Network Friends

February 6, 2009 | جمعه 18 بهمن 1387
Õعشقش را جايگزين نمی‏کنم
این نوشته از طرف یک خواننده‏ی ناشناس در پاسخ به پست "برای من بنویس، برای من بخوان" فرستاده شده، زیباست، بدون هیچ ویرایشی آورده می‏شود: قرار نيست من جای عشق تو را پر کنم يا تو عاشق من باشی‌، هيچکس در اين دنيا جای ديگری را پر نخواهد کرد.
تويی که برای خودت می‏نويسی تا من برای خودم بخوانم، تا بحال نوشته‏ای که عشقت را به چه فروخت و رفت؟
من عشق‏اش را به محبتی بی‏حد و حساب فروختم که از زانو زدن در برابر غرورش بی‏نيازم می‏کرد، به آغوش گرمی‌ که اگر چه عشق نداشت اما هرگز فراموشم نمی‏کرد. گرمی دست‏هايش را فقط وقتی‌ چشيدم که پس از سالها آمد تا خوشبخت بودنم را ببيند.
شايد هرگز از پشت آن چشم‏های خيس نديد چه غمی در دل دارم از اينکه چهره‏اش را شکسته می‏بينم‏، چهره‏ای که نخواستم به يادم بماند تا بتوانم برای هميشه چهرهٔ شيطنت‏آميز و جوانش را جايگزين آن چهرهٔ مردانهٔ لاابالی کنم.
صورتی که نوازش زن‏ها و دختران بسيار بر آن اثر گذشته بود و او نمی‏دانست چون هنوز هم عاشق بود.
اکنون پس از سالها با رويای عشقش زندگی می‌کنم و هرگز نخواهم فهميد اگر بود، برای هميشه پشيمانم که در آخرين ديدارمان، اولين درخواست بوسه‏اش را رد کردم.
اعتراف می‌کنم که هرگز جرات برای هميشه رفتن را در او نمی‏ديدم.
هرگز
عشقش را جايگزين نمی‏کنم.
   
 


پرواز هم دیگر رویای آن پرنده
نبود، دانه‏دانه پرهایش را چید تا
بر بال‏هایش خواب دیگری ببیند


آوای باد آوای خشکسالی‏ست
بگذار تا بگویم، تقدیر لاابالی‏ست
باید که عشق ورزید
باید که مهربان بود
زیرا که زنده ماندن
هر لحظه احتمالی‏ست



هستی تهی‏تر از آن است که به
دست آوردنی مرا زبون سازد
و من تهیدست‏تر از آنکه از
دست دادنی مرا بترساند


دلتنگ تو امروز شدم تا فردا
فردا شد و تو باز هم گفتی فردا
امروز دلم مانده و یک دنیا حرف
یک هیچ به نفع دل تو تا فردا


دل اسیر دوست، جان اسیر دل
دوست چه می‏داند، دل اسیر اوست


سنگینی باری که خدا بر دوش
آدمی می‏گذارد آن‏قدر زیاد نیست
که کمرمان را خم کند، آن‏قدر است
که ما را برای دعا کردن به زانو درآورد


 
   
   
   
 

                               

Send IM

MovableType 3.2

Add to Google Reader or Homepage

Bookmark and Share