مهر به دنیا آمدن نوید یک مهربانی بود
چشمانی که با رنگ پاییز خو گرفته هیچ گاه از عشق خانه ای
نمی سازد که گاه رهایش کند و تمام
پاییز رنگهای تمام بودن را نشانت داد تا بیاموزی این روزها باید چادری رنگی به دست توان ماندن در هر گوشه ای را داشته باشی
عشق را آموختی ، ولی آنقدر بی ریا و پاک که دیگر بهار با تمام زیباییش نتوانست نگاه بی رنگت را رنگی کند !
بی دلیل اینها را گفتم
پاییزت تا همیشه بهاری
زمستانت سرد
ناشناس
[ Wed 14 Feb 2007 ~ 7:21 AM ]
>>LIBRA: The Lame Lover
>>
>>Very pretty. Very romantic. Nice to everyone They meet. Their Love
>>is
>>
>>one of a kind. Silly, fun and sweet. Have own unique sexiness. Most
>>
>>caring person you will ever meet! Amazing n Bed..!!! Did I say
>>Amazing
>>
>>in Bed? not the kind of person you wanna #### with... u might end
>>up
>>
>>crying... the most irresistible. 9 years of bad luck if you do not
>>repost
آرزو
[ Mon 19 Feb 2007 ~ 8:37 AM ]
فوق العاده بود
neda
[ Sat 24 Feb 2007 ~ 6:30 AM ]
ميدوني عشق چيه ؟
عشق اينه كه يكسال و نيم از ازدواجت بگذره و تو بخاطر يك مشكل
هنوز باكره باشي و شوهرت هيچي نگه وتورو همينجوري بخواد ....
اگه اين عشق نيست پس چيه؟
.... سلام ...
وبلاگت خیلی تمیزه ... یه حس نظافت و ظرافت خاصی داره ...
چند تا پستم خوندم جالبناک بود ...
تندی می یام ...
موفق باشی ...
یلدا
آ د ا م
[ Sun 17 Jun 2007 ~ 9:20 PM ]
اوم Born under Libra- عاليه.
قشنگ بود ولي...
يعني اينجوريه يا من اين احساس بهم دست ميده وقتي نوشته هاتو مي خونم كه: به نظر تو عشق فقط 1بار پيش مياد و اگه شكست بخوره يا به تعبيري منجر به وصل نشه تكرار ناپذيره.آره؟ تو همينو مي خواي بگي؟ البته نديدم جوابي بدي به كامنتها ولي اين سوال يه خواننده وبلاگته كه شايد بگي از فضولي داره دق مي كنه:) ولي راستش من خودم 1بار بدجوري عاشق شدم و بعدشم بدجوري شكستم ولي بعد از كلي درد و رنج انگار بزرگتر شدم و با خدا جون رفيق تر:)و حالا به يه همراه بهشتي فكر مي كنم ( الان همه ميگن اه اه چه لوس :( ) ولي...
وراجي بسه ؛همينو گفتي؟
Nazanin
[ Sat 07 Jul 2007 ~ 11:56 AM ]
تو کی هستی؟فوق العاده می نویسی..من وبلاگهای زیادی را خواندم، در تمامشان می شود تشخیص داد که نویسنده خانم است یا آقا ولی اینجا نه...من هم متولد ماه مهرم...یک رگ شیرازی هم دارم...به هر حال واقعا متفاوته..ممنون
نوشین
[ Mon 09 Jul 2007 ~ 9:10 AM ]
نوشته هاتون عالیه وحرف نداره ولی یک سئوا ل پیش میاد اونم اینه که پس این وسط تکلیف امید چی می شه ؟ ولی بگم شاید یه جورایی از زندگی نا امید هستید پس یک کمی بیشتر به اطرافت نگاه کن شاید کسی باشه که هنوزم منتظره تو هست .......
ساناز
[ Tue 17 Jul 2007 ~ 8:44 AM ]
mikham begam tak tak harfato keshidam vali mitarsam k narahat shi !k kasi to donyaye matrodet pa gozashte!tamame in harfa!saniehate goftanesh baram ashnast!mishnasamesh!
kolebari k b dosh mikeshi vali mikhandi!mibakhshi harchan k dar daron khodet mishkani!mibini harchand k sedat dar khodet mipiche!faryad zadanesh bozorg shodane hajme tanhayio darde in eshqe baharist!besyar qamin ast vali nemidanam chetor inqadr sarmastio omid darad!navaye bahar darad!
شاید طرد شده باشی و از همه کس دور
ولی همیشه شاکر باش
شاید از چهار دیواریه قتب ادما آزاد بشی ولی تا وقتی که نتونی روحتو آزاد کنی تمام دنیا واست جهار دیواریه
اگه خدارو بشناسی هیچوقت از طرد کردن های بنده ی خدا ناراحت نمیشی
امیدوارم همیشه تو زندگیت موفق باشی
به خدا میسبارمت
payeez7
[ Mon 10 Sep 2007 ~ 7:51 AM ]
دیوانه خطابت نمی کنم...
احمق نمی خوانمت...
در کوچه های شهر اینگونه فریادت نمی کنم...
همان عاشق خوب است...
عاشق که هستی همه چیز فرق دارد...
عاشق که باشی دنیا رنگ دیگری ست...
و درست دنیا و همه چیز همان گونه است...
عاشقی بر تو برزانده است ای مهربان...
و تو عاشق بمان بی آنکه در میا جمعیتی عشق را معشوق شدن از خود دور کنی...
شاد باشی...
...
شاید روزی که اینجا را می خوانی خیلی وقت باشد که گذشته ...
lk ;i uhar f,nl
payeez7
[ Sat 15 Sep 2007 ~ 6:09 PM ]
دلم برای دلت تنگ شده گلک خوشکلکم...
گلکه خوشکلکم ...
ماهکم...
mahla
[ Mon 17 Sep 2007 ~ 6:10 AM ]
vaghean ba neveshtehat ashk to cheshmam halghe zad.ki gofte to matroodi age hame tardet karde bashan bazam man bahatam!ba inke nemishnasmet vali man bahatam.dont care about life.take it easy!
اشكان
[ Sun 04 Nov 2007 ~ 1:26 PM ]
سلام سالار عزيز
منم يه مهرماهي هستم
ميدوني اسارت يعني چي؟
يعني اسيرتم. اينجوري بهت بگم كه تا آخر آرشيوتو هم خوندم.
خیلی نوشته هاتو دوست دارم
خیلی خیلی ..
تا حالا هیچ نوشته ای تا این حد تو مغزم رسوخ نمی کرد
shadan
[ Tue 06 Nov 2007 ~ 8:11 PM ]
exactly correct!!!!!!!!!!!!
A
[ Fri 30 Nov 2007 ~ 11:07 PM ]
salam va khaste nabashid,
injoori ke nazarato khoondam engar shoma ma'moolan oon ha ro bi javab mizarid!
be har hal khoshhal misham shoma ya kasayee ke motevajjeh shodan behem began chera be nazare shoma piroozi va shekast dar eshgh ye natije dare?
Koo0Lakii to0
mashallah
harf nadareee
vaghan yeki az behtarin site haro dari
bi shak nazare hame hamine
be nazare man shoma az bas aghleto0n kar mikone
divo0ne shodin
bazam tabrik migam be khatere ein hame tavanayii
m
[ Sun 10 Feb 2008 ~ 6:20 AM ]
غریبه کیست وچرا مطرود است
Anonymous
[ Thu 13 Mar 2008 ~ 7:11 PM ]
بیشتر بنویس
حرفت آرومم می کنه
آروم و آروم مثه آتیشه طوفانی آروم میشم
تو جنس نوری ........... نوری که تو حرفاته
سالار همه ی عالم هم اگر باشی وقتی دیوانگی را برگزیدی چاره ای نداری جز به جان خریدن الفاظ رکیکی که از دهان مشتی بی سوادِ کم عقل تُف میشود! مطرود همه ی عالم هم که باشی باز اوضاع همین است که هست! همین که میبینی! همین به جان خریدن ها، همین نفس را با نفس های بوی ناه گرفته، یکی کردن ها، همین همرنگ جماعت شدن ها... راستی . . . باید همرنگ جماعت شد تا از سیل سوالاتِ بی جواب جان به امان بُرد!
اینکه متولد مهری برام عجیب نیست؛ فکرشو می کردم. اما تا حالا فکر می کردم دختری. اینکه عاشق بودی برام عجیبه، اینکه اهل شیرازی نه. اینکه دیوونه ای برام عجیبه. به نظرم عاقل تر از اونی که فکرشو می کردم...
ارادتم را بپذیر مطرود غریب
همه دیوانه اند.اما تو دیوانه عزیزی هستی که زندگی قدر تو را نمیداند.این مرده پرستان عادت دارند به کشتن و پرستدیدن.
دیدنت برایم زیباست.
منم مهر ماهيم تا حالا هم هيچ پسر مهر ماهي رو نميشناختم و خودت اوليشي كه اونم فقط نوشته هاي عميقتو ميشناسم ولي خيلي مشتاقم كه بشناسمت ...
بهناز
[ Wed 23 Jul 2008 ~ 4:10 PM ]
چند ماهیه دارم حسو حالتو تجربه می کنم واز همه طرف دارم کشیده میشم وپر از تناقضم نمی دونم باید خوشحال باشم یا ناراحت باید هنوز دوسش داشته باشم یا متنفر باشم باید سر تسلیم فرود بیارم یا بجنگم باید ممنون خدا باشم یا معترض به درگاههش باید بخندم یا گریه باید امیدوار باشم یا نا امید و از همه مهمتر باید دوباره بپذیرمش و اعتماد کنم یا ........
بخصوص که شبانه روز نگاهت با نگاه کودکی تلاقی میکنه که کنجکاوانه سراغ محبت پدر رو میگیره و من هیچ کاری نمی تونم بکنم جز پنهان کردن اشکهام
ساغر
[ Thu 07 Aug 2008 ~ 9:10 AM ]
اینجا رو دوست دارم. خاطره است تمام نوشته هات.
نو کی هستی که همه چیز رو درباره عشق میدونی.
کی تونسته قلب تو رو بشکنه که اینجور سوزناک مینویسی؟
نگین
[ Thu 07 Aug 2008 ~ 9:23 PM ]
هم قشنگ هم سوزناک... بابا داغ دل آدم رو تازه می کنی...
نوشین
[ Sat 09 Aug 2008 ~ 1:23 PM ]
سلاموخیلی اتفاقی به وبلاگت رسیدم.خیلی خوب مینویسی.همه ی وبلاگتو خوندم.عالیه.ازین به بعد هر روز میام ببینم چی نونشتی چون نوشتهاتو دوست دارم.
sami
[ Sat 16 Aug 2008 ~ 6:07 AM ]
During the past four years I’ve been reading lot of web logs on the net, people from deferent walks of life, deferent parts of world, deferent costumes and traditions, I must say by far you are one head and shoulder above them all and am one of your avid fans, God bless you for letting me sit in your mind and let me see the world from your eyes
من از عشق، دوست داشتن، محبت، و مهربانی هیچ سود نبردم، باشد که من بعد هیچ کدام را نثار هیچ کس نکنم، من عاشق دل شکسته ام، نمی دانم اما با احساساتم بازی کرد،
خیلی زیبا می نویسین، واقعا زیبا، همیشه موفق باشین، وبلاگتون قشنگه،
فقر فرهنگی یعنی وبلاگنویسی که تمام هنرش را به کار میگیرد تا همه بفهمند یک سیگاری است.
فقر شعور یعنی مخاطبی که آن مطلب را میخواند و بهبه و چهچه میکند
.
.
متاسفم اما این مطلبت خیلی بهم بر خورد .
فرح
[ Mon 24 Nov 2008 ~ 6:39 PM ]
خیلی وقته وبتو میخونم . ولی تا امروز کامنتی سند نکردم
غریبه هستی باش . میخوایی هم غریبه بمونی بمون ولی...
دیوانگی زین بیشتر زین بیشتر دیوانه جان؟؟؟
خوشحال میشم بشناسمت .ایدیمو میذارم دوست داشتی اد کن
غیر از این من بازم میام و نوشته هاتو میخونم
بعضی هاشونو هم برای بقیه ی دوستام سند میکنم
غریبه ی مطرود قلم بزن نه به عقل که به دل
تا دوباره ای شاید
matroode aziz
man "oo yek mesale naghz ast" ra jedan dust dashtam.weblogat ra hamin tor/vali be man webloge matrood nadide begu chegune mishavad baraye to comment gozasht?
man jayash ra peyda nakrdam!
merc http://www.emptyspace.blogfa.com/
webloge mane.
mina/be ahestegi
Sweetie I just wanted to mention that I think there is a typo on the little piece written on the write side of your page ... I think you meant to write "sings" and you wrote "signs" ... and I really do enjoy reading what you write
Merry Christmas Sweetie
ha ha ... how is that? I had a typo too, I meant to say on the RIGHT side of your page
Amesteria
[ Fri 26 Dec 2008 ~ 6:13 PM ]
می خواستم از نوشته هات تعریف کنم،دیدم قبل از من خیلیا این کارو کردن...
اگه توی کل وبلاگستان یه نفر باشه که حرفاش مال خودش باشه،فقط فقط مال خودش،آدمی که بشه از روی حرفاش کاملا شناختش! فکر کنم اون یه نفر تو باشی!
کل آرشیوتو خوندم،کلمه به کلمه،حوف به حرف... من عاشــــــــــــــــــــــــــــــــــــق نوشته هاتم!
سلام
این چند وقت داشتم دنبال کامنتدونیت میگشتم.
اما راستش پیدا نمیکردم.
تا اینکه امروز یه ذره که ور رفتم
دیدم بله
کتاب مهمانان هم داره.
زیبا مینویسی و دل نشین .
خوش باشی اقا
یا حق
انسانها اشک را می فهمند
اول برای بدنیا آمدن
دوم برای گم کردن اسباب بازی
سوم برای ننوشتن تکالیف
چهارم برای نرسیدن به خواسته ها
پنجم برای دوری از عشقشان
ششم برای خانه بخت رفتن فرزندانشان
هفتم برای از دست دادن عزیزانشان
هشتم برای بدنیا آمدن نوه هایشان
نهم برای بیماری های شان
دهم برای ....
payeez
[ Thu 08 Jan 2009 ~ 10:52 AM ]
ye alame mersi vase hame lotfet, koli zahmat dadam behet in modat...goftam ke ishalla keyha jobran konam
پدرم در اومد تا تونستم پیدا کنم که اینجا باید بنویسم
چقدر طرز نوشتنت نسبت به اون اولا فرق کرده
اما چیزی که هست اینه که هنوز نوشته هات همون قدر قشنگه
نمی دونم چرا ؟!
mona
[ Fri 23 Jan 2009 ~ 3:50 PM ]
to ro khoda behesh begid javabe 7 sale eshghie ke behesh dashtam ba tohmati ke behem zad ro ye roze az khoda pas migire
Anonymous
[ Sun 25 Jan 2009 ~ 4:05 AM ]
همه چيز خوبه.چندروزه كه صبحا ميام تو وبلاگت پستهاتو ميخونم بعد ميرم سراغ كارام.خيلي ازحرفاي شماهمونه كه تودل منم هست .اماهردفعه با كلي مشكل ميام اينجاچون يه ادرس دقيق ازتون ندارم به خاطرپيداكردن وب شما باكلي مطرود ديگه ام اشناشدم.
عشق ساکت است اما اگر حرف بزند از هر صدایی بلند تر است
*******************************************
من به ديوانگي عشق تو افسانه ي شهرم عشق گفتني ومن از عشق تو ديوانه ي شهرم
*******************************************
کاش می دانستم چیست ؟آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاریست...
وبلاگت خیلی قشنگه خوشم اومده
می خوام باهات تبادل لینک کنم اگه دوست داری ما رو با نام:
۩ تیکا ۩ ☺شاد باشیم و بخندیم بیا☻
لینک کن و بهم خبر بده
.
این کد لوگومه می تونی بزاریش از قسمت تنظیمات وبلاگ قسمت جای کدهای اسکریپ ممنون میشم. بهم سر بزن.
[لبخند][بوسه][چشمک]
mona
[ Sun 25 Jan 2009 ~ 10:41 AM ]
manam mesle khodetam ye matroud...
mona
[ Sun 25 Jan 2009 ~ 10:47 AM ]
to ro khoda behesh begid jvabe 7sale eshghie ke behesh dashtamo ba tohmati ke behem zad ye roze az khoda pas migire
niloofar
[ Sun 25 Jan 2009 ~ 12:27 PM ]
salam salar, chetori pesar?khoobi?shad mangooli aya?take care
مریم
[ Tue 27 Jan 2009 ~ 5:45 PM ]
عظمت انسان در طغیان برابر سرنوشتش نهفته است و بدترین و تلخ ترین شکست این است که انسان مجبور باشد تقدیر خود را بپذیرد و حس کند مثل سگ در لانه اش گیر افتاده است."
سلام! راست میگن. چه سیستم کامنت گذاری عجیبی آقای مطرود. وبلاگ شما از معدود جاهاییه که همیشه میخونمش.
payeez
[ Fri 06 Feb 2009 ~ 1:22 PM ]
منو ببخش که این طوری میگم.
:اما کاش اگه عاشق دیگری نمی شدی، اما می فهمیدی که دیگری هم حتما (جز عشق تو )هم آدم هست ،و هم عقایدش براش ارزش داره...
کاش تنها عاشق عشقت نبودی و می دونستی که باید عاشق عشق بود ، پس عشق برات ارزش داشت نه فرد،و اونوقت برای عشقت هم واقعا ارزش قایل می شدی و دیگری رو به هیچ اسم دیگه ای با عشقت شریک نمی کردی.
کاش می دونستی عاشق کردن کسی که فقط می خواد یک بار عاشق باشه گناهی کمتر از آنچه با عشقت کردی نداره.
کاش می دونستی کسی که هرگز عاشق نشده می خواد پاک ترین عشق دنیا رو داشته باشه خالی از هر شهوتی.
کاش معنای جمله هایی رو که به عشقت تقدیم کردی میدونستی
کاش معنی نوشته هات رو می دونستی.
و هزاران کاش دیگر که ای کاش میدونستی.
ببخش که اینطور گفتم.
امیدوارم بدونی که باید ببخشی.
poste emroozet mano bord be oon rooza, mano keshoond samte archivet, mano bord samte khaterehaha, mano bord be roozayi ke...az 2004 khoondam ta akhare 2005, az che posthayi ke delam gereft, az che harfhayi ke khoshhalam kardbe yade 26 mehr 84 neveshtam inharo
Anonymous
[ Fri 06 Feb 2009 ~ 2:23 PM ]
رسم عاشقی را هیچکس نمیداند، عاشقی طریق دل است
sara
[ Sat 07 Feb 2009 ~ 12:13 PM ]
سلام
من از نظم و نثرو شعر نو چيزي نمي دونم ولي از نوشته هاي و بلاگت خوشم مي آيد نمي دونم چرا؟وهميشه وهر روز وبلاگت و مي خونم پس هر روز بنويس
نمی دونم فقط یه عاشق اینجوری می نویسه یا یه عاشق فقط اینجوری می نویسه.
ولی اینو می دونم که فقط تو اینجوری می نویسی...
پاییز
[ Sun 08 Feb 2009 ~ 11:09 AM ]
آدم گمان می کند دوستش دارند و تمام باور هایش دوست می دازد، ادم است دیگر
پاییز
[ Sun 08 Feb 2009 ~ 11:11 AM ]
* و با تمام باورش، دوست می دارد.
جنايت و مكافات
[ Sun 08 Feb 2009 ~ 6:37 PM ]
چند وقتي است كه از عشق مي گويي از دوست داشتن . كلمه اي كه ديگر با آن بيگانه شده ام . راستش دوستش دارم اما ديگر نمي خواهمش . ميداني گويا معادله ايست با سه x كه هر كه را جز او جايش گذاشتم دلتايش منفي شد . ديوانه ام ديگر . بازي كردم ، قمار و الان در هواي برگ آخر به رعشه افتاده ام . برگي كه اين بار من وسط مي گذارم . مي سوزم اما ديگر غرورم را فدا نمي كنم . بگذار چندي هم دنيا بگريد از فراق ، از بازي هايي كه خودش مبتكرش بود .
Anonymous
[ Mon 09 Feb 2009 ~ 7:35 AM ]
آدم گاهی از دوست داشتن خسته میشود، ولی آدم همیشه زود پشیمان میشود، آدم است دیگر.
غریب
[ Mon 09 Feb 2009 ~ 11:35 AM ]
من دوسش دارم اما اون نمیفهمه
پرومته
[ Mon 09 Feb 2009 ~ 2:04 PM ]
آی آدمها !
Anonymous
[ Mon 09 Feb 2009 ~ 2:16 PM ]
درست مثل انسانهایی که به معجزه ایمان دارند، منتظرم
بالاخره فهمیدم چطوری میشه اینجا نظر گذاشت !
قبلن تو بلاگفا می خوندمت
وقتی فیلتر شدی دیگه نیومدم سراغت
تا اینکه اینجا پیدات کردم
خوبی بابا ؟!
سراغ ما هم بیا بابا !
راستی
حال کردی لینکم کن
اگه حال کردی با بلاگم !
من که مثل قبل
بزام لینکت کردم !
فعلن
ندا.ح
[ Thu 26 Feb 2009 ~ 1:27 PM ]
پست آخری "گفته بودم، فقط حالم کمی خوب نیست" بسیار دلنشین بود/ چون حرف دل بود ...
شادزی مهرافزون
همین الان که اینجام اصلا بی کار نیستم ، اتفاقا بیشتر از همیشه کار دارم اما نشسته ام آرشیو مطرود رو می خونم ، دیوانه هم نیستم اما از کشف این مکان دچار هیجانات وافر شده م ،در این لحظه تعریف هم ازت نمی کنم ، چون می دونی؟ "حرفی که از دل برآید ، دل را خوش آید"
لیلا
[ Mon 02 Mar 2009 ~ 5:19 AM ]
من هم یک گوسفندم ...
از نژاد اصیل
اما چوپانم دروغگو است
البته مرا به دروغگویی چوپان چه کار...
شاید گرگی
مرا
یک روز
در رویاهای چوپان
تکه تکه ام کند ...
...
مرا به دروغگویی چوپان چه کار ..
من یک گوسفندم
از نژاد اصیل
بع
بع
بع
من یه مدت خیلی طولانی هست که اینجا رو میخونم ولی بسیار گیج تشریف دارم تازه امروز اینجا رو برای نظر گذاشتم کشف کردم آقا من عاشق نوشته هاتون شدم فرو میره تو مغز آدم لا مصب و رسوب میکنه تو قلب آدم .خواهش میکنم باش وبنویس.
سلام سالار جون خسته نباشیدمن مهسا مهرداد هستم
تبریک می گم وبلاگ بسیار بسیار زیبایی داری این یکی ار بهترین وبلاگ های بود که تا به امروز دیدم
امیدوارم همیشه عاشق باشی چه که این عشق است که با قدرت لایزالش تو را به مرحله ای می رساند که همگان انگشت تحیر به دندان گرفته وسرگشته تو را نظاره می کنند که این همه با انرژی توانسته ای به همه آن چیزهایی که اراده کرده ای دست بیابی.
موفق باشی
ممهسا
پرشین بلاگرز شما را به بازدید و استفاده از 20 خبرخوان تخصصی دیگر موجود دعوت میکند.
payeez
[ Sat 07 Mar 2009 ~ 8:10 AM ]
faghat yek nafar tavanest asheghiye mara bebinad...
behnam
[ Sun 08 Mar 2009 ~ 11:13 AM ]
سلام. مطرود عزیز نزیدیک 2 یا 3 سال است که وبلاگت را می خوانم. جدیداً احساس خوبی ندارم. از مسیر فکریت دور شده ای. شاید لازم باشدنوشته های گذشته ات را مروری کنی!؟امیدوارم مشکل به همین راحتی حل شود. البته بعید میدانم مشکل جای دیگری باید باشد!!!
فرزاد
[ Mon 09 Mar 2009 ~ 12:07 AM ]
سلام. مینی مال هایتان را خیلی دوست دارم. اما نمی دانم چرا برخی ایده هایتان تکراری شده. واضح تر بگویم، جملاتی را که در مورد توصیف بدن معشوق، هم آغوشی و... سابق بر این نوشته اید، در حال تکرار با ادبیات دیگری هستید. یعنی به نظرم در این زمینه ها به تکرار ِ خودتان رسیده اید که ممکن است ناآگاهنه هم باشد. اما عاشقانه هایتان، هنوز نابند و منحصر بفرد. البته موضوع دیگر این که در برخی نوشته های قدیمتان به عکس یا سایت دیگری لینک داداه اید که الان موجود نیستند. این در واقع آرشیو را زیر سوال می برد. لطفا یا آنها را حذف کنید، یا نسبت به تصحیح اقدام کنید. هر چند، تعهدی در این زمینه ندارید و شاید این امر از زیاده خواهی امثال من که تعلق خاطر به فضای مطرود داریم نشات می گیرد.
موفق باشید
مي ترسم از اينكه برايتان بنويسم حتي در اينجا
برايم سخت است بنويسم در مورد نوشته يا احساسم در جايي كه بسيار دوستش دارم
مي داني دوست مطرود شده ام
مي ترسم دوستم نداشته باشي از خواننده اي مثل من خوشت نيايد
به هر حال خوشحالم كه دفتر مهمانت را پيدا كردم
تا گاهي براي خطي بنويسم
كه خسته نباشي
كه عاشق بمان اين روزها چون تو بسيار نايابند
در فضای بی انتهای نت وبلاگ های انگشت شماری هستند که اگه فیلتر بشن یا به روز نشن
عده زیادی دنبال اونا می گردند . شاید به خاطر ذهن خلاق و بی نظیر نویسنده وبلاگ باشه که
خواننده هاش معتادش بشن ! وب شما از اون دسته وبلاگ هاست.
پست " اکسیر جوانی " را خواندم و مثل همیشه لذت بردم . فقط می تونم بگم کاش می تونستم
مثل تو بنویسم...
پایدار باشی ...
حامي
[ Wed 15 Apr 2009 ~ 5:04 AM ]
سلام
از اين نوشته هات دارم بعضي جاها استفده ميكنم
راضي هستي
خواهشن راضي باش
حامي
[ Wed 15 Apr 2009 ~ 5:09 AM ]
سلام
دوباره
مخواستم
يه چيزيبگم
گفتم اول بپرسم
بعد لازم شد
اين
متنت يه
بنده هاي خداس
واستعاره از حالات زمينيه
يا واقعا منظورت خود خداست
يعني براي خداست
حامي
[ Wed 15 Apr 2009 ~ 5:11 AM ]
سلام
دوباره
مخواستم
يه چيزيبگم
گفتم اول بپرسم
بعد لازم شد
اين
متنت يه
بنده هاي خداس
واستعاره از حالات زمينيه
يا واقعا منظورت خود خداست
يعني براي خداست
akh akh akh
heyf ke man ye hamsari, namzadi, doost dokhtari chizi nadaram. vagarna che dozdiha ke az in neveshteha nemikardam
heyf
nadaram ke
tahereh
[ Wed 22 Apr 2009 ~ 8:07 PM ]
salam chand vaghate engar faghat ye chizi mizarin ke up bashe weblogeton dige hese neveshtea chan mahe ghablo nadaree ghablan behtar bod
mamnnon
فرزاد
[ Thu 23 Apr 2009 ~ 9:15 AM ]
حالا که رفته ای
نامت را بر سنگی می نویسند
و به همین سادگی
زمستان آغاز می شود
---
حالا که رفته ای
سراغ کلمات نمی روم
خسته و بی حوصله اند
ترانه نمی خوانند
شعر نمی شوند
---
حالا که رفته ای
پرنده ای امده است
در حوالی با روبرو
هیچ نمی خواهد
فقط می گوید:
کوکو...؟
---
حالا که رفته ای
کنارش می نشینم، گریه نمی کند
دستش را می گیرم، گریه نمی کند
به پایش می افتم، گریه نمی کند
نکند اتفاقی افتاده است، که شعر گریه نمی کند
---
حالا که رفته ای
دوباره زنگ می زنم
شماره همان شماره است
گوشی را بر می دارند
گوشی را می گذارم
---
حالا که رفته ای
گلدان نار پنجره خالی ست
بر می گردم
از پیرهنت گلی می چینم
این گونه بهتر است
خاطره ها پیر نمی شوند
---
حالا که رفته ای
گمان نمی کنم برگردد
همان ابر آبی پوش
که می امد بالای سر کوهستان
تو را نگاه کند
---
حالا که رفته ای
تعجب می کنم
چرا کفشهایت را نپوشیده ای!؟
---
حالا که رفته ای
نه ستاره ها را دوست دارم
نه آفتاب را
چگونه بی تو می میرند و
زنده می شوند!؟
---
حالا که رفته ای
می مانم کنار همین ایستگاه
که بوی تو را می دهد
می مانم و دست تکان می دهم
برای مسافرانی
که تو را گم کرده اند
---
حالا که رفته ای
دل دلیل می آوَرَد
و عشق گریه می کند
با این همه
جای خالی ات پر نمی شود
نه با خیال و نه با خاطره
---
حالا که رفته ای
این روزها دلتنگم
دلتنگم که رفته اند
آن روزها
دلتنگم که رفته اند
آن روزها
دلتنگم که رفته اند
آن روزها
دلتنگم که رفته اند
آن روزها
...
...
...
( دلم هوای گریه دارد، خدایا بهانه ای!...)
فرزاد
[ Thu 23 Apr 2009 ~ 11:44 AM ]
حالا که رفته ای
آزارت نمی دهند
ویران گران ِ
« ناگهان چقدر زود
دیر می شود»
---
حالا که رفته ای
برای این پنجره فرقی نمی کند
باران ببارد
باران نبارد
باران
باران
باران
---
حالا که رفته ای
باز هم برایت نامه می آید
به بیابان می روم
نشانی ِ تازه ات را نمی دانم
---
حالا که رفته ای
کودکی ِ شعرهایت
بی خیال ِ من و ما
بادبادکش در هوا
بالا
بالاتر می رود
تا....
---
حالا که رفته ای
باور کن
تمام نمی شود
دود دل و
بانگ رود
---
حالا که رفته ای
هر صبح
گونه های هر دو اتاق
تاریک است
تاریک از شبی که نرفته
---
حالا که رفته ای
همه آمده اند
همۀ آنان که سهمی از تو می خواهند
همۀ آنان که یک خط از حرف های دلت را
نخوانده اند
---
حالا که رفته ای
سر می گذارم بر شانۀ همۀ نیلوفرانی
که امسال بی تو گریسه اند
گریسته اند و بی تو
نزیسته اند
---
حالا که رفته ای
غمگینم
به سراغ حافظ می روم
همین را می گوید:
« برود از دل ِ من
وز دل ِ من آن نرود »
---
حالا که رفته ای
در همین غروب پر تشویش
برای یعقوب نامه می نویسم
پسرت بر می گردد
اما آن را که من چشم انتظارم...
---
حالا که رفته ای
بهانۀ خوبی است
برای باران
تا بیاید
کنار سفره بنشیند
و بشقاب ِ دوم را پر کند
---
حالا که رفته ای
کنار چشمه می رسد
گوزنی پیر
درنگ می کند و می نوشد
بی دغدغۀ تیر
و تو همین را می خواستی
همین
---
حالا که رفته ای
گمان نمی کنم برگردد
پرنده ای که فقط
از دست تو دانه برمیچید و
و در کلمات ِ تو پرواز می کرد
---
حالا که رفته ای
دشوار است مجال ِ انتشار ِ عشق
وقتی از چهرۀ جهان
نقاب ها را برنمی دارند
و به جای درخت
مین می کارند
---
حالا که رفته ای
بهانۀ خوبی است
صدایش را می گویم
« ای چراغ ِ هر بهانه »
گنجشک ها را می گویم
---
حالا که رفته ای
شعری می نویسم
برای گل های مریم
شعری می نویسم
برای مرگ
شعری می نویسم
برای دیداری که دیگر
اتفاق نمی افتد
---
حالا که رفته ای
برمیخیزم
بی دغدغۀ مرگ
لباس می پوشم
میان ِ من و مردگان ِ امسال
فاصله ای نیست
---
حالا که رفته ای
صدایش می کنم
من را ندیده
لبم را گاز می گیرم
... فقط یک قطره خون
در شیار لب هایم روشن می شود
---
حالا که رفته ای
چراغی روشن می کنم
بیداری دشمنم می شود
می ایستم استوار
و فرو میریزم استوار
---
حالا که رفته ای
من هم می روم
عبور می کنم از همۀ بایدها
نبایدها
به جایی نمی رسم
فقط از دور
برایم دست تکان میدهد
---
حالا که رفته ای
خسته و خاموش
سر بر بالش می چرخد
برنمی خیزد
فقط پلک ها را می مالم
پیش از آنکه گریه کند
دوباره به خواب می رود
---
حالا که رفته ای
در باغچۀ بهاری که می آید
بنفشه ها را چگونه بکارم؟
عادت کرد
با شعر خوابیده اند
با شعر بیدار شده اند
عادت کرده اند
---
حالا که رفته ای
از کسی نمی پرسم
پا به پای ِ همین رودخانه می روم
به غمگین ترین نارون دامنه ها که رسیدم
چشم می بندم
پرنده ای صدایم می کند
---
حالا که رفته ای
کاری نمی کند
نه دارینوش
نه نوش دارو
چگونه بگویم!؟
رستم سر بر خاک نهاده
و سر پنجۀ سهراب
از پهلویش جدا افتاده
---
حالا که رفته ای
کتاب ها را ورق می زنم
بیچاره گرگ ها
بیچاره جغدها
چیزی عوض نشده است
همیشه داستان ها را ما می نویسیم
---
حالا که رفته ای
برایت می گویم
از دلمشغولی ِ من و دریا
هی نامی را بر ساحل می نویسم
هی دریا موج هایش را می فرستد
و کسی را به دور دست ها می برد
---
حالا که رفته ای
سر در پرهایش فرو برده
نه آوازی و
نه پروازی
باور نمی کردم
پرنده ها هم پیر می شوند
---
حالا که رفته ای
نقش بسته است
روبانی سیاه
در کنار ِ خاطراتی غمگین
کدام را بر دارم
تا تو را پیدا کنم؟
---
حالا که رفته ای
از دریا بر نمی گردم
یا ماهی ها شاعر می شوند
یا کوسه ها گرسنه نمی مانند
---
حالا که رفته ای
می آید
با موج ها و ماهی هایش
مشتاق و سینه چاک
تو را نمی بیند
بر می گردد
با موج ها و ماهی هایش
مغموم دردناک
---
حالا که رفته ای
نه کلیدی مرا می بیند
نه کتابی دستم را می گیرد
در برهوت ِ این همه معما
کودکی پیر
پر پر می شود
---
حالا که رفته ای
پشیزی نمی ارزند
این همه کلمات
که در حیاط شعرهایت
بازی نکرده اند
---
حالا که رفته ای
پرده ها را می کشم
بی حوصلۀ هیچ کس
به گوشه ای می روم
سر بر زانو می گذارم و
فکر می کنم
به روزی که نخواهد آمد
---
حالا که رفته ای
متحیرم میان ِ این همه کلید
که چراغی را روشن نمی کنند
و میان ِ این همه کلمه
که دستم را نمی گیرند
تا صدایت را بشنوم
---
حالا که رفته ای
چه اتفاقی افتاده است
که نمی افتد این ستاره
بر پیشانی شب هایی
که می آیند و بی تو
می مانند با من و ماه
این شبهای پیدا و ناپیدا
---
حالا که رفته ای
در همین سرما
سرم را بالا می گیرم و
خیره می شوم به دور دست ها
همه چیز همان جاست
و از همان جا
می آید و در چشمانم می درخشد
و پتو را از شانه هایم بر می دارد
---
حالا که رفته ای
خیالی از تو
خلوتی از ماه
و بالشی از دریا
کافی است
برای خوابی که بیدار نمی شود
---
حالا که رفته ای
نه مشق می نویسد و
نه سر به راه می شود
این کودک ِ دیر آشنا
---
حالا که رفته ای
به همان جا بر می گردم
چه بی برگ و بار نگاهم می کنند
درخت های گردو، گیلاس، خرمالو
کسی نیست
گریه می کنم
می مانم
برمی گردم
---
حالا که رفته ای
بی دلیل در می زند
هیچ امدنی گرمم نمی کند
---
حالا که رفته ای
به همین سادگی
پیراهن جدید سفیدات را آورده اند
به همین سادگی
دنبال شناسنامه ات می گردند
باطل شد
---
حالا که رفته ای
بهانۀ خوبی است
« شب
سکوت
کویر »
فقط صدای این هق هق را
کم کنید
---
حالا که رفته ای
یادت هست
وقتی آمدی
گفتم:
« حالا که آمده ای
کنارم بنشین
بخند
دیگر فرصتی برای پیر شدن نیست »
---
حالا که رفته ای
من مانده ام
با تمام ِ حرف های ناتمام
چاره ای نمانده
هق... هق...
دردیست غیر مردن کان را دوا نباشد
پس من چگونه گویم این درد را دوا کن
آری! خوب است که درد هست، خوب است که حداقل نوشتن میدانم هرچند در فضای وب دیگر مدتهاست وبلاگم را تعطیل کرده ام.
آری! خوب است که کسی را دوست دارم به حد مرگ! که حتی رفتنش را آنقدر باور نکردم که اوهم شک کرده که رفته یا نه؟
آری! آنقدر به پایش ایستاده ام که حتی دوست داشتنم را نمی فهمد، خودم هم نمی فهمم. . .
می گن آدم کشته بود.
می گن بعدش اولیای دم رضایت ندادن.
خوب حتما آخرش هم میگن قصاص شد.
وکیل این وسط چه کارس اونم اونا بایدبگن.
Anonymous
[ Fri 08 May 2009 ~ 9:38 AM ]
چطور میتوان باور کرد خدایی را که معجزهٔ آفرینشش از جنس حسی گرم است؟
بی شک او تنها کسی نیست که این معجزه را میداند!
حامي
[ Sat 09 May 2009 ~ 4:24 AM ]
سلام
عجب
چه نكته اي بود
فراموش شده
و
تكراري
و
باز هم زيبا بود
ادميان
مقل باتري مي مونن
بايد هر چند وقتي
شارژ بشن
واين يك ي ازهمون
شارژا بود
tanri
[ Sat 09 May 2009 ~ 1:25 PM ]
man to net miyam vase in sabk neveshtan hame ja migardam migardam ama hala ye rast miyam inja va tamum m archive matrtoudo ba deghat mikhunam va fek r mikonam va ba ejazatun baraye khodam yaddasht mikonam shahkarere neveshtehato kheili dus daram
درود به شما . در این اوقات که در تنهایی خود برای راه فراری بودم در این غربت جان و تن و روح ، بعد از گذشت این همه مدت شما را یافتم . بهترین بودید تا به امروز که دیدم . اگه اجازه بدید شما رو لینک کردم . امیدوارم نرنجید . منتظر شما در من و برملا هستم دوست من .
و هرگاه به غار تنهايي ميرسي وحشت ميكني!
حس ميكني مطرود شدي!
برميگردي!
.
.
هروقت اومدم اينجا از خوندن پست هاي زيبات هيجان زده شدم!
هیچ کس پیش خودش پیدا نشد!!!
[ Wed 20 May 2009 ~ 8:42 AM ]
سلام
حرفهایی هست که نمیشه نوشت باید توچشمات نگاه کنم وبگم!! چون چشمام باید ...
نفیسه
[ Sat 23 May 2009 ~ 12:09 PM ]
هرروز میام. آره دو، سه سالی میشه که هر روز میام اینجا. هرجا باشم. با کامپیوتر، با موبایل، از خونه، کافی نت...
بر خلاف خیلیا همون روز اول متوجه اینجا شدم اما هیچ موقع نیومدم چیزی بگم، مث همه تعریف کنم، بگم عاشقتم یا... همیشه از این تصور که سالهاست باهات زندگی میکنم بدون اینکه بدونی لذت میبردم!
با اینکه گاهی با جملاتت عصبیم میکردی بازم اومدم. بی صدا!
اما امروز اومدنم با همیشه فرق میکنه. اتفاقاتی افتاد که ساعتها به خاطرش گریه کردم. اومدم اینجا، دوباره آرشیوتو باز کردم. خیلیاشو دوباره خوندم و به خاطر خودم و تموم ابهامات سیاه ذهنم گریه کردم، و البته گاهی هم به خاطر تو.
از چیزایی که هزار بار خونده بودم خیلی چیزا فهمیدم که نفهمیده بودم... خیلی بدتر شدم اما احساس فوق العاده ای دارم!
حس کردم باید بیام و بگم...
مطرود من...
27shahrivar
[ Sat 23 May 2009 ~ 4:06 PM ]
اشک رازيست
لبخند رازيست
عشق رازيست
اشک آن شب لبخند عشقام بود.
قصه نيستم که بگوئي
نغمه نيستم که بخواني
صدا نيستم که بشنوي
يا چيزي چنان که ببيني
يا چيزي چنان که بداني...
من درد مشترکام
مرا فرياد کن.
درخت با جنگل سخن ميگويد
علف با صحرا
ستاره با کهکشان
و من با تو سخن ميگويم
نامات را به من بگو
دستات را به من بده
حرفات را به من بگو
قلبات را به من بده
من ريشههاي تو را دريافتهام
با لبانات براي همه لبها سخن گفتهام
و دستهايات با دستان من آشناست.
در خلوت روشن با تو گريستهام
براي خاطر ِ زندهگان،
و در گورستان تاريک با تو خواندهام
زيباترين سرودها را
زيرا که مردهگان اين سال
عاشقترين زندهگان بودهاند.
دستات را به من بده
دستهاي تو با من آشناست
اي ديريافته با تو سخن ميگويم
بهسان ابر که با توفان
بهسان علف که با صحرا
بهسان باران که با دريا
بهسان پرنده که با بهار
بهسان درخت که با جنگل سخن ميگويد
زيرا که من
ريشههاي تو را دريافتهام
زيرا که صداي من
با صداي تو آشناست.
... و چه سخت است تنها متولد شدن.
مثل تنها زندگی کردن.
مثل تنها مردن.
(dr.shari'ati)
مطرود من...
نفیسه
[ Tue 26 May 2009 ~ 9:14 PM ]
Are you hear me?
Am i only wasting time?
Are you near me?
Are you only in my mind?
Are you? Are you?...
(t.a.t.u)
مطرود من...
مژگان
[ Wed 27 May 2009 ~ 8:58 PM ]
خیلی وفته وب لاگ مطرود رو میخونم ولی اولین باره براتون حرف دارم .
آیا فکر نمیکنید احمق تر از کسانی که رای نمیدهند آنهایی هستند که از یک سوراخ ۳۰ سال گزیده شده اند ؟
شاید البته شما که از مردن و خنجر خوردنه محبوب لذت می برید . لذت بردن از رای دادنتان هم از این جنس باشد . در اینصورت که امیدوارم همواره از این مردنها و خنجر خوردنها لذت ببرید . اگرچه قیمتش رنج مادرانی باشد که فرزندانی زیر شکنجه دارند و در گورهایی که تخربیب میشود .. هموطن !
موج که می آید همه چیز را در مسیرش با خود میبرد،
آنها که زرنگترند بر موج سوار میشوند و به جایی میرسند و برعکس اش بعضی دیگر ته نشین شده و به لجن کشیده میشوند.
هیچ کس!
[ Wed 10 Jun 2009 ~ 7:18 PM ]
نه بی فایده است از روز ازل ، من ، من زن فقط در کنار تو ! تو مرد معنا پیدا می کنم!
منم خیلی جنگیدم اما تاریخ چند هزار سال رو نمیشه عوض کرد مگر اینکه چندهزار سال بجنگی!
تو را چه وسوسه از عشق باز می دارد؟
تو را چه می رسد ای آفتاب پاک اندیش؟
زمن چگونه گریزی،
تو و گریز از خویش ؟
به سوی عشق بیا
وارهان از تشویش!
هنوزم امید دارم برای اینکه کمک کنی!
به نطر من اينها همان معاويه صفتاني هستند در لباس دوست داران اهل
بيت . دشمناني كه همسو شده اندبا مسلمانان تا با نام دين و حكومت ديني مردم را از دين بدر كنند . چرا كه اگر عالمان يك مكتب دروغ
گوياني بزرك باشند مسلم كه منطق آنان همان جماق و زنجير بدستان
لباس سخصي ميباشد
27shahrivar
[ Thu 18 Jun 2009 ~ 10:38 AM ]
با هم بیاین دعا کنیم/ خدامونو صدا کنیم/ که آسمون بباره...
27shahrivar
[ Thu 18 Jun 2009 ~ 10:51 AM ]
ما برای آن که ایران خانه ی خوبان شود..رنج دوران میبریم...!
دنیا رو از هر جاش بگیری بازهم وارونه میشه بخصوص که آدم عاشق هم بشه.
27shahrivar
[ Mon 22 Jun 2009 ~ 3:23 PM ]
والا پیامدار محمد! گفتی که یک دیار هرگز به ظلم و جور نمی ماند بر پا و استوار.. هرگز هرگز.....
27shahrivar
[ Mon 22 Jun 2009 ~ 3:26 PM ]
وطن پرنده ی پر در خون
وطن شکفته گل در خون
وطن فلات شهید وشرم
وطن پا تا به سر خون
وطن ترانه ی زندانی
وطن قصیده ی ویرانی
ستاره ها اعدامیان ظلمت
به خاک اگر چه میریزد سحر دوباره بر میخیزد
بخوان که دوباره بخواند این قبیله ی قربانی گلسروده شکستن را
بگو که به خون بسراید این عشیره ی زندانی حرف آخررستن را
با دژخیمان اگر شکنجه اگر بند است وشلاق وخنجر اگر مسلسل و انگشتر
با ما تبار فدایی با ما غرور رهایی
بنام آهن و گندم اینک ترانه آزادی اینک سرودن مردم
امروزه ما امروزه فریاد
فردای ما روز بزرگ میعاد
بگو که دوباره میخوانم با تمامی یارانم گلسروده شکستن را
بگو که به خون میسرایم دوباره با دل وجانم حرف آخره رستن را
بگو به ایران!!! بگو به ایران...
27shahrivar
[ Mon 22 Jun 2009 ~ 3:33 PM ]
«… بگو خداست که شما را از سختیها نجات میدهد و از اندوه میرهاند.»
سورهی انعام/ آیهی64
Anonymous
[ Mon 22 Jun 2009 ~ 11:21 PM ]
تو خود خود من را توضیح میدی . بعد از ابراهیم نبوی تو دومین کسی هستی که در نوشتن بی همتایی . نبوی در طنز و تو در نشان دادن احساس در خلاصه ترین شکل. موفق باشی و همیشه سبز
چی داری تو کلماتت؟!! لعنتی بگو جی داری که من شب زده رو به مرگ میکشونه...
جوجه اردك زشت
[ Sat 27 Jun 2009 ~ 9:15 AM ]
خیلی سخته چیزی رو که تا دیشب بود یادگاری
صبح بلند شی و ببینی که دیگه دوسش نداری
خیلی سخته که نباشه هیچ جایی برای آشتی
بی وفا شه اون کسی که جونتو واسش گذاشتی
خیلی سخته تو زمستون غم بشینه روی برفا
می سوزونه گاهی قلب و زهر تلخ بعضی حرفا
خیلی سخته اون کسی که اومد و کردت دیوونه
هوساش وقتی تموم شد بگه پیشت نمی مونه
خیلی سخته اگر عمر جادوی شعرت تموم شه
نکنه چیزی که ریختی پای عشق اون حروم شه
خیلی سخته اون که می گفت واسه چشات می میره
بره و دیگه سراغی از تو ونگات نگیره
خیلی سخته تا یه روزی حرفهای اون باورت شه
نکنه یه روز ندامت راه تلخ آخرت شه
خیلی سخته که عزیزی یه شب عازم سفر شه
تازه فردای همون روز دوست عاشقش خبر شه
خیلی سخته بی بهونه میوه های کال رو چیدن
بخدا کم غصه ای نیست چن روزی تو رو ندیدن
خیلی سخته که دلی رو با نگات دزدیده باشی
وسط راه اما از عشق یه کمی ترسیده باشی
خیلی سخته که بدونه واسه چیزی نگرانی
از خودت می پرسی یعنی می شه اون بره زمانی؟
خیلی سخته توی پاییز با غریبی آشنا شی
اما وقتی که بهار شد یه جوری ازش جدا شی
خیلی سخته یه غریبه به دلت یه وقت بشینه
بعد به اون بگی که چشمات نمی خواد اون رو ببینه
خیلی سخته که ببینیش توی یک فصل طلایی
کاش مجازات بدی داشت توی قانون بی وفایی
خیلی سخته که ببینی کسی عاشقیش دروغه
چقدر از گریه اون شب چشم تو سرش شلوغه
خیلی سخته و قشنگه آشنایی زیر بارون
اگه چتر نداشته باشی توی دستا هردوتاشون
خیلی سخته تا همیشه پای وعده ها نشستن
چقدر قشنگه اما واسه ی کسی شکستن
خیلی سخته واسه ی اون بشکنه یه روز غرورت
اون نخواد ولی بمونه همیشه سنگ صبورت
خیلی سخته بودن تو واسه ی اون بشه عادت
دیگه بوسیدن دستات واسه اون نشه عبادت
خیلی سخته چشمای تو واسه ی اون کسی خیسه
که پیام داده یه عمر واسه تو نمی نویسه
خیلی سخته که دل تو نکنه قصد تلافی
تا که بین دو پرستو نباشه هیچ اختلافی
خیلی سخته اونکه دیروز تو واسش یه رویا بودی
از یادش رفته که واسش تو تموم دنیا بودی
خیلی سخته بری یک شب واسه چیدن ستاره
ولی تا رسیدی اونجا ببینی روز شد دوباره
جوجه اردك زشت
[ Sat 27 Jun 2009 ~ 9:19 AM ]
نوشته هات عاليه
آنچه از دل برايد لاجرم بر دل نشيند
اي کاش قسمت نظرات هر پست رو باز بذاري.
اينجا خيلي بيدر و پيکر و اينکه به دليل کثرت نظرات خيلي طول ميکشه تا صفحه باز بشه.
در هر حال خيلي خوبن نوشتههات.
چی مینویسی؟
چی میگی؟
داری چیکار میکنی که من گریزان از هر چی عشق و عشقبازی و عاشقانه رو میخکوب میکنی پای این مانیتور تا چششمم سیخ بشه یه جمله به جمله حرفایی که با تمام وجودم میشناسمشون
سالها به پای عشقی خام نشستن و انتخاب نشدن رو من میدونم یعنی چی
رقیب رو خیلی کمتر از خودت دیدن و احساس حقارت کردن و دم برنیاوردن رو من میشناسم
و اینک این منم زنی در آستانه فصلی سرد
وای که فروغ چه خوب گفته
غریبه ی عزیز!
مطرود به جا مانده از آدم طرد شده از بهشت خدا!
بهت سلام میکنم
در برابرت تعظیم میکنم
از دلم میگی
با جونم میشنوم
ممنون
بعد از تو آن عروسک چوبی
که هیچ چیز نمی گفت به جز آب آب آب
در آب غرق شد
حامي
[ Tue 07 Jul 2009 ~ 4:33 AM ]
سلام
نوشته هاي كوتاعت
زيباست
همين
27shahrivar
[ Tue 07 Jul 2009 ~ 9:39 AM ]
تو که دستت به نوشتن آشناست
دلت از جنس دل خسته ی ماست
دل دریا رو نوشتی، همه دنیا رو نوشتی
دل ما رو بنویس، دل ما رو بنویس
بنویس هر چه که ما رو به سر اومد
بدِ قصه ها گذشت و بدتر اومد
بگو از ما که به زندگی دچاریم
لحظه ها رو میکشیم، نمی شماریم
بنویس از ما که در حال فراریم
توی این پاییز بد، فکر بهاریم
دل دریا و نوشتی، همه دنیا رو نوشتی
دل ما رو بنویس، دل ما رو بنویس
دست من خسته شد از بس که نوشتم
پای من آبله زد بس که دویدم
تو اگر رسیده ای ما رو خبر کن
چرا اونجا که تویی من نرسیدم
تو که از شکنجه زار شب گذشتی
از غبار بی سوار شب گذشتی
تو که عشق رو با نگاه تازه دیدی
بادبان به سینه ی دریا کشیدی
دل دریا و نوشتی، همه دنیا رو نوشتی
دل ما رو بنویس، دل ما رو بنویس!
khial
[ Sun 30 Aug 2009 ~ 11:48 AM ]
:)
che khoobe ke baz ham matroud rah oftad...
movazebesh bash khob digeeee
واقعا خسته نباشی دوست من
نوشته های زیبایی داری که با تمام حواس میشه حسشون کرد
امیدوارم همیشه موفق باشی
کهکاهی از نوشته هات برای بیان حرفم به دیگران استفاده میکنم که امیدوارم ناراحتت نکنه
پیروز باشی
لطفا یه دکمه ی صفحه ی قبل به آخر صفحه اصلی اضافه کنید، تا بتونیم مطالب قبلی رو بخونیم و یکی یکی سراغ آرشیو نریم هی!
نسرين
[ Mon 26 Apr 2010 ~ 8:59 AM ]
سلام الاخره موفق شدم من هم نظر بدم تو وبلاگت خدايي تا حالا نميدونستم نظرات كجا ثبت ميشه بهر حال براتون ايميل هم دادم اما جوابي دريافت نكردم
من هميشه و هرروز ميام يه گوشه ي وبلاگت ميشنم و كلمه به كلمه از چيزايي كه نوشتي رو ميخونم
عاليه به خصوص گله هاي تو از خدا عين خودمه
منم همينجوري ازش گله ميكنم
دلم خنك ميشه و قتي ميبينم يكي هست مثل من كه خدا رو خيلي دوست داره و از اخمش خيلي ميترسه و ازش كلي گلايه داره
موفق باشي
تا به چشم هایت می نگرم
بوی آفتابی خاک
در مشامم می پیچد
در گندم زاری
میان سنبله ها محو می شوم...
سقوطی بی پایان
در هاله های سبز.
چشم های تو
هر روز به شکلی در می آیند
و تکه ای از راز خود را
برملا می کنند
رازی که
هرگز به تمامی آشکار نخواهد شد.
27Shahrivar
[ Mon 03 May 2010 ~ 12:18 PM ]
اگر تو نبودی عشق نبود
همین طور
اصراری برای زندگی
اگر تو نبودی
زمین یک زیر سیگاری گلی بود
جایی
برای خاموش کردن بی حوصلگی ها
اگر تو نبودی
من کاملا بیکار بودم
هیچ کاری در این دنیا ندارم
جز دوست داشتن تو
رسول یونان
رضا شاه باد
[ Mon 03 May 2010 ~ 6:27 PM ]
نمیشه رو هر پستت جدا نظر گذاشت؟؟؟
baran
[ Mon 03 May 2010 ~ 11:34 PM ]
i want chat whit u
because all of opinion is public this here
but i need to chat u plz reply to me
ghasedak-raha
[ Wed 05 May 2010 ~ 6:29 PM ]
khodavanda . . .
hich vaght yadam nemire oon roozi k tebghe mamool umadam neto avalin karam baz kardan matroud.net bood
ye safeye zesht umad k hanoozam azash motenaferam
yani inke to naboodi
mesle bichareha har adresi ro emtehan kardam
matroud.com
matroud.blogfa
matroud.wordpress
matroud.persianblog
matroud.har koofto zahremari k begi
be joz hamin irrrrrrrrr
vali naboodi
hich ja naboodi
kheili vaghte gozashte
vali man jaye khali to vasate tamame matn ha va webloghayee k mikhoondam hes mikardam
ta inke emshab peidat kardam
shabe tavalodam
.................................
مهتاب
[ Fri 07 May 2010 ~ 1:05 AM ]
دوست داشتم همین...
آرش
[ Fri 07 May 2010 ~ 8:14 AM ]
در مورد «وبلاگستان فارسی به کجا میرود» :
در واقع فلسفه وجود لایک و دکمه به اشتراک گذاری غربال سازی نوشتههای خوب از بد است، وقتی من از خواندن یک نوشته مطرود مسرور میشوم دوست دارم دیگران نیز در این تجربه شریک شوند، شما دوست ندارید چنین شود؟!
Anonymous
[ Sun 09 May 2010 ~ 6:41 PM ]
اي كاش مي دونستم از كجا آمدي؟ از چه مي رنجي؟ عاشقي؟ عشقت كجاست؟ ... چرا مثل حضرت حافظ ، حرف هات واسه هر كسي معنا داره؟ و چرا كسي كه دوستم داره بهم گفت ديگه نيام تو سايتت؟ چرا؟
ستاره
[ Tue 11 May 2010 ~ 2:49 PM ]
تمام این صفحه رو ایمروز پشت سر هم خوندم ...
نوشتن تا این حد عاشقانه توسط یه مرد برام خیلی عجیبه ..شما دومین مردی هستین که این نوشته های عاشقانه رو ازش م یبینم ..عاشقی قشنگه حتی ایگه عاشقی ظرد شده باشبن ..حتی اگر نوشته ای این عشف این وبلاگ مظرود باشه
باز هم میام اینجا ..خوند این نوشتهها رو خیلی دوست دارم
Anonymous
[ Tue 11 May 2010 ~ 4:28 PM ]
سلام بار اول كه برات پيام مي زارم چون نمي دانستم چه جوري مي شه برات پيام بزارم تا اينكه امروز فهميدم
خواستم بداني تنها اميدم در اين روزگار عبث و بيهود وقتي پاي اينترنت هستم ديدن يك نوشته جديد از تو
اميدوارم سربلند پاينده هميشه بنويسي
كه هر چه مي نويسي مثل پتك به ته قلبم اصابت مي كنه انگار از عمق وجود من داري مي نويسي
خيلي نوشته هاتو دوست دارم
هر وقت ميام اينجا و اعتراز نامحسوست رو از اين نظام ميبينم ياد اون پست قديميت مي افتم ...
فك كنم زمان آقاي خاتمي بود :
وقتي كه دل تنگه فايدش چيه آزادي ؟
پ.ن : اين فقط يك يادآوري بود .
Mahoo
[ Fri 14 May 2010 ~ 11:21 AM ]
من نمیبخشم که جای پات بی جای پام روی جایی حک بشه!
27Shahrivar
[ Sat 15 May 2010 ~ 9:53 AM ]
من … ترانهها وُ … تو … بوسهها وُ … شب … سينهريزِ روشنش را گرو خواهد گذاشت، تا ديگر هيچ اشاره يا علامتی از بُنبستِ آسمان نمانَد. راه باز …، جاده روشن وُ … همسفر فراوان است
27Shahrivar
[ Sat 15 May 2010 ~ 10:06 AM ]
در عکس چشمان تو، خواب های من پیداست، در شبیه پوست من، شب ها ،چیزی شبیه خواب های تو میچرخد. هر شب به خواب هایم بیا، تا عکسمان هی به هم شبیه تر شود
27Shahrivar
[ Sat 15 May 2010 ~ 6:46 PM ]
می ترسم
مضطربم
و با آن که می ترسم و مضطربم
باز با تو تا آخر دنيا هستم
می آيم کنار گفتگويی ساده
تمام روياهايت را بيدار می کنم
و آهسته زير لب می گويم
برايت آب آورده ام، تشنه نيستی؟
...
خیلی خیلی خیلی خوب می نویسی ؟
به شدت بهت علاقه مند شدم
من حدس می زنم پسری یه جورایی ...
کی هستی اهل کجایی ؟
چرا ملت انقد تو خماری می ذاری ؟
دوستت دارم خیلی چون خیل یخوب حسها را بیان م یکنی .
به جنبش اجتماعي بر عليه شبكه تلويزيوني فارسي1 بپيونديد. ما در وبلاگ پشت پرده فارسي1 آماده درج نظرات مثبت و منفي شما عزيزان در خصوص نقد اين شبكه به ظاهر سرگرمي هستيم.
بسیار زیباست نوشته های شما ... بیش از 3 ساعته که دارم می خونم! گاهی چند بار... گاهی چشمامو می بندم تا لمس کنم و بفهمم احساسی که موقع نوشتن این کلمه ها وجود داشته!
خدا پناهت
سلام خیلی زیباست...
اری اغاز دوست داشتن است
گرچه پایان راه ناپیداست
من به پایان دگر نیاندیشم
که همین دوست داشتن زیباست....
به منم یه سر بزن دوست دارم لینکت کنم اگه اجازه بدی
fall in love is great but stay in love is even better
تو را دوست می دارم برای عطر نان گرم...
wo0o0o0o0oWWWWWWWWW
بالاخره بعد مدتها که خواننده ات بودم تازه فهمیدم که کجا می شه برات نظر گذاشت.
قلمت بی نظیره . حتی اگه مطرود باشه.
از خوندن نوشته هات بی اغراق لذت می برم و ایمان دارم که این نوشته ها از ذهنی پربار و قلبی سرشار نشات می گیره.
قلمت پایدار رفیق.
کلا به کامنت و این چیزا اعتقادی ندارم. ولی بعد یه مدت که باز اومدم اینجا خیلی دلم می خواد بگم که عاشقتم! از این حسایی که وقتی کشف می کنی چقدر حس خوبی داری از خوندنو بودن بعضی ادما... همیشه باش. همینقدر دوست داشتنی
نوشته هاتو خوندم و باید بگم منم مانند بقیه عاشق وبلاگ ت شدم .میدونی چی ب نوشته هات قشنگی میده اینک از دل آدما مینویسی ک گرفتار این زمین خاکی شدن .گفتم آدما چون زن ومرد یکی هستیم رانده شده و دلشکسته.
خوشا آن سر که بر روی شانه های مردانه تو گذاشته می شود.
ریحانه
[ Sat 03 Jul 2010 ~ 6:49 AM ]
چرا حرفی نمیزنی؟
neli
[ Sat 03 Jul 2010 ~ 10:42 AM ]
آخ ...یادم به کلاس شطرنجمون افتاد...
اون آبمیوه ها که پاستیل داشت...
وای یه عالمه مرسی از این پست...
...
آقای استاد واقعا به تو عشق می ورزید:دی
پری گلی
[ Sat 03 Jul 2010 ~ 8:30 PM ]
چه جالب منم تازه کامنتدونی رو تازه پیدا کردم.کل وبلاگتو خوندم تو یک مینیمالیست فوق فوق فوق العاده ای.محشری.با این که لحنت تو این سالها خیلی تغییر کرده اما هر روز زیبا تر شدی.نمی دونی چه ساعت هایی طولانی به عشق تموم کردن مطالبت پشت مانیتور بودم.زنده باد به روح سرشارت.قلمت نویسا باد زیبا نویس و زیبا اندیش.عاشقانه نوشته هات رو دوست دارم.بوی خوش احساست سنسورهای مغزم رو به شدت تحریک میکنه.این صفحه ها رو عاشقانه مرور میکنم.تو فوق العاده ای.
سلام سالار
مدتی گمت کرده بودم ولی دوباره پیدات کردم مطرود فراری! رفیق اگه یه روز همه این نوشته هات رو تو یه کتابی چیزی چاپ کنی من مشتری اولشم...
فکر ما رو هم بکن و به این هم فکر کن.
سبز باشی
mohadese
[ Fri 09 Jul 2010 ~ 8:39 AM ]
salam
zoood be zood update kon va az eshgh benvis
mamnon
پليس امنيت اخلاقي !!!!
[ Sun 11 Jul 2010 ~ 8:18 AM ]
سلام عليكم
انشاء اله كه اين مخاطب محترم شما محرم شماست ؟؟؟ درسته؟؟؟
و من اله توفيق
ریحانه
[ Mon 12 Jul 2010 ~ 7:56 PM ]
like
@پلیس امنیت اخلاقی
خیلی باحال گفتی بهش ای ول اصا رعایت نمیکنه ک اینجا خانواده ست
mohadese
[ Fri 16 Jul 2010 ~ 5:14 PM ]
قبلنا زود به زود آپدیت می کردی....اما حالا دیر به دیر ....
دیگه مثل گذشته نمینویسی....
سعیده
[ Sat 17 Jul 2010 ~ 8:47 AM ]
انکه ویران شده از یار مرا می فهمد
انکه تنها شده بسیار مرا می فهمد
چه بگویم که چنان فرو ریخته ام
که فقط ریزش اوار مرا می فهمد
تمام مطالبتون زیباست و این باعث میشه که آدم بیشتر دلش بخواد شخصیت متفاوت پشت این نوشته هارو بشناسه
arash
[ Sat 17 Jul 2010 ~ 12:05 PM ]
سلام رفيق
من وقتي وبلاگت رو ديدم و مطالبت رو خوندم ياد خودم افتادم ياد تمام روزايي رو كه گذروندم ، تو خود مني تمام گذشته من
حالا دوست داري از آينده خودت باخبر بشي ؟
آينده تو حال منه رفيق
مرگ ، من خيلي وقته كه مرده ام ، اين حال منه و اين رو برات آرزو نمي كنم
برام دعا كن
وقتي به ياد عشقتي ، آخه اونوقتي كه تو تنهاييات به ياد اوني خدا به تو نزديك تره
چطور میشه که یه نفر انقدر زیبا و ساده و قابل فهم بنویسه.
تبریک
بیتا
[ Thu 22 Jul 2010 ~ 7:53 AM ]
و من دیوانه آن کسی هستم که لباس شب را دو دقیقه بیشتر بر تنم باقی نمیگذارد. ولی مطمئن باش باز هم در انتخابش وسواس به خرج خواهم داد تا برای آن دو دقیقه هم لذتش را ببری
آشنا
[ Thu 22 Jul 2010 ~ 12:53 PM ]
خداییش این پلیس امنیت اخلاقی الان باید بیاد نظر بده!!!
اگر براستی عاشقی دوست نادیده چرا اینقدر غمگینی؟ اگر عشق تیزاب جانت شده تا زندگی را بهتر درک کنی و طلای روحت خالص شود سپاسگذار این عشق باش. هر چند درد آن تا عمق روحت ریشه دوانده است.....
امان از این عشق ممنوعه که این روزها تمام فکرم را به خودش مشغول کرده. چه جوری باهاش کنار بیام. تمام سلولهای بدنم، همه تکه های احساسم و ر وح سرگردانم بهش نیاز دارند و نمیتونم آزادانه مالکش باشم، مالکم باشد
اووه سالار خان چقدر عاشق و کشته مرده داری !!!دخترا کوتاه بیاین:D....میخونمت...خوبیش اینه که نوشته هات تک بعدی نیست....عاشقانه,سیاسی,داستان, حتی طنزم توش داره...در ضمن شوخی با بارگاه الهی؟!!...
فایا
[ Mon 02 Aug 2010 ~ 6:35 AM ]
سلام
وبلاگ خیلی قشنگی دارید
نوشته هاتون خیلی زیبا هستند
لذت بردیم
60% وبلاگتونو خوندم ...بعضی متن هاشو واسه کسی که دوست داشتم خوندم...ازم آدرس خواست ...اونم واسم بعضی هاشو خوند ....
خواستم یه تشکری بکنم که باعث به وجود اومدن لحظه های خوبی برامون شدی...
پوریا
[ Tue 03 Aug 2010 ~ 8:53 PM ]
یعنی دیونه وبلاگتم به خدا خیلی باهات حال میکنم
خیلی زیبا و دلنشین مینویسی
دوست دارم
like
ابركاكيا
[ Wed 04 Aug 2010 ~ 7:28 AM ]
مدت ها شما را خواندم و براي مدتي طولاني باز گمتان كردم و دوباره يافتم ... چقدر لذت مي برم ... چقدر سرشار مي شوم از نوشته هايتان ... چقدر سخت است كه آنقدر از چيزي سرشار شوي كه تنواني در موردش سخن بگويي ... كلماتم نمي تواند احساسم در مورد نوشته هايتان را بازگو كند ... با خواندنتان الكن مي شوم ...
خوشحالم که به اینجا برخوردم . خوشحالم که یک دنیای دیگه برای خواندن و اندیشیدن پیدا کردم . زین پس میخوانمتان . بودنتان را سپاس گزارم چرا که اندیشیدن را باعث شدید .
Anonymous
[ Sat 07 Aug 2010 ~ 8:05 PM ]
aha khosham umad khub bud na aly bud
ریحانه
[ Sun 08 Aug 2010 ~ 5:55 PM ]
delam bara halo havaye siyah o safide webloget kocholoo shode bood.mese hamishe LIKE
ریحانه
[ Sun 08 Aug 2010 ~ 5:58 PM ]
آرزوی باران کافی برای تو میکنم که زیبایی بیشتری به روز آفتابیت بدهد .
ehsase adama ba ghalbeshoon fargh dare man eshtabahi ghalbeto ashegh didam ama to dargire ehsasatet boodi
آریا
[ Tue 17 Aug 2010 ~ 10:30 AM ]
سلام مطرود
می دونم با اينکه قسمت نظرات وبلاگت بستت ولی اين قسمت رو با دقت می خونی
بی نياز از تعريفی و اين يعنی آدم چشم و دل سيری هستی
و همين ويژگيت که منو چند ساله اينجا می کشونه
هميشه از آدمهای بی نياز خوشم اومده آدمايی که منتظر اين نيستن که کسی واسشون دست بزنه، منتظر اين که کسی هلشون بده
آدمايی که حتی از سدای جلوشونم نمی ترسن
بی تعارف تو اين ويژگی ها رو داری دست مريضاد پسر
توی وبلاگم توی اين مدت طولانی تا حالا هيچ کسی رو به پیوندها اضافه نکردم جز وبلاگ زیبای تو رو
نيومده بودم هندونه زير بغلت بذارم و برم، شايسته اين حرفا هستی وقتی با نوشته هات يه حس خوب رو واسم مياری حتی وقتی سياه
می نويسی
شوکا
[ Wed 18 Aug 2010 ~ 12:50 PM ]
لبهایم را میبینی دلم را چطور؟ دریای حبس شده در چشمانم را؟ برهوت دستان پاییزی ام...
ehsan
[ Fri 20 Aug 2010 ~ 8:26 PM ]
age befahmi dokhtari ke 5 sale ashegheshio gozashte rafte open bode chikar mikoni.....ba in dard chikar mikoni darde open bodanesh ke 5 sal nafahmidi darde inke dige nist...kodom sakht tare kodom....:((
ye chizi dar in mored benvis khaheshan
ریحانه
[ Fri 20 Aug 2010 ~ 9:50 PM ]
الان داشتم یکی از نوشته های قدیمی تو میخوندم "چرا گریه میکنی؟"دلم گرفت .
چرا آدما یادشون میره دلتنگیاشونو؟!!!!
نمی دونم چی بگم!!!
اصلا...کلمه هام همه فرار کردن...ندارم ....هیچیز جز هیچ ندارم...فقط همین قدر که....لینک میکنمتون بااجازه!!!!تا هروقت آجرومصالح خواستم بیام اینجا...البته اینم بگم خیلی نیاز به آجرداشتمو دارم...تا کی...خدای من که نمیدونه!!!!!!!!!!!!
من متولد 7مین روزه مهرماه...عینه تو مطرود مثله تو دیوانه و نشئه ی حیات...بی علت و با علت عشق میورزد...خیلی خیلی زیبا عشقو توصیف کردی... و عشق درد مشترک ماست با کسی که شعرگفته با کسی که تار میزند...باز هم کلمات گریزان از لب ها دندان هایم...و خسته از سرگیجه های ممتده ذهنم!همین...
مثل همیشه خیلی زیبا... وقتی کلماتت شروع میکنن رژه رفتن تو ذهنم نمیدونم چی باید بگم...انگار کلمه های خودم فرار میکنن!
Tarane
[ Fri 27 Aug 2010 ~ 11:36 PM ]
nemidunam aslan mikhuni nazarato ya na,bikhial.khastam begam ke tebghe chizi mardom az faheshe to zehneshune,man yeki az hamin faheshehaye lanatiam.bacham.16salame,delamam ajib hava3 dos dashtane vaghe'e karde.in to zendegim kame.
همیشه میام اینجا.هر وقت که دلم یه چیز تازه و نو بخواد از دنیا،اینجا یکی از جاهاییه که من میام.هر چی بگم تکراری گفتم و میخوام که تکراری نباشه مث نوشته های خودت.!هر وقت که نوشته هات و میخونم ته دلم میپرسم یعنی یک مرد، میتونه انقد خوب بفهمه؟.عاشق باشی همیشه...
مهر به دنیا آمدن نوید یک مهربانی بود
چشمانی که با رنگ پاییز خو گرفته هیچ گاه از عشق خانه ای
نمی سازد که گاه رهایش کند و تمام
پاییز رنگهای تمام بودن را نشانت داد تا بیاموزی این روزها باید چادری رنگی به دست توان ماندن در هر گوشه ای را داشته باشی
عشق را آموختی ، ولی آنقدر بی ریا و پاک که دیگر بهار با تمام زیباییش نتوانست نگاه بی رنگت را رنگی کند !
بی دلیل اینها را گفتم
پاییزت تا همیشه بهاری
زمستانت سرد
>>LIBRA: The Lame Lover
>>
>>Very pretty. Very romantic. Nice to everyone They meet. Their Love
>>is
>>
>>one of a kind. Silly, fun and sweet. Have own unique sexiness. Most
>>
>>caring person you will ever meet! Amazing n Bed..!!! Did I say
>>Amazing
>>
>>in Bed? not the kind of person you wanna #### with... u might end
>>up
>>
>>crying... the most irresistible. 9 years of bad luck if you do not
>>repost
فوق العاده بود
ميدوني عشق چيه ؟
عشق اينه كه يكسال و نيم از ازدواجت بگذره و تو بخاطر يك مشكل
هنوز باكره باشي و شوهرت هيچي نگه وتورو همينجوري بخواد ....
اگه اين عشق نيست پس چيه؟
درود عاشق غریبه... زندگیت سبز، عشقت همیشگی...
اونچه که حق مطلب بود ادا کردی - آروم ، روون و روشن -کلام دوبعدی رو سه بعدی نشون دادی:)
اینا همه عشق بود ؟؟؟؟؟
این همه میگن عشق عشق همینه ؟؟
"...
عشق امدنیست نه اموختنی "
اموختنی نیست با این حساب محال گفتنی باشه !!
.... سلام ...
وبلاگت خیلی تمیزه ... یه حس نظافت و ظرافت خاصی داره ...
چند تا پستم خوندم جالبناک بود ...
تندی می یام ...
موفق باشی ...
یلدا
اوم Born under Libra- عاليه.
قشنگ بود ولي...
يعني اينجوريه يا من اين احساس بهم دست ميده وقتي نوشته هاتو مي خونم كه: به نظر تو عشق فقط 1بار پيش مياد و اگه شكست بخوره يا به تعبيري منجر به وصل نشه تكرار ناپذيره.آره؟ تو همينو مي خواي بگي؟ البته نديدم جوابي بدي به كامنتها ولي اين سوال يه خواننده وبلاگته كه شايد بگي از فضولي داره دق مي كنه:) ولي راستش من خودم 1بار بدجوري عاشق شدم و بعدشم بدجوري شكستم ولي بعد از كلي درد و رنج انگار بزرگتر شدم و با خدا جون رفيق تر:)و حالا به يه همراه بهشتي فكر مي كنم ( الان همه ميگن اه اه چه لوس :( ) ولي...
وراجي بسه ؛همينو گفتي؟
تو کی هستی؟فوق العاده می نویسی..من وبلاگهای زیادی را خواندم، در تمامشان می شود تشخیص داد که نویسنده خانم است یا آقا ولی اینجا نه...من هم متولد ماه مهرم...یک رگ شیرازی هم دارم...به هر حال واقعا متفاوته..ممنون
نوشته هاتون عالیه وحرف نداره ولی یک سئوا ل پیش میاد اونم اینه که پس این وسط تکلیف امید چی می شه ؟ ولی بگم شاید یه جورایی از زندگی نا امید هستید پس یک کمی بیشتر به اطرافت نگاه کن شاید کسی باشه که هنوزم منتظره تو هست .......
mikham begam tak tak harfato keshidam vali mitarsam k narahat shi !k kasi to donyaye matrodet pa gozashte!tamame in harfa!saniehate goftanesh baram ashnast!mishnasamesh!
kolebari k b dosh mikeshi vali mikhandi!mibakhshi harchan k dar daron khodet mishkani!mibini harchand k sedat dar khodet mipiche!faryad zadanesh bozorg shodane hajme tanhayio darde in eshqe baharist!besyar qamin ast vali nemidanam chetor inqadr sarmastio omid darad!navaye bahar darad!
هه........ پس توام خدایی...........
از حرف هایی که به یاد آدم میاره که نمیشه فراموش کرد می ترسم!!
شاید طرد شده باشی و از همه کس دور
ولی همیشه شاکر باش
شاید از چهار دیواریه قتب ادما آزاد بشی ولی تا وقتی که نتونی روحتو آزاد کنی تمام دنیا واست جهار دیواریه
اگه خدارو بشناسی هیچوقت از طرد کردن های بنده ی خدا ناراحت نمیشی
امیدوارم همیشه تو زندگیت موفق باشی
به خدا میسبارمت
دیوانه خطابت نمی کنم...
احمق نمی خوانمت...
در کوچه های شهر اینگونه فریادت نمی کنم...
همان عاشق خوب است...
عاشق که هستی همه چیز فرق دارد...
عاشق که باشی دنیا رنگ دیگری ست...
و درست دنیا و همه چیز همان گونه است...
عاشقی بر تو برزانده است ای مهربان...
و تو عاشق بمان بی آنکه در میا جمعیتی عشق را معشوق شدن از خود دور کنی...
شاد باشی...
...
شاید روزی که اینجا را می خوانی خیلی وقت باشد که گذشته ...
lk ;i uhar f,nl
دلم برای دلت تنگ شده گلک خوشکلکم...
گلکه خوشکلکم ...
ماهکم...
vaghean ba neveshtehat ashk to cheshmam halghe zad.ki gofte to matroodi age hame tardet karde bashan bazam man bahatam!ba inke nemishnasmet vali man bahatam.dont care about life.take it easy!
سلام سالار عزيز
منم يه مهرماهي هستم
ميدوني اسارت يعني چي؟
يعني اسيرتم. اينجوري بهت بگم كه تا آخر آرشيوتو هم خوندم.
خیلی نوشته هاتو دوست دارم
خیلی خیلی ..
تا حالا هیچ نوشته ای تا این حد تو مغزم رسوخ نمی کرد
exactly correct!!!!!!!!!!!!
salam va khaste nabashid,
injoori ke nazarato khoondam engar shoma ma'moolan oon ha ro bi javab mizarid!
be har hal khoshhal misham shoma ya kasayee ke motevajjeh shodan behem began chera be nazare shoma piroozi va shekast dar eshgh ye natije dare?
خوب می نویسی...خیلی خوب!
Koo0Lakii to0
mashallah
harf nadareee
vaghan yeki az behtarin site haro dari
bi shak nazare hame hamine
be nazare man shoma az bas aghleto0n kar mikone
divo0ne shodin
bazam tabrik migam be khatere ein hame tavanayii
غریبه کیست وچرا مطرود است
بیشتر بنویس
حرفت آرومم می کنه
آروم و آروم مثه آتیشه طوفانی آروم میشم
تو جنس نوری ........... نوری که تو حرفاته
حرف دل ميزني
وبلاگت خيلي به دل مي شينه
شايد يه حس مشتركه...
خيلي دلم مي خواد باهات حرف بزنم.
مي شه بهم پي ام بدي؟
پشیمان شده ام
کاش بودی
I LOVEEEEEEEEEEEE YOUUUUUUUUUUU MATROUD
مدتی حرفی نزدم ..همیشه از ریدر خوندم ..الان هم نمیدونم چرا حرف میزنم فقط همین که میدانم کسی که عشق رو با لذتش لمس کند همیشه دیوانه میماند !
سالار همه ی عالم هم اگر باشی وقتی دیوانگی را برگزیدی چاره ای نداری جز به جان خریدن الفاظ رکیکی که از دهان مشتی بی سوادِ کم عقل تُف میشود! مطرود همه ی عالم هم که باشی باز اوضاع همین است که هست! همین که میبینی! همین به جان خریدن ها، همین نفس را با نفس های بوی ناه گرفته، یکی کردن ها، همین همرنگ جماعت شدن ها... راستی . . . باید همرنگ جماعت شد تا از سیل سوالاتِ بی جواب جان به امان بُرد!
اینکه متولد مهری برام عجیب نیست؛ فکرشو می کردم. اما تا حالا فکر می کردم دختری. اینکه عاشق بودی برام عجیبه، اینکه اهل شیرازی نه. اینکه دیوونه ای برام عجیبه. به نظرم عاقل تر از اونی که فکرشو می کردم...
همیشه فراریم از عاشقی
واسه همینه که دیونه ها هم بهشون میگن دیونه ، چون خیلی بیشتر از بقیه می فهمن !
درخت کوچک من به باد عاشق بود به باد بی سر انجام کجاست خانه باد ؟کجاست خانه باد؟
حرف دل رو خوب میگی فقط اینکه شیرازی هستی...........
چه جالب منم متولد نخستین ساعت بعد از نیمه شب 26 مهرم اما در تهران...
نگفتی چند سالته...
فهمیدم 23! D:
یعنی 22 و اندی... 7 ماه :)
ارادتم را بپذیر مطرود غریب
همه دیوانه اند.اما تو دیوانه عزیزی هستی که زندگی قدر تو را نمیداند.این مرده پرستان عادت دارند به کشتن و پرستدیدن.
دیدنت برایم زیباست.
hey man! I guess that I could really love you, as something like the best friend... if I Knew you in the real(?) world,
G\'Luck
منم مهر ماهيم تا حالا هم هيچ پسر مهر ماهي رو نميشناختم و خودت اوليشي كه اونم فقط نوشته هاي عميقتو ميشناسم ولي خيلي مشتاقم كه بشناسمت ...
چند ماهیه دارم حسو حالتو تجربه می کنم واز همه طرف دارم کشیده میشم وپر از تناقضم نمی دونم باید خوشحال باشم یا ناراحت باید هنوز دوسش داشته باشم یا متنفر باشم باید سر تسلیم فرود بیارم یا بجنگم باید ممنون خدا باشم یا معترض به درگاههش باید بخندم یا گریه باید امیدوار باشم یا نا امید و از همه مهمتر باید دوباره بپذیرمش و اعتماد کنم یا ........
بخصوص که شبانه روز نگاهت با نگاه کودکی تلاقی میکنه که کنجکاوانه سراغ محبت پدر رو میگیره و من هیچ کاری نمی تونم بکنم جز پنهان کردن اشکهام
اینجا رو دوست دارم. خاطره است تمام نوشته هات.
نو کی هستی که همه چیز رو درباره عشق میدونی.
کی تونسته قلب تو رو بشکنه که اینجور سوزناک مینویسی؟
هم قشنگ هم سوزناک... بابا داغ دل آدم رو تازه می کنی...
سلاموخیلی اتفاقی به وبلاگت رسیدم.خیلی خوب مینویسی.همه ی وبلاگتو خوندم.عالیه.ازین به بعد هر روز میام ببینم چی نونشتی چون نوشتهاتو دوست دارم.
During the past four years I’ve been reading lot of web logs on the net, people from deferent walks of life, deferent parts of world, deferent costumes and traditions, I must say by far you are one head and shoulder above them all and am one of your avid fans, God bless you for letting me sit in your mind and let me see the world from your eyes
چقدر قشنگ بود...!
فرادا که بیاید تو می آیی...
از امروز آمدنت را انتظار می کشم...
بیا زودتر...
آمدنت برایم مبارک است
برای تو هم مبارک باشد
تولدت مبارک
salam
khondane webloger divonam mikone.azash farar mikonam ,ama dar nahaiat 2bare miam samtesh ,engar webloget zendast ,engar hamash hese.nemidonam chikar konam .
diroz tavalodet bod.TAVALODET MOBARAK
چه کنم با این دلتنگی که زود سراغم آمد!
من از عشق، دوست داشتن، محبت، و مهربانی هیچ سود نبردم، باشد که من بعد هیچ کدام را نثار هیچ کس نکنم، من عاشق دل شکسته ام، نمی دانم اما با احساساتم بازی کرد،
خیلی زیبا می نویسین، واقعا زیبا، همیشه موفق باشین، وبلاگتون قشنگه،
و من چقدر دلگیرم ...!!
مهر ماه كبود.
تنهايي ات انقدر حقيقت دارد كه هيچكس در اين حوالي هم سايه ي تو نيست.
فقر فرهنگی یعنی وبلاگنویسی که تمام هنرش را به کار میگیرد تا همه بفهمند یک سیگاری است.
فقر شعور یعنی مخاطبی که آن مطلب را میخواند و بهبه و چهچه میکند
.
.
متاسفم اما این مطلبت خیلی بهم بر خورد .
خیلی وقته وبتو میخونم . ولی تا امروز کامنتی سند نکردم
غریبه هستی باش . میخوایی هم غریبه بمونی بمون ولی...
دیوانگی زین بیشتر زین بیشتر دیوانه جان؟؟؟
خوشحال میشم بشناسمت .ایدیمو میذارم دوست داشتی اد کن
غیر از این من بازم میام و نوشته هاتو میخونم
بعضی هاشونو هم برای بقیه ی دوستام سند میکنم
غریبه ی مطرود قلم بزن نه به عقل که به دل
تا دوباره ای شاید
از اینکه کسی باشه و بخواد به پرده و صریح در مورد هر مسئله ای حرف بزنه ،احساسشو بگه،اعتراض کنه و... جای خوشحالیه.
از نوشته هاتون لذت می برم
yadesh bekheyr?!! hala che khabar shode.... engari kheyli deltang dari ?
با نوشته درد دل یک مرد شما مخالفم.این حرف رو کسی می زنه که نمی خواد دختری رو تو زندگیش راه بده یا نمی تونه به دختری اعتماد کنه
قلم زیبا و قشنگی دارید نکات خیلی ریز و حساس را خیلی خوب گوشزد می کنید شاید خیلی ها لازم داشته باشند که این نکات را بشنوند. موفق باشید.
...
matroode aziz
man "oo yek mesale naghz ast" ra jedan dust dashtam.weblogat ra hamin tor/vali be man webloge matrood nadide begu chegune mishavad baraye to comment gozasht?
man jayash ra peyda nakrdam!
merc
http://www.emptyspace.blogfa.com/
webloge mane.
mina/be ahestegi
فقط میدونم از خوندن نوشته هات لذت میبرم
Sweetie I just wanted to mention that I think there is a typo on the little piece written on the write side of your page ... I think you meant to write "sings" and you wrote "signs" ... and I really do enjoy reading what you write
Merry Christmas Sweetie
ha ha ... how is that? I had a typo too, I meant to say on the RIGHT side of your page
می خواستم از نوشته هات تعریف کنم،دیدم قبل از من خیلیا این کارو کردن...
اگه توی کل وبلاگستان یه نفر باشه که حرفاش مال خودش باشه،فقط فقط مال خودش،آدمی که بشه از روی حرفاش کاملا شناختش! فکر کنم اون یه نفر تو باشی!
کل آرشیوتو خوندم،کلمه به کلمه،حوف به حرف... من عاشــــــــــــــــــــــــــــــــــــق نوشته هاتم!
پستا امکان کامنت گذاشتن ندارن یا من پیدا نمی کنم ؟
ترجیح میدید اظهار نظری نشه در مورد پست هاتون؟
سلام
این چند وقت داشتم دنبال کامنتدونیت میگشتم.
اما راستش پیدا نمیکردم.
تا اینکه امروز یه ذره که ور رفتم
دیدم بله
کتاب مهمانان هم داره.
زیبا مینویسی و دل نشین .
خوش باشی اقا
یا حق
انسانها اشک را می فهمند
اول برای بدنیا آمدن
دوم برای گم کردن اسباب بازی
سوم برای ننوشتن تکالیف
چهارم برای نرسیدن به خواسته ها
پنجم برای دوری از عشقشان
ششم برای خانه بخت رفتن فرزندانشان
هفتم برای از دست دادن عزیزانشان
هشتم برای بدنیا آمدن نوه هایشان
نهم برای بیماری های شان
دهم برای ....
ye alame mersi vase hame lotfet, koli zahmat dadam behet in modat...goftam ke ishalla keyha jobran konam
خوبه . همين
سلام با اجزاه شما مي خوام اين مطلبو براي يكي بزارم مي تونم
"میدانم فهمیدنش سخت است، امّا من آخر فهمیدم که زیبایی عشق به همین نرسیدن است. "
نه مطرود! خواهش میکنم تو دیگه اینو نگو!
دختری که عاشقش بودمم همینو میگفت. :(
دلیلشم واسه زجرکش کردن من همین بود که وصال هیچ شیرینی نداره
پدرم در اومد تا تونستم پیدا کنم که اینجا باید بنویسم
چقدر طرز نوشتنت نسبت به اون اولا فرق کرده
اما چیزی که هست اینه که هنوز نوشته هات همون قدر قشنگه
نمی دونم چرا ؟!
to ro khoda behesh begid javabe 7 sale eshghie ke behesh dashtam ba tohmati ke behem zad ro ye roze az khoda pas migire
همه چيز خوبه.چندروزه كه صبحا ميام تو وبلاگت پستهاتو ميخونم بعد ميرم سراغ كارام.خيلي ازحرفاي شماهمونه كه تودل منم هست .اماهردفعه با كلي مشكل ميام اينجاچون يه ادرس دقيق ازتون ندارم به خاطرپيداكردن وب شما باكلي مطرود ديگه ام اشناشدم.
سلام خوبی
عشق ساکت است اما اگر حرف بزند از هر صدایی بلند تر است
*******************************************
من به ديوانگي عشق تو افسانه ي شهرم عشق گفتني ومن از عشق تو ديوانه ي شهرم
*******************************************
کاش می دانستم چیست ؟آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاریست...
وبلاگت خیلی قشنگه خوشم اومده
می خوام باهات تبادل لینک کنم اگه دوست داری ما رو با نام:
۩ تیکا ۩ ☺شاد باشیم و بخندیم بیا☻
لینک کن و بهم خبر بده
.
این کد لوگومه می تونی بزاریش از قسمت تنظیمات وبلاگ قسمت جای کدهای اسکریپ ممنون میشم. بهم سر بزن.
[لبخند][بوسه][چشمک]
manam mesle khodetam ye matroud...
to ro khoda behesh begid jvabe 7sale eshghie ke behesh dashtamo ba tohmati ke behem zad ye roze az khoda pas migire
salam salar, chetori pesar?khoobi?shad mangooli aya?take care
عظمت انسان در طغیان برابر سرنوشتش نهفته است و بدترین و تلخ ترین شکست این است که انسان مجبور باشد تقدیر خود را بپذیرد و حس کند مثل سگ در لانه اش گیر افتاده است."
بالاخره فهميدم اينجا چه جوري مي شه كامنت گذاشت . خوشحالم و خوشحالتر بابت شون پن .
aha bloger haye shiraz hei bedoone man jalase begirino weblog benvisin:D, tatilat nazdik ast:D
سلام! راست میگن. چه سیستم کامنت گذاری عجیبی آقای مطرود. وبلاگ شما از معدود جاهاییه که همیشه میخونمش.
منو ببخش که این طوری میگم.
:اما کاش اگه عاشق دیگری نمی شدی، اما می فهمیدی که دیگری هم حتما (جز عشق تو )هم آدم هست ،و هم عقایدش براش ارزش داره...
کاش تنها عاشق عشقت نبودی و می دونستی که باید عاشق عشق بود ، پس عشق برات ارزش داشت نه فرد،و اونوقت برای عشقت هم واقعا ارزش قایل می شدی و دیگری رو به هیچ اسم دیگه ای با عشقت شریک نمی کردی.
کاش می دونستی عاشق کردن کسی که فقط می خواد یک بار عاشق باشه گناهی کمتر از آنچه با عشقت کردی نداره.
کاش می دونستی کسی که هرگز عاشق نشده می خواد پاک ترین عشق دنیا رو داشته باشه خالی از هر شهوتی.
کاش معنای جمله هایی رو که به عشقت تقدیم کردی میدونستی
کاش معنی نوشته هات رو می دونستی.
و هزاران کاش دیگر که ای کاش میدونستی.
ببخش که اینطور گفتم.
امیدوارم بدونی که باید ببخشی.
poste emroozet mano bord be oon rooza, mano keshoond samte archivet, mano bord samte khaterehaha, mano bord be roozayi ke...az 2004 khoondam ta akhare 2005, az che posthayi ke delam gereft, az che harfhayi ke khoshhalam kardbe yade 26 mehr 84 neveshtam inharo
رسم عاشقی را هیچکس نمیداند، عاشقی طریق دل است
سلام
من از نظم و نثرو شعر نو چيزي نمي دونم ولي از نوشته هاي و بلاگت خوشم مي آيد نمي دونم چرا؟وهميشه وهر روز وبلاگت و مي خونم پس هر روز بنويس
سوختن ... سوختن است دیگر !
نمی دونم فقط یه عاشق اینجوری می نویسه یا یه عاشق فقط اینجوری می نویسه.
ولی اینو می دونم که فقط تو اینجوری می نویسی...
آدم گمان می کند دوستش دارند و تمام باور هایش دوست می دازد، ادم است دیگر
* و با تمام باورش، دوست می دارد.
چند وقتي است كه از عشق مي گويي از دوست داشتن . كلمه اي كه ديگر با آن بيگانه شده ام . راستش دوستش دارم اما ديگر نمي خواهمش . ميداني گويا معادله ايست با سه x كه هر كه را جز او جايش گذاشتم دلتايش منفي شد . ديوانه ام ديگر . بازي كردم ، قمار و الان در هواي برگ آخر به رعشه افتاده ام . برگي كه اين بار من وسط مي گذارم . مي سوزم اما ديگر غرورم را فدا نمي كنم . بگذار چندي هم دنيا بگريد از فراق ، از بازي هايي كه خودش مبتكرش بود .
آدم گاهی از دوست داشتن خسته میشود، ولی آدم همیشه زود پشیمان میشود، آدم است دیگر.
من دوسش دارم اما اون نمیفهمه
آی آدمها !
درست مثل انسانهایی که به معجزه ایمان دارند، منتظرم
Ha ha! Honey it was FUNNY
چه اندکند...
.
.
.
گناهانی که نکردم.
آنقدر بلند خندیدهام که اشکهایم سرازیر است، چه تفاوت کرد؟!
بالاخره فهمیدم چطوری میشه اینجا نظر گذاشت !
قبلن تو بلاگفا می خوندمت
وقتی فیلتر شدی دیگه نیومدم سراغت
تا اینکه اینجا پیدات کردم
خوبی بابا ؟!
سراغ ما هم بیا بابا !
راستی
حال کردی لینکم کن
اگه حال کردی با بلاگم !
من که مثل قبل
بزام لینکت کردم !
فعلن
پست آخری "گفته بودم، فقط حالم کمی خوب نیست" بسیار دلنشین بود/ چون حرف دل بود ...
شادزی مهرافزون
...
همین الان که اینجام اصلا بی کار نیستم ، اتفاقا بیشتر از همیشه کار دارم اما نشسته ام آرشیو مطرود رو می خونم ، دیوانه هم نیستم اما از کشف این مکان دچار هیجانات وافر شده م ،در این لحظه تعریف هم ازت نمی کنم ، چون می دونی؟ "حرفی که از دل برآید ، دل را خوش آید"
من هم یک گوسفندم ...
از نژاد اصیل
اما چوپانم دروغگو است
البته مرا به دروغگویی چوپان چه کار...
شاید گرگی
مرا
یک روز
در رویاهای چوپان
تکه تکه ام کند ...
...
مرا به دروغگویی چوپان چه کار ..
من یک گوسفندم
از نژاد اصیل
بع
بع
بع
من یه مدت خیلی طولانی هست که اینجا رو میخونم ولی بسیار گیج تشریف دارم تازه امروز اینجا رو برای نظر گذاشتم کشف کردم آقا من عاشق نوشته هاتون شدم فرو میره تو مغز آدم لا مصب و رسوب میکنه تو قلب آدم .خواهش میکنم باش وبنویس.
سلام سالار جون خسته نباشیدمن مهسا مهرداد هستم
تبریک می گم وبلاگ بسیار بسیار زیبایی داری این یکی ار بهترین وبلاگ های بود که تا به امروز دیدم
امیدوارم همیشه عاشق باشی چه که این عشق است که با قدرت لایزالش تو را به مرحله ای می رساند که همگان انگشت تحیر به دندان گرفته وسرگشته تو را نظاره می کنند که این همه با انرژی توانسته ای به همه آن چیزهایی که اراده کرده ای دست بیابی.
موفق باشی
ممهسا
سلام
عجب !! ... اینجا قسمت نظرات هم داشت و ما نمیدونستیم ؟!!!!
یه نگاه به جی میلتون بندازین .............
تو عمرم اینقد شیفته ی نثر یک وبلاگ نویس نشده بودم
1. مطرود
2. استامینوفن
عاشقانه هات به شدت همگام با حال و روز منه
سلام
من ياد گرفته ام كه در عشق عاشق باشم...
فروغ گفت: پرواز را به خاطر بسپار پرنده مردنيست...
شايد و هست و بماند...
سلام
خبرخوان (تکست و گرافیکی)، لیست و فید شیرازیها ارائه شده است که وبلاگ شما نیز جز آنها قرار گرفته است.
http://persianbloggers.blogspot.com/2008/12/shiraz-p.html
پرشین بلاگرز شما را به بازدید و استفاده از 20 خبرخوان تخصصی دیگر موجود دعوت میکند.
faghat yek nafar tavanest asheghiye mara bebinad...
سلام. مطرود عزیز نزیدیک 2 یا 3 سال است که وبلاگت را می خوانم. جدیداً احساس خوبی ندارم. از مسیر فکریت دور شده ای. شاید لازم باشدنوشته های گذشته ات را مروری کنی!؟امیدوارم مشکل به همین راحتی حل شود. البته بعید میدانم مشکل جای دیگری باید باشد!!!
سلام. مینی مال هایتان را خیلی دوست دارم. اما نمی دانم چرا برخی ایده هایتان تکراری شده. واضح تر بگویم، جملاتی را که در مورد توصیف بدن معشوق، هم آغوشی و... سابق بر این نوشته اید، در حال تکرار با ادبیات دیگری هستید. یعنی به نظرم در این زمینه ها به تکرار ِ خودتان رسیده اید که ممکن است ناآگاهنه هم باشد. اما عاشقانه هایتان، هنوز نابند و منحصر بفرد. البته موضوع دیگر این که در برخی نوشته های قدیمتان به عکس یا سایت دیگری لینک داداه اید که الان موجود نیستند. این در واقع آرشیو را زیر سوال می برد. لطفا یا آنها را حذف کنید، یا نسبت به تصحیح اقدام کنید. هر چند، تعهدی در این زمینه ندارید و شاید این امر از زیاده خواهی امثال من که تعلق خاطر به فضای مطرود داریم نشات می گیرد.
موفق باشید
دروود
خوشحالم از کشف سرزمین کامنت ها !!!
پایدار باشی
بگذار سرنوشت هر راهی را که می خواهد برود، ما راهمان جداست. این ابرها تا می توانند ببارند، ما چترمان خداست...!
نمی دونم چرا فکر میکنم که این نوشته ها تنها می تونه کار یه دختر باشه
سلام، خيلي زيبا مي نويسين، كاش قلب بعضي آدما از سنگ نبود...
چرا پست هايتان ديگر كامنتي نيستند؟ يعني هميشه اينجا كامنت بدهيم؟
:)
قلب من چه زود به زود لبریز می شود!!!!!
گوشه ای کز کرده ام... هوای مردن دارم
salam...shomarato vasam mail kon...karet daram...
کجا ناپدید شدی این همه مدت ای رفیق نادیده؟
وقتی نیستی و چیزی نمیگی کجایی ؟؟!؟
سلام
قشنگه. موفق باشي
مي ترسم از اينكه برايتان بنويسم حتي در اينجا
برايم سخت است بنويسم در مورد نوشته يا احساسم در جايي كه بسيار دوستش دارم
مي داني دوست مطرود شده ام
مي ترسم دوستم نداشته باشي از خواننده اي مثل من خوشت نيايد
به هر حال خوشحالم كه دفتر مهمانت را پيدا كردم
تا گاهي براي خطي بنويسم
كه خسته نباشي
كه عاشق بمان اين روزها چون تو بسيار نايابند
دروود
بسیار خوشحالم که باز گشته ای
مدت ها بود وبت در دسترس نبود
خوشحالم که دوباره می خونمت ...
عشق من بمون
دلواپسم نذار
بی تو نمیگذره
این روز و روزگار
من با تو دلخوشم
وقتی کنارمی
وقتی تو یارمی
تو ندارمی
عشق من بمون
بمون....
koja bodi...fekre mara ham bokon.......
دروود
در فضای بی انتهای نت وبلاگ های انگشت شماری هستند که اگه فیلتر بشن یا به روز نشن
عده زیادی دنبال اونا می گردند . شاید به خاطر ذهن خلاق و بی نظیر نویسنده وبلاگ باشه که
خواننده هاش معتادش بشن ! وب شما از اون دسته وبلاگ هاست.
پست " اکسیر جوانی " را خواندم و مثل همیشه لذت بردم . فقط می تونم بگم کاش می تونستم
مثل تو بنویسم...
پایدار باشی ...
سلام
از اين نوشته هات دارم بعضي جاها استفده ميكنم
راضي هستي
خواهشن راضي باش
سلام
دوباره
مخواستم
يه چيزيبگم
گفتم اول بپرسم
بعد لازم شد
اين
متنت يه
بنده هاي خداس
واستعاره از حالات زمينيه
يا واقعا منظورت خود خداست
يعني براي خداست
سلام
دوباره
مخواستم
يه چيزيبگم
گفتم اول بپرسم
بعد لازم شد
اين
متنت يه
بنده هاي خداس
واستعاره از حالات زمينيه
يا واقعا منظورت خود خداست
يعني براي خداست
اولی ایمیل زدم و بعد اینجا رو پیدا کردم. این آخری خیلی خوب بود، بعد از مدتها از اون پستهای سرکش.. که داد می زنن و باید جوابی برایشان باشد
webet khube ama khodet kheyli adam cherti hasti
ghablan behtar minveshty
دروود
از اون پست های میخکوب کننده بود ...
akh akh akh
heyf ke man ye hamsari, namzadi, doost dokhtari chizi nadaram. vagarna che dozdiha ke az in neveshteha nemikardam
heyf
nadaram ke
salam chand vaghate engar faghat ye chizi mizarin ke up bashe weblogeton dige hese neveshtea chan mahe ghablo nadaree ghablan behtar bod
mamnnon
حالا که رفته ای
نامت را بر سنگی می نویسند
و به همین سادگی
زمستان آغاز می شود
---
حالا که رفته ای
سراغ کلمات نمی روم
خسته و بی حوصله اند
ترانه نمی خوانند
شعر نمی شوند
---
حالا که رفته ای
پرنده ای امده است
در حوالی با روبرو
هیچ نمی خواهد
فقط می گوید:
کوکو...؟
---
حالا که رفته ای
کنارش می نشینم، گریه نمی کند
دستش را می گیرم، گریه نمی کند
به پایش می افتم، گریه نمی کند
نکند اتفاقی افتاده است، که شعر گریه نمی کند
---
حالا که رفته ای
دوباره زنگ می زنم
شماره همان شماره است
گوشی را بر می دارند
گوشی را می گذارم
---
حالا که رفته ای
گلدان نار پنجره خالی ست
بر می گردم
از پیرهنت گلی می چینم
این گونه بهتر است
خاطره ها پیر نمی شوند
---
حالا که رفته ای
گمان نمی کنم برگردد
همان ابر آبی پوش
که می امد بالای سر کوهستان
تو را نگاه کند
---
حالا که رفته ای
تعجب می کنم
چرا کفشهایت را نپوشیده ای!؟
---
حالا که رفته ای
نه ستاره ها را دوست دارم
نه آفتاب را
چگونه بی تو می میرند و
زنده می شوند!؟
---
حالا که رفته ای
می مانم کنار همین ایستگاه
که بوی تو را می دهد
می مانم و دست تکان می دهم
برای مسافرانی
که تو را گم کرده اند
---
حالا که رفته ای
دل دلیل می آوَرَد
و عشق گریه می کند
با این همه
جای خالی ات پر نمی شود
نه با خیال و نه با خاطره
---
حالا که رفته ای
این روزها دلتنگم
دلتنگم که رفته اند
آن روزها
دلتنگم که رفته اند
آن روزها
دلتنگم که رفته اند
آن روزها
دلتنگم که رفته اند
آن روزها
...
...
...
( دلم هوای گریه دارد، خدایا بهانه ای!...)
حالا که رفته ای
آزارت نمی دهند
ویران گران ِ
« ناگهان چقدر زود
دیر می شود»
---
حالا که رفته ای
برای این پنجره فرقی نمی کند
باران ببارد
باران نبارد
باران
باران
باران
---
حالا که رفته ای
باز هم برایت نامه می آید
به بیابان می روم
نشانی ِ تازه ات را نمی دانم
---
حالا که رفته ای
کودکی ِ شعرهایت
بی خیال ِ من و ما
بادبادکش در هوا
بالا
بالاتر می رود
تا....
---
حالا که رفته ای
باور کن
تمام نمی شود
دود دل و
بانگ رود
---
حالا که رفته ای
هر صبح
گونه های هر دو اتاق
تاریک است
تاریک از شبی که نرفته
---
حالا که رفته ای
همه آمده اند
همۀ آنان که سهمی از تو می خواهند
همۀ آنان که یک خط از حرف های دلت را
نخوانده اند
---
حالا که رفته ای
سر می گذارم بر شانۀ همۀ نیلوفرانی
که امسال بی تو گریسه اند
گریسته اند و بی تو
نزیسته اند
---
حالا که رفته ای
غمگینم
به سراغ حافظ می روم
همین را می گوید:
« برود از دل ِ من
وز دل ِ من آن نرود »
---
حالا که رفته ای
در همین غروب پر تشویش
برای یعقوب نامه می نویسم
پسرت بر می گردد
اما آن را که من چشم انتظارم...
---
حالا که رفته ای
بهانۀ خوبی است
برای باران
تا بیاید
کنار سفره بنشیند
و بشقاب ِ دوم را پر کند
---
حالا که رفته ای
کنار چشمه می رسد
گوزنی پیر
درنگ می کند و می نوشد
بی دغدغۀ تیر
و تو همین را می خواستی
همین
---
حالا که رفته ای
گمان نمی کنم برگردد
پرنده ای که فقط
از دست تو دانه برمیچید و
و در کلمات ِ تو پرواز می کرد
---
حالا که رفته ای
دشوار است مجال ِ انتشار ِ عشق
وقتی از چهرۀ جهان
نقاب ها را برنمی دارند
و به جای درخت
مین می کارند
---
حالا که رفته ای
بهانۀ خوبی است
صدایش را می گویم
« ای چراغ ِ هر بهانه »
گنجشک ها را می گویم
---
حالا که رفته ای
شعری می نویسم
برای گل های مریم
شعری می نویسم
برای مرگ
شعری می نویسم
برای دیداری که دیگر
اتفاق نمی افتد
---
حالا که رفته ای
برمیخیزم
بی دغدغۀ مرگ
لباس می پوشم
میان ِ من و مردگان ِ امسال
فاصله ای نیست
---
حالا که رفته ای
صدایش می کنم
من را ندیده
لبم را گاز می گیرم
... فقط یک قطره خون
در شیار لب هایم روشن می شود
---
حالا که رفته ای
چراغی روشن می کنم
بیداری دشمنم می شود
می ایستم استوار
و فرو میریزم استوار
---
حالا که رفته ای
من هم می روم
عبور می کنم از همۀ بایدها
نبایدها
به جایی نمی رسم
فقط از دور
برایم دست تکان میدهد
---
حالا که رفته ای
خسته و خاموش
سر بر بالش می چرخد
برنمی خیزد
فقط پلک ها را می مالم
پیش از آنکه گریه کند
دوباره به خواب می رود
---
حالا که رفته ای
در باغچۀ بهاری که می آید
بنفشه ها را چگونه بکارم؟
عادت کرد
با شعر خوابیده اند
با شعر بیدار شده اند
عادت کرده اند
---
حالا که رفته ای
از کسی نمی پرسم
پا به پای ِ همین رودخانه می روم
به غمگین ترین نارون دامنه ها که رسیدم
چشم می بندم
پرنده ای صدایم می کند
---
حالا که رفته ای
کاری نمی کند
نه دارینوش
نه نوش دارو
چگونه بگویم!؟
رستم سر بر خاک نهاده
و سر پنجۀ سهراب
از پهلویش جدا افتاده
---
حالا که رفته ای
کتاب ها را ورق می زنم
بیچاره گرگ ها
بیچاره جغدها
چیزی عوض نشده است
همیشه داستان ها را ما می نویسیم
---
حالا که رفته ای
برایت می گویم
از دلمشغولی ِ من و دریا
هی نامی را بر ساحل می نویسم
هی دریا موج هایش را می فرستد
و کسی را به دور دست ها می برد
---
حالا که رفته ای
سر در پرهایش فرو برده
نه آوازی و
نه پروازی
باور نمی کردم
پرنده ها هم پیر می شوند
---
حالا که رفته ای
نقش بسته است
روبانی سیاه
در کنار ِ خاطراتی غمگین
کدام را بر دارم
تا تو را پیدا کنم؟
---
حالا که رفته ای
از دریا بر نمی گردم
یا ماهی ها شاعر می شوند
یا کوسه ها گرسنه نمی مانند
---
حالا که رفته ای
می آید
با موج ها و ماهی هایش
مشتاق و سینه چاک
تو را نمی بیند
بر می گردد
با موج ها و ماهی هایش
مغموم دردناک
---
حالا که رفته ای
نه کلیدی مرا می بیند
نه کتابی دستم را می گیرد
در برهوت ِ این همه معما
کودکی پیر
پر پر می شود
---
حالا که رفته ای
پشیزی نمی ارزند
این همه کلمات
که در حیاط شعرهایت
بازی نکرده اند
---
حالا که رفته ای
پرده ها را می کشم
بی حوصلۀ هیچ کس
به گوشه ای می روم
سر بر زانو می گذارم و
فکر می کنم
به روزی که نخواهد آمد
---
حالا که رفته ای
متحیرم میان ِ این همه کلید
که چراغی را روشن نمی کنند
و میان ِ این همه کلمه
که دستم را نمی گیرند
تا صدایت را بشنوم
---
حالا که رفته ای
چه اتفاقی افتاده است
که نمی افتد این ستاره
بر پیشانی شب هایی
که می آیند و بی تو
می مانند با من و ماه
این شبهای پیدا و ناپیدا
---
حالا که رفته ای
در همین سرما
سرم را بالا می گیرم و
خیره می شوم به دور دست ها
همه چیز همان جاست
و از همان جا
می آید و در چشمانم می درخشد
و پتو را از شانه هایم بر می دارد
---
حالا که رفته ای
خیالی از تو
خلوتی از ماه
و بالشی از دریا
کافی است
برای خوابی که بیدار نمی شود
---
حالا که رفته ای
نه مشق می نویسد و
نه سر به راه می شود
این کودک ِ دیر آشنا
---
حالا که رفته ای
به همان جا بر می گردم
چه بی برگ و بار نگاهم می کنند
درخت های گردو، گیلاس، خرمالو
کسی نیست
گریه می کنم
می مانم
برمی گردم
---
حالا که رفته ای
بی دلیل در می زند
هیچ امدنی گرمم نمی کند
---
حالا که رفته ای
به همین سادگی
پیراهن جدید سفیدات را آورده اند
به همین سادگی
دنبال شناسنامه ات می گردند
باطل شد
---
حالا که رفته ای
بهانۀ خوبی است
« شب
سکوت
کویر »
فقط صدای این هق هق را
کم کنید
---
حالا که رفته ای
یادت هست
وقتی آمدی
گفتم:
« حالا که آمده ای
کنارم بنشین
بخند
دیگر فرصتی برای پیر شدن نیست »
---
حالا که رفته ای
من مانده ام
با تمام ِ حرف های ناتمام
چاره ای نمانده
هق... هق...
تهديد بالقوه اي كه با اشارتي به بالفعل تبديل مي شود.
درکت میکنم .
خیلی زیاد. با نوشته هات همزاد پنداری میکنم.
و در آخر ... درکت میکنم.
دردیست غیر مردن کان را دوا نباشد
پس من چگونه گویم این درد را دوا کن
آری! خوب است که درد هست، خوب است که حداقل نوشتن میدانم هرچند در فضای وب دیگر مدتهاست وبلاگم را تعطیل کرده ام.
آری! خوب است که کسی را دوست دارم به حد مرگ! که حتی رفتنش را آنقدر باور نکردم که اوهم شک کرده که رفته یا نه؟
آری! آنقدر به پایش ایستاده ام که حتی دوست داشتنم را نمی فهمد، خودم هم نمی فهمم. . .
تازه با وبلاگت آشنا شدم به شذت هم مي خونم هم دارم دنبال مي كنم.
khosh be halet ke in hame taraf dar dari !
مطرود عزِِیز، نوشته هاتو خیلی دوست دارم . بمون و بنویس
مدتهاست می شناسمت در این دنیای مجازی ..
خواستم بدانی یک خواننده قدیمی داری ..
همین
man asheghetam akheeeeeeeeeeeeeeeeeeee
divoonam mikoni
cheterio ya behtari jigol:D
می گن آدم کشته بود.
می گن بعدش اولیای دم رضایت ندادن.
خوب حتما آخرش هم میگن قصاص شد.
وکیل این وسط چه کارس اونم اونا بایدبگن.
چطور میتوان باور کرد خدایی را که معجزهٔ آفرینشش از جنس حسی گرم است؟
بی شک او تنها کسی نیست که این معجزه را میداند!
سلام
عجب
چه نكته اي بود
فراموش شده
و
تكراري
و
باز هم زيبا بود
ادميان
مقل باتري مي مونن
بايد هر چند وقتي
شارژ بشن
واين يك ي ازهمون
شارژا بود
man to net miyam vase in sabk neveshtan hame ja migardam migardam ama hala ye rast miyam inja va tamum m archive matrtoudo ba deghat mikhunam va fek r mikonam va ba ejazatun baraye khodam yaddasht mikonam shahkarere neveshtehato kheili dus daram
نميدونم چرا زيادي نوشته هاتو دوست دارم
ey rast gofti...ey kash ma kasi ro dust nadashtim
age kasiro dost nadashtin zendegi bi mana bod....
دروود
"معجزه می کند" از این پست ها تنها میشه اینجا دید ...
درود به شما . در این اوقات که در تنهایی خود برای راه فراری بودم در این غربت جان و تن و روح ، بعد از گذشت این همه مدت شما را یافتم . بهترین بودید تا به امروز که دیدم . اگه اجازه بدید شما رو لینک کردم . امیدوارم نرنجید . منتظر شما در من و برملا هستم دوست من .
چند وقته میخونمت و لذت میبرم .
و هرگاه به غار تنهايي ميرسي وحشت ميكني!
حس ميكني مطرود شدي!
برميگردي!
.
.
هروقت اومدم اينجا از خوندن پست هاي زيبات هيجان زده شدم!
سلام
حرفهایی هست که نمیشه نوشت باید توچشمات نگاه کنم وبگم!! چون چشمام باید ...
هرروز میام. آره دو، سه سالی میشه که هر روز میام اینجا. هرجا باشم. با کامپیوتر، با موبایل، از خونه، کافی نت...
بر خلاف خیلیا همون روز اول متوجه اینجا شدم اما هیچ موقع نیومدم چیزی بگم، مث همه تعریف کنم، بگم عاشقتم یا... همیشه از این تصور که سالهاست باهات زندگی میکنم بدون اینکه بدونی لذت میبردم!
با اینکه گاهی با جملاتت عصبیم میکردی بازم اومدم. بی صدا!
اما امروز اومدنم با همیشه فرق میکنه. اتفاقاتی افتاد که ساعتها به خاطرش گریه کردم. اومدم اینجا، دوباره آرشیوتو باز کردم. خیلیاشو دوباره خوندم و به خاطر خودم و تموم ابهامات سیاه ذهنم گریه کردم، و البته گاهی هم به خاطر تو.
از چیزایی که هزار بار خونده بودم خیلی چیزا فهمیدم که نفهمیده بودم... خیلی بدتر شدم اما احساس فوق العاده ای دارم!
حس کردم باید بیام و بگم...
مطرود من...
اشک رازيست
لبخند رازيست
عشق رازيست
اشک آن شب لبخند عشقام بود.
قصه نيستم که بگوئي
نغمه نيستم که بخواني
صدا نيستم که بشنوي
يا چيزي چنان که ببيني
يا چيزي چنان که بداني...
من درد مشترکام
مرا فرياد کن.
درخت با جنگل سخن ميگويد
علف با صحرا
ستاره با کهکشان
و من با تو سخن ميگويم
نامات را به من بگو
دستات را به من بده
حرفات را به من بگو
قلبات را به من بده
من ريشههاي تو را دريافتهام
با لبانات براي همه لبها سخن گفتهام
و دستهايات با دستان من آشناست.
در خلوت روشن با تو گريستهام
براي خاطر ِ زندهگان،
و در گورستان تاريک با تو خواندهام
زيباترين سرودها را
زيرا که مردهگان اين سال
عاشقترين زندهگان بودهاند.
دستات را به من بده
دستهاي تو با من آشناست
اي ديريافته با تو سخن ميگويم
بهسان ابر که با توفان
بهسان علف که با صحرا
بهسان باران که با دريا
بهسان پرنده که با بهار
بهسان درخت که با جنگل سخن ميگويد
زيرا که من
ريشههاي تو را دريافتهام
زيرا که صداي من
با صداي تو آشناست.
پست "برو برو" و خوندم و باز شوق زده شدم!
... و چه سخت است تنها متولد شدن.
مثل تنها زندگی کردن.
مثل تنها مردن.
(dr.shari'ati)
مطرود من...
Are you hear me?
Am i only wasting time?
Are you near me?
Are you only in my mind?
Are you? Are you?...
(t.a.t.u)
مطرود من...
خیلی وفته وب لاگ مطرود رو میخونم ولی اولین باره براتون حرف دارم .
آیا فکر نمیکنید احمق تر از کسانی که رای نمیدهند آنهایی هستند که از یک سوراخ ۳۰ سال گزیده شده اند ؟
شاید البته شما که از مردن و خنجر خوردنه محبوب لذت می برید . لذت بردن از رای دادنتان هم از این جنس باشد . در اینصورت که امیدوارم همواره از این مردنها و خنجر خوردنها لذت ببرید . اگرچه قیمتش رنج مادرانی باشد که فرزندانی زیر شکنجه دارند و در گورهایی که تخربیب میشود .. هموطن !
فقط اومدم سلامی گفته باشم.
حس خوبيه که بگم مشتري وبلاگت شدم؟! و براي پست بعدي انتظار ميکشم؟!
هر روز صبح اولين Page كه باز مي كنم بايد Page تو باشه . 1 سال و نيمه كه هر روز بهت سر مي زنم.
شاد باشي ...
جادوی ماه
ایمان داشته باش، به جادوی ماه.
چرا هر روز توي وبلاگاي بروز شده دنبال مطرود ميگردم؟!
آقا بيا بنويس!
سلام. انسان هر چه تواناتر باشد، وظیفه اش سنگین تر است.تو در نوشتن توانایی . پس:
موفق باشی!
موج که می آید همه چیز را در مسیرش با خود میبرد،
آنها که زرنگترند بر موج سوار میشوند و به جایی میرسند و برعکس اش بعضی دیگر ته نشین شده و به لجن کشیده میشوند.
نه بی فایده است از روز ازل ، من ، من زن فقط در کنار تو ! تو مرد معنا پیدا می کنم!
منم خیلی جنگیدم اما تاریخ چند هزار سال رو نمیشه عوض کرد مگر اینکه چندهزار سال بجنگی!
تو را چه وسوسه از عشق باز می دارد؟
تو را چه می رسد ای آفتاب پاک اندیش؟
زمن چگونه گریزی،
تو و گریز از خویش ؟
به سوی عشق بیا
وارهان از تشویش!
هنوزم امید دارم برای اینکه کمک کنی!
مثل اینکه فقط اینجا باز مانده !
به نطر من اينها همان معاويه صفتاني هستند در لباس دوست داران اهل
بيت . دشمناني كه همسو شده اندبا مسلمانان تا با نام دين و حكومت ديني مردم را از دين بدر كنند . چرا كه اگر عالمان يك مكتب دروغ
گوياني بزرك باشند مسلم كه منطق آنان همان جماق و زنجير بدستان
لباس سخصي ميباشد
با هم بیاین دعا کنیم/ خدامونو صدا کنیم/ که آسمون بباره...
ما برای آن که ایران خانه ی خوبان شود..رنج دوران میبریم...!
سلام ، این ف.ی.ل.ت.ر.ش.ک.ن. رو پیدا کردم ، گفتم شاید به دردت بخوره ، ف.ی.س.ب.و.ک. رو که باز کرد.
http://www.mirhoseyn.ir/fg.zip
صبرت کجا رفته مرد؟!
به قول بابام ، "خدا مثل من و تو عجول نيست.."
...
دنیا رو از هر جاش بگیری بازهم وارونه میشه بخصوص که آدم عاشق هم بشه.
والا پیامدار محمد! گفتی که یک دیار هرگز به ظلم و جور نمی ماند بر پا و استوار.. هرگز هرگز.....
وطن پرنده ی پر در خون
وطن شکفته گل در خون
وطن فلات شهید وشرم
وطن پا تا به سر خون
وطن ترانه ی زندانی
وطن قصیده ی ویرانی
ستاره ها اعدامیان ظلمت
به خاک اگر چه میریزد سحر دوباره بر میخیزد
بخوان که دوباره بخواند این قبیله ی قربانی گلسروده شکستن را
بگو که به خون بسراید این عشیره ی زندانی حرف آخررستن را
با دژخیمان اگر شکنجه اگر بند است وشلاق وخنجر اگر مسلسل و انگشتر
با ما تبار فدایی با ما غرور رهایی
بنام آهن و گندم اینک ترانه آزادی اینک سرودن مردم
امروزه ما امروزه فریاد
فردای ما روز بزرگ میعاد
بگو که دوباره میخوانم با تمامی یارانم گلسروده شکستن را
بگو که به خون میسرایم دوباره با دل وجانم حرف آخره رستن را
بگو به ایران!!! بگو به ایران...
«… بگو خداست که شما را از سختیها نجات میدهد و از اندوه میرهاند.»
سورهی انعام/ آیهی64
تو خود خود من را توضیح میدی . بعد از ابراهیم نبوی تو دومین کسی هستی که در نوشتن بی همتایی . نبوی در طنز و تو در نشان دادن احساس در خلاصه ترین شکل. موفق باشی و همیشه سبز
عالی نوشته ای . سبز و پرنوشتار باشی
چی داری تو کلماتت؟!! لعنتی بگو جی داری که من شب زده رو به مرگ میکشونه...
خیلی سخته چیزی رو که تا دیشب بود یادگاری
صبح بلند شی و ببینی که دیگه دوسش نداری
خیلی سخته که نباشه هیچ جایی برای آشتی
بی وفا شه اون کسی که جونتو واسش گذاشتی
خیلی سخته تو زمستون غم بشینه روی برفا
می سوزونه گاهی قلب و زهر تلخ بعضی حرفا
خیلی سخته اون کسی که اومد و کردت دیوونه
هوساش وقتی تموم شد بگه پیشت نمی مونه
خیلی سخته اگر عمر جادوی شعرت تموم شه
نکنه چیزی که ریختی پای عشق اون حروم شه
خیلی سخته اون که می گفت واسه چشات می میره
بره و دیگه سراغی از تو ونگات نگیره
خیلی سخته تا یه روزی حرفهای اون باورت شه
نکنه یه روز ندامت راه تلخ آخرت شه
خیلی سخته که عزیزی یه شب عازم سفر شه
تازه فردای همون روز دوست عاشقش خبر شه
خیلی سخته بی بهونه میوه های کال رو چیدن
بخدا کم غصه ای نیست چن روزی تو رو ندیدن
خیلی سخته که دلی رو با نگات دزدیده باشی
وسط راه اما از عشق یه کمی ترسیده باشی
خیلی سخته که بدونه واسه چیزی نگرانی
از خودت می پرسی یعنی می شه اون بره زمانی؟
خیلی سخته توی پاییز با غریبی آشنا شی
اما وقتی که بهار شد یه جوری ازش جدا شی
خیلی سخته یه غریبه به دلت یه وقت بشینه
بعد به اون بگی که چشمات نمی خواد اون رو ببینه
خیلی سخته که ببینیش توی یک فصل طلایی
کاش مجازات بدی داشت توی قانون بی وفایی
خیلی سخته که ببینی کسی عاشقیش دروغه
چقدر از گریه اون شب چشم تو سرش شلوغه
خیلی سخته و قشنگه آشنایی زیر بارون
اگه چتر نداشته باشی توی دستا هردوتاشون
خیلی سخته تا همیشه پای وعده ها نشستن
چقدر قشنگه اما واسه ی کسی شکستن
خیلی سخته واسه ی اون بشکنه یه روز غرورت
اون نخواد ولی بمونه همیشه سنگ صبورت
خیلی سخته بودن تو واسه ی اون بشه عادت
دیگه بوسیدن دستات واسه اون نشه عبادت
خیلی سخته چشمای تو واسه ی اون کسی خیسه
که پیام داده یه عمر واسه تو نمی نویسه
خیلی سخته که دل تو نکنه قصد تلافی
تا که بین دو پرستو نباشه هیچ اختلافی
خیلی سخته اونکه دیروز تو واسش یه رویا بودی
از یادش رفته که واسش تو تموم دنیا بودی
خیلی سخته بری یک شب واسه چیدن ستاره
ولی تا رسیدی اونجا ببینی روز شد دوباره
نوشته هات عاليه
آنچه از دل برايد لاجرم بر دل نشيند
ما به خرداد پر از حادثه عادت داریـــم
اي کاش قسمت نظرات هر پست رو باز بذاري.
اينجا خيلي بيدر و پيکر و اينکه به دليل کثرت نظرات خيلي طول ميکشه تا صفحه باز بشه.
در هر حال خيلي خوبن نوشتههات.
چی مینویسی؟
چی میگی؟
داری چیکار میکنی که من گریزان از هر چی عشق و عشقبازی و عاشقانه رو میخکوب میکنی پای این مانیتور تا چششمم سیخ بشه یه جمله به جمله حرفایی که با تمام وجودم میشناسمشون
سالها به پای عشقی خام نشستن و انتخاب نشدن رو من میدونم یعنی چی
رقیب رو خیلی کمتر از خودت دیدن و احساس حقارت کردن و دم برنیاوردن رو من میشناسم
و اینک این منم زنی در آستانه فصلی سرد
وای که فروغ چه خوب گفته
غریبه ی عزیز!
مطرود به جا مانده از آدم طرد شده از بهشت خدا!
بهت سلام میکنم
در برابرت تعظیم میکنم
از دلم میگی
با جونم میشنوم
ممنون
بعد از تو آن عروسک چوبی
که هیچ چیز نمی گفت به جز آب آب آب
در آب غرق شد
سلام
نوشته هاي كوتاعت
زيباست
همين
تو که دستت به نوشتن آشناست
دلت از جنس دل خسته ی ماست
دل دریا رو نوشتی، همه دنیا رو نوشتی
دل ما رو بنویس، دل ما رو بنویس
بنویس هر چه که ما رو به سر اومد
بدِ قصه ها گذشت و بدتر اومد
بگو از ما که به زندگی دچاریم
لحظه ها رو میکشیم، نمی شماریم
بنویس از ما که در حال فراریم
توی این پاییز بد، فکر بهاریم
دل دریا و نوشتی، همه دنیا رو نوشتی
دل ما رو بنویس، دل ما رو بنویس
دست من خسته شد از بس که نوشتم
پای من آبله زد بس که دویدم
تو اگر رسیده ای ما رو خبر کن
چرا اونجا که تویی من نرسیدم
تو که از شکنجه زار شب گذشتی
از غبار بی سوار شب گذشتی
تو که عشق رو با نگاه تازه دیدی
بادبان به سینه ی دریا کشیدی
دل دریا و نوشتی، همه دنیا رو نوشتی
دل ما رو بنویس، دل ما رو بنویس!
:)
che khoobe ke baz ham matroud rah oftad...
movazebesh bash khob digeeee
اهل دردی ...
مطرود من، یک با یک برابر نیست...
هرجا که عشق هست، صفا هست و بوسه هست
در خاطر منی...
طعم شوری تن را خوب می شناسم
دروود
فقط می توانم بگم احسنت
دروود بر تو با این قلم توانایت ...
واقعا خسته نباشی دوست من
نوشته های زیبایی داری که با تمام حواس میشه حسشون کرد
امیدوارم همیشه موفق باشی
کهکاهی از نوشته هات برای بیان حرفم به دیگران استفاده میکنم که امیدوارم ناراحتت نکنه
پیروز باشی
به صد مرگ سخت، / به صد مرگ سخت تر، / در زندگي لحظاتي هست / كه به صد مرگ سخت تر مي ارزند... / خاطره يي شايد، / رويايي، / اتفاقي!
همه از دست غير ناله کنند
سعدى از دست خويشتن فرياد
لطفا یه دکمه ی صفحه ی قبل به آخر صفحه اصلی اضافه کنید، تا بتونیم مطالب قبلی رو بخونیم و یکی یکی سراغ آرشیو نریم هی!
سلام الاخره موفق شدم من هم نظر بدم تو وبلاگت خدايي تا حالا نميدونستم نظرات كجا ثبت ميشه بهر حال براتون ايميل هم دادم اما جوابي دريافت نكردم
من هميشه و هرروز ميام يه گوشه ي وبلاگت ميشنم و كلمه به كلمه از چيزايي كه نوشتي رو ميخونم
عاليه به خصوص گله هاي تو از خدا عين خودمه
منم همينجوري ازش گله ميكنم
دلم خنك ميشه و قتي ميبينم يكي هست مثل من كه خدا رو خيلي دوست داره و از اخمش خيلي ميترسه و ازش كلي گلايه داره
موفق باشي
خوشا چون سروها استادنی سبز
خوشا چون برگها افتادنی سبز
دروود
خوشا چون گل به فصلی، مردنی سرخ
خوشا در فصل دیگر زادنی سبز
خوشا هر باغ را بارانی از سبز
خوشا هر دشت را دامانی از سبز
برای هر دریچه سهمی از نور
لب هر پنجره گلدانی از سبز
گمونم خودتم نمیدونی تو سایتت یه همچین جایی هست....
آآآییییی
مطرود
اینجا تاریک و ساکته...
وبلاگ قشنگی داری و قشتگتر از اون حرفهایی که میزنی. همه حرف دل. یه آرامش خاصی بهم دست میده وقتی میام اینجا و می خونمت، مطرود عزیز. موفق باشی
دمت گرم و سرت خوش باد.
خیلی زیبا می نویسی.
تا به چشم هایت می نگرم
بوی آفتابی خاک
در مشامم می پیچد
در گندم زاری
میان سنبله ها محو می شوم...
سقوطی بی پایان
در هاله های سبز.
چشم های تو
هر روز به شکلی در می آیند
و تکه ای از راز خود را
برملا می کنند
رازی که
هرگز به تمامی آشکار نخواهد شد.
اگر تو نبودی عشق نبود
همین طور
اصراری برای زندگی
اگر تو نبودی
زمین یک زیر سیگاری گلی بود
جایی
برای خاموش کردن بی حوصلگی ها
اگر تو نبودی
من کاملا بیکار بودم
هیچ کاری در این دنیا ندارم
جز دوست داشتن تو
رسول یونان
نمیشه رو هر پستت جدا نظر گذاشت؟؟؟
i want chat whit u
because all of opinion is public this here
but i need to chat u plz reply to me
khodavanda . . .
hich vaght yadam nemire oon roozi k tebghe mamool umadam neto avalin karam baz kardan matroud.net bood
ye safeye zesht umad k hanoozam azash motenaferam
yani inke to naboodi
mesle bichareha har adresi ro emtehan kardam
matroud.com
matroud.blogfa
matroud.wordpress
matroud.persianblog
matroud.har koofto zahremari k begi
be joz hamin irrrrrrrrr
vali naboodi
hich ja naboodi
kheili vaghte gozashte
vali man jaye khali to vasate tamame matn ha va webloghayee k mikhoondam hes mikardam
ta inke emshab peidat kardam
shabe tavalodam
.................................
دوست داشتم همین...
در مورد «وبلاگستان فارسی به کجا میرود» :
در واقع فلسفه وجود لایک و دکمه به اشتراک گذاری غربال سازی نوشتههای خوب از بد است، وقتی من از خواندن یک نوشته مطرود مسرور میشوم دوست دارم دیگران نیز در این تجربه شریک شوند، شما دوست ندارید چنین شود؟!
اي كاش مي دونستم از كجا آمدي؟ از چه مي رنجي؟ عاشقي؟ عشقت كجاست؟ ... چرا مثل حضرت حافظ ، حرف هات واسه هر كسي معنا داره؟ و چرا كسي كه دوستم داره بهم گفت ديگه نيام تو سايتت؟ چرا؟
تمام این صفحه رو ایمروز پشت سر هم خوندم ...
نوشتن تا این حد عاشقانه توسط یه مرد برام خیلی عجیبه ..شما دومین مردی هستین که این نوشته های عاشقانه رو ازش م یبینم ..عاشقی قشنگه حتی ایگه عاشقی ظرد شده باشبن ..حتی اگر نوشته ای این عشف این وبلاگ مظرود باشه
باز هم میام اینجا ..خوند این نوشتهها رو خیلی دوست دارم
سلام بار اول كه برات پيام مي زارم چون نمي دانستم چه جوري مي شه برات پيام بزارم تا اينكه امروز فهميدم
خواستم بداني تنها اميدم در اين روزگار عبث و بيهود وقتي پاي اينترنت هستم ديدن يك نوشته جديد از تو
اميدوارم سربلند پاينده هميشه بنويسي
كه هر چه مي نويسي مثل پتك به ته قلبم اصابت مي كنه انگار از عمق وجود من داري مي نويسي
خيلي نوشته هاتو دوست دارم
خیانت بزرگ
گاهی وقتها خیانت تنها راه حفظ رابطه است، هرکسی مفهوم این جمله را نمیفهمد.
اين پست عالي بود مبهوتش شدم
مجبور نیستی باور کنی. تو کاملا مختاری. باور کن!
هر وقت ميام اينجا و اعتراز نامحسوست رو از اين نظام ميبينم ياد اون پست قديميت مي افتم ...
فك كنم زمان آقاي خاتمي بود :
وقتي كه دل تنگه فايدش چيه آزادي ؟
پ.ن : اين فقط يك يادآوري بود .
من نمیبخشم که جای پات بی جای پام روی جایی حک بشه!
من … ترانهها وُ … تو … بوسهها وُ … شب … سينهريزِ روشنش را گرو خواهد گذاشت، تا ديگر هيچ اشاره يا علامتی از بُنبستِ آسمان نمانَد. راه باز …، جاده روشن وُ … همسفر فراوان است
در عکس چشمان تو، خواب های من پیداست، در شبیه پوست من، شب ها ،چیزی شبیه خواب های تو میچرخد. هر شب به خواب هایم بیا، تا عکسمان هی به هم شبیه تر شود
می ترسم
مضطربم
و با آن که می ترسم و مضطربم
باز با تو تا آخر دنيا هستم
می آيم کنار گفتگويی ساده
تمام روياهايت را بيدار می کنم
و آهسته زير لب می گويم
برايت آب آورده ام، تشنه نيستی؟
...
جدیدا تنها کسی که ستایش میکنمش تویی! کی هستی تو؟!
خیلی خیلی خیلی خوب می نویسی ؟
به شدت بهت علاقه مند شدم
من حدس می زنم پسری یه جورایی ...
کی هستی اهل کجایی ؟
چرا ملت انقد تو خماری می ذاری ؟
دوستت دارم خیلی چون خیل یخوب حسها را بیان م یکنی .
به جنبش اجتماعي بر عليه شبكه تلويزيوني فارسي1 بپيونديد. ما در وبلاگ پشت پرده فارسي1 آماده درج نظرات مثبت و منفي شما عزيزان در خصوص نقد اين شبكه به ظاهر سرگرمي هستيم.
نگاه کن … تو می دمی و آفتاب می شود
سلام
آرزو
دیگر
کوهی نیست
که قله ای داشته باشد
ته سیگاری ست
به فشار دو انگشت
خاموش می شود
سیما حجازی
بيراهه رفته بودم …آن شب …دستم را گرفته بود و مي کشيد …زين بعد همه عمرم را …بيراهه خواهم رفت
صدای قلب نیست…صدای پای توست…که شب ها در سینه ام می دوی…کافی ست کمی خسته شوی…کافی ست بایستی
کجایی چرا کم پیدا شدای، نکنه ما را هم فراموش کردی
Passion spins around love and I am dizzy always around you
تمام ثروت من
باد است
اسب ِ خوابها و خیالها.
که مهربان
جهان را مینوازد
به آوای خوش
چنان من
که نام تورا.
سلام
حرفی اگر هست
بهتر كه چشمی بگويد و چشمی پذيرا شود،
غمی اگر هست
بهتر كه دستی بازگويد و دستی به غمگساری نشيند.
هرگز كلام اين چنين ناتوان نبوده است...
like...
بعد از خواندن پست های چند ماهی امدم تا اگر بشود لایک بالا را پس بگیرم و به جایش واژه تعظیم بگذارم...
دروود
خداوندا پس از عمری دویدن
و انبانی پر از منت کشیدن
شنیدم گفتی انعامت زیاد است
شنیدن کی بود مانند دیدن
" ایمان فخار "
jaleb bood
از آشنایی با شما خوشوقتیم
کلی وقت گذاشتم و بیشتر لذت بردم !
گوشه ای از وبلاگت جایی برای لینک کردن من نیست؟!
پسـ ـرک.نت
بسیار زیباست نوشته های شما ... بیش از 3 ساعته که دارم می خونم! گاهی چند بار... گاهی چشمامو می بندم تا لمس کنم و بفهمم احساسی که موقع نوشتن این کلمه ها وجود داشته!
خدا پناهت
به بوسه خریدت، ارزان نفروختی :)
حلقهٔ دام بلا، چند روزی هست که رونق گرفته....
سلام خیلی زیباست...
اری اغاز دوست داشتن است
گرچه پایان راه ناپیداست
من به پایان دگر نیاندیشم
که همین دوست داشتن زیباست....
به منم یه سر بزن دوست دارم لینکت کنم اگه اجازه بدی
fall in love is great but stay in love is even better
تو را دوست می دارم برای عطر نان گرم...
:)))))))))))))))))))))))
واقعا که با این ظلم پابرجا نمیماند!
wo0o0o0o0oWWWWWWWWW
بالاخره بعد مدتها که خواننده ات بودم تازه فهمیدم که کجا می شه برات نظر گذاشت.
قلمت بی نظیره . حتی اگه مطرود باشه.
از خوندن نوشته هات بی اغراق لذت می برم و ایمان دارم که این نوشته ها از ذهنی پربار و قلبی سرشار نشات می گیره.
قلمت پایدار رفیق.
ما که نفهمیدیم کجا باید کامنت بگذاریم !
اما پسرا این حدیث و یادی هم نمیکنن.
ای ول داری!! پس می گم : ای ول!!
اگر نامه ای مینویسی به امید،
سلام مرا نیز بنویس...
ta doordastha....
سلام
من از توشته هایت توی فیسبوکم استفاده می کنم!
نمی تونم رفرنس بدم...اما نمی تونم از نوشته هات هم بگذرم...
ممنون
خیلی دوست دارم بدونم پشت این نوشته های پر احساس چه شخصیتی با چه سرنوشتی ایستاده . دست هاش چه رنگیه . چشماش چی میگن ...
خوش به حال اون كسي كه اينطور پرستشش ميكني و براش مستانه عشقت رو بيان ميكني
سلام دوست عزیز.
جنس نوشتنتون زیبا و گیراست.
امیدوارم موفق باشی
[گل]
دروود
دوست دارم قلم آنگونه که در دستان تو می رقصید در دستان من نیز طنازی کند ...
کلا به کامنت و این چیزا اعتقادی ندارم. ولی بعد یه مدت که باز اومدم اینجا خیلی دلم می خواد بگم که عاشقتم! از این حسایی که وقتی کشف می کنی چقدر حس خوبی داری از خوندنو بودن بعضی ادما... همیشه باش. همینقدر دوست داشتنی
یعنی عاشقتم مرد. با خوندن مطالبت مو بر تن آدم سیخ میشود. شاهکار است نوشته هایت. موفق باشی
salam
nazare tekrari
kheyli ghashanghan mishe neveshte haye kotaho girato lams kard hes kard va ashegheshoon shod..
hamishe benevis be hamin ghashangi.
نوشته هاتو خوندم و باید بگم منم مانند بقیه عاشق وبلاگ ت شدم .میدونی چی ب نوشته هات قشنگی میده اینک از دل آدما مینویسی ک گرفتار این زمین خاکی شدن .گفتم آدما چون زن ومرد یکی هستیم رانده شده و دلشکسته.
شاد باشی وزلال
خیلی سخته نوشته هاتو ندزدم!!
محشره بخدا
تنها وبلاگي هستي كه هميشه ميخونمت و چندين بار ميخونم
آنچه از دل برآيد لاجرم بر دل نشيند
بی شک تو هم جزو معدود مردای عاشق قرنی.
دوسش داشتم.ب قول اینترنتیها like
خوشا آن سر که بر روی شانه های مردانه تو گذاشته می شود.
چرا حرفی نمیزنی؟
آخ ...یادم به کلاس شطرنجمون افتاد...
اون آبمیوه ها که پاستیل داشت...
وای یه عالمه مرسی از این پست...
...
آقای استاد واقعا به تو عشق می ورزید:دی
چه جالب منم تازه کامنتدونی رو تازه پیدا کردم.کل وبلاگتو خوندم تو یک مینیمالیست فوق فوق فوق العاده ای.محشری.با این که لحنت تو این سالها خیلی تغییر کرده اما هر روز زیبا تر شدی.نمی دونی چه ساعت هایی طولانی به عشق تموم کردن مطالبت پشت مانیتور بودم.زنده باد به روح سرشارت.قلمت نویسا باد زیبا نویس و زیبا اندیش.عاشقانه نوشته هات رو دوست دارم.بوی خوش احساست سنسورهای مغزم رو به شدت تحریک میکنه.این صفحه ها رو عاشقانه مرور میکنم.تو فوق العاده ای.
دارم به خوندت وبلاگت عادت میکنم. دارم کم کم عاشقش می شوم. دارم عاشق نوشته هایت میشوم، مرد.
مراقب خودت، اندیشه هایت، احساسات و قلمت باش.
نه! بی شک تو جزء معدود معجزاتی هستی که تاکنون جهان آز ازل تا به امروز به خود دیده!!
تازه اينجا كشف كردم كجا مي شه نظر داد
آقا قلمت خيلي تو وجود آدم مي شينه
شرح جنگتون هم جذاب بود
salam
chera update nemikoni mese ghadim benvis az esgh khyanat raghib .....
وای، چه لذتی دارد در این آتش سوختن.
like
سلام سالار
مدتی گمت کرده بودم ولی دوباره پیدات کردم مطرود فراری! رفیق اگه یه روز همه این نوشته هات رو تو یه کتابی چیزی چاپ کنی من مشتری اولشم...
فکر ما رو هم بکن و به این هم فکر کن.
سبز باشی
salam
zoood be zood update kon va az eshgh benvis
mamnon
سلام عليكم
انشاء اله كه اين مخاطب محترم شما محرم شماست ؟؟؟ درسته؟؟؟
و من اله توفيق
like
@پلیس امنیت اخلاقی
خیلی باحال گفتی بهش ای ول اصا رعایت نمیکنه ک اینجا خانواده ست
قبلنا زود به زود آپدیت می کردی....اما حالا دیر به دیر ....
دیگه مثل گذشته نمینویسی....
انکه ویران شده از یار مرا می فهمد
انکه تنها شده بسیار مرا می فهمد
چه بگویم که چنان فرو ریخته ام
که فقط ریزش اوار مرا می فهمد
تمام مطالبتون زیباست و این باعث میشه که آدم بیشتر دلش بخواد شخصیت متفاوت پشت این نوشته هارو بشناسه
سلام رفيق
من وقتي وبلاگت رو ديدم و مطالبت رو خوندم ياد خودم افتادم ياد تمام روزايي رو كه گذروندم ، تو خود مني تمام گذشته من
حالا دوست داري از آينده خودت باخبر بشي ؟
آينده تو حال منه رفيق
مرگ ، من خيلي وقته كه مرده ام ، اين حال منه و اين رو برات آرزو نمي كنم
برام دعا كن
وقتي به ياد عشقتي ، آخه اونوقتي كه تو تنهاييات به ياد اوني خدا به تو نزديك تره
سلام
وبلاگت خیلی قشنگه
خیلی عمیقه
واقعیه
فهمیدنیه
بازم حتماً بهت سر میزنم.
چطور میشه که یه نفر انقدر زیبا و ساده و قابل فهم بنویسه.
تبریک
و من دیوانه آن کسی هستم که لباس شب را دو دقیقه بیشتر بر تنم باقی نمیگذارد. ولی مطمئن باش باز هم در انتخابش وسواس به خرج خواهم داد تا برای آن دو دقیقه هم لذتش را ببری
خداییش این پلیس امنیت اخلاقی الان باید بیاد نظر بده!!!
نظرات وبلاگ رو فعال کنید پلیز !!
اگر براستی عاشقی دوست نادیده چرا اینقدر غمگینی؟ اگر عشق تیزاب جانت شده تا زندگی را بهتر درک کنی و طلای روحت خالص شود سپاسگذار این عشق باش. هر چند درد آن تا عمق روحت ریشه دوانده است.....
.
.
.
رها
سلام
تبریک میگم بابت وبلاگ و نوشته هایی زیباتون
سلام دوست من
اگرمایل بودی بگو تا با هم تبادل لینک کنیم
LOvetarin.com
چه مختصر و مفید شرط برآورده شدن آرزوی تمام ایرونی ها رو بیان کردی. واقعا که همینطوره. شود آیا؟؟؟؟؟؟؟؟
در مورد پست یکی مانده به آخر :
ترس = مرگ آرزوها
امان از این عشق ممنوعه که این روزها تمام فکرم را به خودش مشغول کرده. چه جوری باهاش کنار بیام. تمام سلولهای بدنم، همه تکه های احساسم و ر وح سرگردانم بهش نیاز دارند و نمیتونم آزادانه مالکش باشم، مالکم باشد
اووه سالار خان چقدر عاشق و کشته مرده داری !!!دخترا کوتاه بیاین:D....میخونمت...خوبیش اینه که نوشته هات تک بعدی نیست....عاشقانه,سیاسی,داستان, حتی طنزم توش داره...در ضمن شوخی با بارگاه الهی؟!!...
سلام
وبلاگ خیلی قشنگی دارید
نوشته هاتون خیلی زیبا هستند
لذت بردیم
نوشته هات برام خوش بودند
پسندیدمشون
شاد باد ...
60% وبلاگتونو خوندم ...بعضی متن هاشو واسه کسی که دوست داشتم خوندم...ازم آدرس خواست ...اونم واسم بعضی هاشو خوند ....
خواستم یه تشکری بکنم که باعث به وجود اومدن لحظه های خوبی برامون شدی...
یعنی دیونه وبلاگتم به خدا خیلی باهات حال میکنم
خیلی زیبا و دلنشین مینویسی
دوست دارم
like
مدت ها شما را خواندم و براي مدتي طولاني باز گمتان كردم و دوباره يافتم ... چقدر لذت مي برم ... چقدر سرشار مي شوم از نوشته هايتان ... چقدر سخت است كه آنقدر از چيزي سرشار شوي كه تنواني در موردش سخن بگويي ... كلماتم نمي تواند احساسم در مورد نوشته هايتان را بازگو كند ... با خواندنتان الكن مي شوم ...
شاید سهم کسی از عشق، فقط به اندازهٔ فهمیدن و نوشتن از عشق باشه
خوشحالم که به اینجا برخوردم . خوشحالم که یک دنیای دیگه برای خواندن و اندیشیدن پیدا کردم . زین پس میخوانمتان . بودنتان را سپاس گزارم چرا که اندیشیدن را باعث شدید .
aha khosham umad khub bud na aly bud
delam bara halo havaye siyah o safide webloget kocholoo shode bood.mese hamishe LIKE
آرزوی باران کافی برای تو میکنم که زیبایی بیشتری به روز آفتابیت بدهد .
....
من روزه نیستم. شما چی؟
ehsase adama ba ghalbeshoon fargh dare man eshtabahi ghalbeto ashegh didam ama to dargire ehsasatet boodi
سلام مطرود
می دونم با اينکه قسمت نظرات وبلاگت بستت ولی اين قسمت رو با دقت می خونی
بی نياز از تعريفی و اين يعنی آدم چشم و دل سيری هستی
و همين ويژگيت که منو چند ساله اينجا می کشونه
هميشه از آدمهای بی نياز خوشم اومده آدمايی که منتظر اين نيستن که کسی واسشون دست بزنه، منتظر اين که کسی هلشون بده
آدمايی که حتی از سدای جلوشونم نمی ترسن
بی تعارف تو اين ويژگی ها رو داری دست مريضاد پسر
توی وبلاگم توی اين مدت طولانی تا حالا هيچ کسی رو به پیوندها اضافه نکردم جز وبلاگ زیبای تو رو
نيومده بودم هندونه زير بغلت بذارم و برم، شايسته اين حرفا هستی وقتی با نوشته هات يه حس خوب رو واسم مياری حتی وقتی سياه
می نويسی
لبهایم را میبینی دلم را چطور؟ دریای حبس شده در چشمانم را؟ برهوت دستان پاییزی ام...
age befahmi dokhtari ke 5 sale ashegheshio gozashte rafte open bode chikar mikoni.....ba in dard chikar mikoni darde open bodanesh ke 5 sal nafahmidi darde inke dige nist...kodom sakht tare kodom....:((
ye chizi dar in mored benvis khaheshan
الان داشتم یکی از نوشته های قدیمی تو میخوندم "چرا گریه میکنی؟"دلم گرفت .
چرا آدما یادشون میره دلتنگیاشونو؟!!!!
خودتم میدونی خییییییییییلی عالی مینویسی؟؟؟؟؟
باورت میشه اگه بگم با خوندنت اشک شوق تو چشام جم میشه !!!!
like
عاقبت آرتا چی شد؟
God only knows what will happen!
بگذار در سخنانت شريك باشيم. شايد راهي براي آغاز باشد.
من هنوز هم تو فکر اون کبوتر هستم ...
نمی دونم چی بگم!!!
اصلا...کلمه هام همه فرار کردن...ندارم ....هیچیز جز هیچ ندارم...فقط همین قدر که....لینک میکنمتون بااجازه!!!!تا هروقت آجرومصالح خواستم بیام اینجا...البته اینم بگم خیلی نیاز به آجرداشتمو دارم...تا کی...خدای من که نمیدونه!!!!!!!!!!!!
من متولد 7مین روزه مهرماه...عینه تو مطرود مثله تو دیوانه و نشئه ی حیات...بی علت و با علت عشق میورزد...خیلی خیلی زیبا عشقو توصیف کردی... و عشق درد مشترک ماست با کسی که شعرگفته با کسی که تار میزند...باز هم کلمات گریزان از لب ها دندان هایم...و خسته از سرگیجه های ممتده ذهنم!همین...
مثل همیشه خیلی زیبا... وقتی کلماتت شروع میکنن رژه رفتن تو ذهنم نمیدونم چی باید بگم...انگار کلمه های خودم فرار میکنن!
nemidunam aslan mikhuni nazarato ya na,bikhial.khastam begam ke tebghe chizi mardom az faheshe to zehneshune,man yeki az hamin faheshehaye lanatiam.bacham.16salame,delamam ajib hava3 dos dashtane vaghe'e karde.in to zendegim kame.
درود بر تو غریبه ...................تو تمام نشدنی هستی!
من لینکت کردم بی اجازه! حیفم اومد هر از گاهی نخونمت
نوشته هات دوست داشتنی هستن..
هر روز عین مونگولا میام چندتاشونو برای چندمین بار میخونم.. مخدرن!!
پاینده باشی دوست عزیز..
por shod az eshghe ali azaye man
ghashnge..kheyli ghashang
yek sali mishod nakhoonde budam neveshtehato, yani az vaghti oon .net baste shod...
dirooz haminjoori too google searchidamet, didam e! hasti..
doos daram neveshtehato, ghashangan, kheiliaash mano yade khaterate khodam mindaze
dirooz bazi az postat vadaram kard fekkonam.
mitarsam.....
b har haal! ghashang minevisi
movafagh bashi
peynevesht: age vaghto hesesho dashte bashi doos daram bahat harf bezanam
همیشه میام اینجا.هر وقت که دلم یه چیز تازه و نو بخواد از دنیا،اینجا یکی از جاهاییه که من میام.هر چی بگم تکراری گفتم و میخوام که تکراری نباشه مث نوشته های خودت.!هر وقت که نوشته هات و میخونم ته دلم میپرسم یعنی یک مرد، میتونه انقد خوب بفهمه؟.عاشق باشی همیشه...