‏دانستم که عشق را می‏شود اندازه گرفت.
مرا ببخش که همیشه با تو بودن را دوست داشتم آخر نمی‏دانستم که عشق هم حدی دارد.
مرا ببخش که لحظه لحظه‏ی زندگیم را با تو تقسیم کرده بودم، باور کن نمی‏دانستم که از عشق هم می‏شود خسته شد.
مرا ببخش که نمی‏دانستم عشق را باید یاد گرفت، من کودکی بودم معصوم که از عشق هیچ نمی‏دانستم.
مرا ببخش که تو را عاشقانه دوست می‏داشتم، آخر من رسم عاشقی نمی‏دانستم.
February 6, 2009 | جمعه 18 بهمن 1387
Õاین زندگی است
Principles of lust are easy to understand
what do want to do, and do it until you can't
February 6, 2009 | جمعه 18 بهمن 1387
Õعشقش را جايگزين نمی‏کنم
این نوشته از طرف یک خواننده‏ی ناشناس در پاسخ به پست "برای من بنویس، برای من بخوان" فرستاده شده، زیباست، بدون هیچ ویرایشی آورده می‏شود: قرار نيست من جای عشق تو را پر کنم يا تو عاشق من باشی‌، هيچکس در اين دنيا جای ديگری را پر نخواهد کرد.
تويی که برای خودت می‏نويسی تا من برای خودم بخوانم، تا بحال نوشته‏ای که عشقت را به چه فروخت و رفت؟
من عشق‏اش را به محبتی بی‏حد و حساب فروختم که از زانو زدن در برابر غرورش بی‏نيازم می‏کرد، به آغوش گرمی‌ که اگر چه عشق نداشت اما هرگز فراموشم نمی‏کرد. گرمی دست‏هايش را فقط وقتی‌ چشيدم که پس از سالها آمد تا خوشبخت بودنم را ببيند.
شايد هرگز از پشت آن چشم‏های خيس نديد چه غمی در دل دارم از اينکه چهره‏اش را شکسته می‏بينم‏، چهره‏ای که نخواستم به يادم بماند تا بتوانم برای هميشه چهرهٔ شيطنت‏آميز و جوانش را جايگزين آن چهرهٔ مردانهٔ لاابالی کنم.
صورتی که نوازش زن‏ها و دختران بسيار بر آن اثر گذشته بود و او نمی‏دانست چون هنوز هم عاشق بود.
اکنون پس از سالها با رويای عشقش زندگی می‌کنم و هرگز نخواهم فهميد اگر بود، برای هميشه پشيمانم که در آخرين ديدارمان، اولين درخواست بوسه‏اش را رد کردم.
اعتراف می‌کنم که هرگز جرات برای هميشه رفتن را در او نمی‏ديدم.
هرگز
عشقش را جايگزين نمی‏کنم.
February 5, 2009 | پنجشنبه 17 بهمن 1387
Õانتخاب سخت
همیشه رقابتی سخت بوده است میان او که جسمم را ارضاء می‏کند و کتاب، که روحم را راضی می‏کند.
February 5, 2009 | پنجشنبه 17 بهمن 1387
Õبرایم شعری بگو
معلم ادبیات همیشه می‏گفت که من هیچ‏چیز از شعر نمی‏فهمم، دلم می‏خواست وقتی برای نخستین بار تو را دیدم، شعرهایم را می‏شنید.
February 4, 2009 | چهارشنبه 16 بهمن 1387
Õخوب بد عشق
نمی‏خواهم خوب باشم، بهترین باشم تا او به‏خاطر از دست دادنم پشیمان شود، می‏خواهم بد باشم، پست‏ترین باشم تا او به خاطر عشق کوتاهش به من همیشه در عذاب باشد.
February 3, 2009 | سه شنبه 15 بهمن 1387
Õبه تو عادت کرده بودم
به تو عادت کرده بودم و فراموش کردم که عشق با عادت فرق دارد.
توبه کردم و فراموش کردم که توبه‏ی گرگ مرگ است، مرگ را پذیرفتم و این‏چنین یک شب گرگی عاشق مهتاب شد.
February 2, 2009 | دوشنبه 14 بهمن 1387
Õبرای من بنویس، برای من بخوان
من برای خودم می‏نویسم، تو برای خودت بخوان.
من حرف دلم را می‏نویسم، تو حرف دلت را بخوان.
من برای عشق می‏نویسم، تو برای معشوقه‏ات بخوان.
February 1, 2009 | یکشنبه 13 بهمن 1387
Õبه تو می‏اندیشم، پس هستم
دکارت: من می‏اندیشم، پس هستم.
مطرود: به تو می‏اندیشم، پس هستم.
February 1, 2009 | یکشنبه 13 بهمن 1387
Õرازهای شخصی
رازهایی هست که به هیچکس نباید گفت، حتی خود خدا.

<< January 2009            March 2009 >>

   
 


ردپایت را دنبال می‏کنم
از تو دور می‏شوم
شاید کفش‏ هایت را
برعکس پوشیده ‏ای


افسوس هرچه کردم
مردم بفهمند فقط خندیدند


بگذار آدم‏ها تا می‏توانند سنگ
باشند، تو از نژاد چشمه باش


خدایا، من اگر بد کنم تو را
بندگان خوب فراوان است
تو اگر مدارا نکنی مرا
خدای دیگر کجاست؟


زندگی کوتاه‏تر از آن است
که عشق ورزیدن را برای
لحظه‏ی آخر بگذاریم


خدایا، مگذار آنچه را که
حق می‏دانم به خاطر آنچه که
دیگران بد می‏دانند کتمان کنم


 
   
   
   
 

                               

Send IM

matroud@gmail.com

MovableType 3.2

Add to Google Reader or Homepage

Bookmark and Share