dreams2you  
[ Sat 10 Feb 2007 ~ 1:35 PM ]

مهر به دنیا آمدن نوید یک مهربانی بود
چشمانی که با رنگ پاییز خو گرفته هیچ گاه از عشق خانه ای
نمی سازد که گاه رهایش کند و تمام
پاییز رنگهای تمام بودن را نشانت داد تا بیاموزی این روزها باید چادری رنگی به دست توان ماندن در هر گوشه ای را داشته باشی
عشق را آموختی ، ولی آنقدر بی ریا و پاک که دیگر بهار با تمام زیباییش نتوانست نگاه بی رنگت را رنگی کند !
بی دلیل اینها را گفتم
پاییزت تا همیشه بهاری
زمستانت سرد



ناشناس  
[ Wed 14 Feb 2007 ~ 7:21 AM ]

>>LIBRA: The Lame Lover
>>
>>Very pretty. Very romantic. Nice to everyone They meet. Their Love
>>is
>>
>>one of a kind. Silly, fun and sweet. Have own unique sexiness. Most
>>
>>caring person you will ever meet! Amazing n Bed..!!! Did I say
>>Amazing
>>
>>in Bed? not the kind of person you wanna #### with... u might end
>>up
>>
>>crying... the most irresistible. 9 years of bad luck if you do not
>>repost



آرزو  
[ Mon 19 Feb 2007 ~ 8:37 AM ]

فوق العاده بود



neda  
[ Sat 24 Feb 2007 ~ 6:30 AM ]

ميدوني عشق چيه ؟
عشق اينه كه يكسال و نيم از ازدواجت بگذره و تو بخاطر يك مشكل
هنوز باكره باشي و شوهرت هيچي نگه وتورو همينجوري بخواد ....
اگه اين عشق نيست پس چيه؟



همدم  
[ Tue 27 Feb 2007 ~ 6:45 AM ]

درود عاشق غریبه... زندگیت سبز، عشقت همیشگی...



delphica  
[ Tue 27 Feb 2007 ~ 7:22 AM ]

اونچه که حق مطلب بود ادا کردی - آروم ، روون و روشن -کلام دوبعدی رو سه بعدی نشون دادی:)



اتشونر  
[ Sun 11 Mar 2007 ~ 7:14 PM ]

اینا همه عشق بود ؟؟؟؟؟
این همه میگن عشق عشق همینه ؟؟
"...
عشق امدنیست نه اموختنی "
اموختنی نیست با این حساب محال گفتنی باشه !!



رینی  
[ Wed 14 Mar 2007 ~ 7:49 AM ]

.... سلام ...
وبلاگت خیلی تمیزه ... یه حس نظافت و ظرافت خاصی داره ...
چند تا پستم خوندم جالبناک بود ...
تندی می یام ...
موفق باشی ...
یلدا



آ د ا م  
[ Sun 17 Jun 2007 ~ 9:20 PM ]

اوم Born under Libra- عاليه.
قشنگ بود ولي...
يعني اينجوريه يا من اين احساس بهم دست ميده وقتي نوشته هاتو مي خونم كه: به نظر تو عشق فقط 1بار پيش مياد و اگه شكست بخوره يا به تعبيري منجر به وصل نشه تكرار ناپذيره.آره؟ تو همينو مي خواي بگي؟ البته نديدم جوابي بدي به كامنتها ولي اين سوال يه خواننده وبلاگته كه شايد بگي از فضولي داره دق مي كنه:) ولي راستش من خودم 1بار بدجوري عاشق شدم و بعدشم بدجوري شكستم ولي بعد از كلي درد و رنج انگار بزرگتر شدم و با خدا جون رفيق تر:)و حالا به يه همراه بهشتي فكر مي كنم ( الان همه ميگن اه اه چه لوس :( ) ولي...
وراجي بسه ؛همينو گفتي؟



Nazanin  
[ Sat 07 Jul 2007 ~ 11:56 AM ]

تو کی هستی؟فوق العاده می نویسی..من وبلاگهای زیادی را خواندم، در تمامشان می شود تشخیص داد که نویسنده خانم است یا آقا ولی اینجا نه...من هم متولد ماه مهرم...یک رگ شیرازی هم دارم...به هر حال واقعا متفاوته..ممنون



نوشین  
[ Mon 09 Jul 2007 ~ 9:10 AM ]

نوشته هاتون عالیه وحرف نداره ولی یک سئوا ل پیش میاد اونم اینه که پس این وسط تکلیف امید چی می شه ؟ ولی بگم شاید یه جورایی از زندگی نا امید هستید پس یک کمی بیشتر به اطرافت نگاه کن شاید کسی باشه که هنوزم منتظره تو هست .......



ساناز  
[ Tue 17 Jul 2007 ~ 8:44 AM ]

mikham begam tak tak harfato keshidam vali mitarsam k narahat shi !k kasi to donyaye matrodet pa gozashte!tamame in harfa!saniehate goftanesh baram ashnast!mishnasamesh!
kolebari k b dosh mikeshi vali mikhandi!mibakhshi harchan k dar daron khodet mishkani!mibini harchand k sedat dar khodet mipiche!faryad zadanesh bozorg shodane hajme tanhayio darde in eshqe baharist!besyar qamin ast vali nemidanam chetor inqadr sarmastio omid darad!navaye bahar darad!



زئوس  
[ Tue 31 Jul 2007 ~ 3:46 PM ]

هه........ پس توام خدایی...........



...  
[ Tue 04 Sep 2007 ~ 5:29 PM ]

از حرف هایی که به یاد آدم میاره که نمیشه فراموش کرد می ترسم!!



statue of liberality  
[ Tue 04 Sep 2007 ~ 9:56 PM ]

شاید طرد شده باشی و از همه کس دور
ولی همیشه شاکر باش
شاید از چهار دیواریه قتب ادما آزاد بشی ولی تا وقتی که نتونی روحتو آزاد کنی تمام دنیا واست جهار دیواریه
اگه خدارو بشناسی هیچوقت از طرد کردن های بنده ی خدا ناراحت نمیشی
امیدوارم همیشه تو زندگیت موفق باشی
به خدا میسبارمت



payeez7  
[ Mon 10 Sep 2007 ~ 7:51 AM ]

دیوانه خطابت نمی کنم...
احمق نمی خوانمت...
در کوچه های شهر اینگونه فریادت نمی کنم...
همان عاشق خوب است...
عاشق که هستی همه چیز فرق دارد...
عاشق که باشی دنیا رنگ دیگری ست...
و درست دنیا و همه چیز همان گونه است...
عاشقی بر تو برزانده است ای مهربان...
و تو عاشق بمان بی آنکه در میا جمعیتی عشق را معشوق شدن از خود دور کنی...
شاد باشی...
...
شاید روزی که اینجا را می خوانی خیلی وقت باشد که گذشته ...
lk ;i uhar f,nl



payeez7  
[ Sat 15 Sep 2007 ~ 6:09 PM ]

دلم برای دلت تنگ شده گلک خوشکلکم...
گلکه خوشکلکم ...
ماهکم...



mahla  
[ Mon 17 Sep 2007 ~ 6:10 AM ]

vaghean ba neveshtehat ashk to cheshmam halghe zad.ki gofte to matroodi age hame tardet karde bashan bazam man bahatam!ba inke nemishnasmet vali man bahatam.dont care about life.take it easy!



اشكان  
[ Sun 04 Nov 2007 ~ 1:26 PM ]

سلام سالار عزيز
منم يه مهرماهي هستم
ميدوني اسارت يعني چي؟
يعني اسيرتم. اينجوري بهت بگم كه تا آخر آرشيوتو هم خوندم.



نسیم  
[ Mon 05 Nov 2007 ~ 7:00 PM ]

خیلی نوشته هاتو دوست دارم
خیلی خیلی ..
تا حالا هیچ نوشته ای تا این حد تو مغزم رسوخ نمی کرد



shadan  
[ Tue 06 Nov 2007 ~ 8:11 PM ]

exactly correct!!!!!!!!!!!!



A  
[ Fri 30 Nov 2007 ~ 11:07 PM ]

salam va khaste nabashid,
injoori ke nazarato khoondam engar shoma ma'moolan oon ha ro bi javab mizarid!
be har hal khoshhal misham shoma ya kasayee ke motevajjeh shodan behem began chera be nazare shoma piroozi va shekast dar eshgh ye natije dare?



M  
[ Fri 14 Dec 2007 ~ 9:44 AM ]

خوب می نویسی...خیلی خوب!



...  
[ Sun 03 Feb 2008 ~ 8:26 PM ]

Koo0Lakii to0
mashallah
harf nadareee
vaghan yeki az behtarin site haro dari
bi shak nazare hame hamine
be nazare man shoma az bas aghleto0n kar mikone
divo0ne shodin

bazam tabrik migam be khatere ein hame tavanayii



m  
[ Sun 10 Feb 2008 ~ 6:20 AM ]

غریبه کیست وچرا مطرود است



Anonymous  
[ Thu 13 Mar 2008 ~ 7:11 PM ]

بیشتر بنویس
حرفت آرومم می کنه
آروم و آروم مثه آتیشه طوفانی آروم میشم
تو جنس نوری ........... نوری که تو حرفاته



dokhtary_az_jensepesar  
[ Wed 09 Apr 2008 ~ 9:55 AM ]

حرف دل ميزني



بهونه هميشگي  
[ Tue 15 Apr 2008 ~ 5:35 AM ]

وبلاگت خيلي به دل مي شينه
شايد يه حس مشتركه...
خيلي دلم مي خواد باهات حرف بزنم.
مي شه بهم پي ام بدي؟



کاش بودی  
[ Tue 15 Apr 2008 ~ 10:27 AM ]

پشیمان شده ام
کاش بودی



On Love  
[ Tue 15 Apr 2008 ~ 10:29 AM ]

I LOVEEEEEEEEEEEE YOUUUUUUUUUUU MATROUD



نیلوفر..  
[ Mon 21 Apr 2008 ~ 12:34 PM ]

مدتی حرفی نزدم ..همیشه از ریدر خوندم ..الان هم نمیدونم چرا حرف میزنم فقط همین که میدانم کسی که عشق رو با لذتش لمس کند همیشه دیوانه میماند !



دخترکِ اوریجینال  
[ Fri 25 Apr 2008 ~ 8:01 PM ]

سالار همه ی عالم هم اگر باشی وقتی دیوانگی را برگزیدی چاره ای نداری جز به جان خریدن الفاظ رکیکی که از دهان مشتی بی سوادِ کم عقل تُف میشود! مطرود همه ی عالم هم که باشی باز اوضاع همین است که هست! همین که میبینی! همین به جان خریدن ها، همین نفس را با نفس های بوی ناه گرفته، یکی کردن ها، همین همرنگ جماعت شدن ها... راستی . . . باید همرنگ جماعت شد تا از سیل سوالاتِ بی جواب جان به امان بُرد!



Meri  
[ Tue 29 Apr 2008 ~ 2:34 PM ]

اینکه متولد مهری برام عجیب نیست؛ فکرشو می کردم. اما تا حالا فکر می کردم دختری. اینکه عاشق بودی برام عجیبه، اینکه اهل شیرازی نه. اینکه دیوونه ای برام عجیبه. به نظرم عاقل تر از اونی که فکرشو می کردم...



کدخدا عکاس باشی  
[ Wed 07 May 2008 ~ 12:31 AM ]

همیشه فراریم از عاشقی
واسه همینه که دیونه ها هم بهشون میگن دیونه ، چون خیلی بیشتر از بقیه می فهمن !



مونا  
[ Fri 09 May 2008 ~ 12:19 PM ]

درخت کوچک من به باد عاشق بود به باد بی سر انجام کجاست خانه باد ؟کجاست خانه باد؟

حرف دل رو خوب میگی فقط اینکه شیرازی هستی...........



رها رسپینا  
[ Sat 10 May 2008 ~ 10:43 AM ]

چه جالب منم متولد نخستین ساعت بعد از نیمه شب 26 مهرم اما در تهران...



سحر  
[ Sun 18 May 2008 ~ 3:47 PM ]

نگفتی چند سالته...



سحر  
[ Sun 18 May 2008 ~ 5:46 PM ]

فهمیدم 23! D:



سحر  
[ Sun 18 May 2008 ~ 5:48 PM ]

یعنی 22 و اندی... 7 ماه :)



خسرو  
[ Tue 20 May 2008 ~ 5:24 AM ]

ارادتم را بپذیر مطرود غریب
همه دیوانه اند.اما تو دیوانه عزیزی هستی که زندگی قدر تو را نمیداند.این مرده پرستان عادت دارند به کشتن و پرستدیدن.
دیدنت برایم زیباست.



عاطفه  
[ Wed 21 May 2008 ~ 3:05 PM ]

hey man! I guess that I could really love you, as something like the best friend... if I Knew you in the real(?) world,
G\'Luck



terme  
[ Wed 18 Jun 2008 ~ 10:48 PM ]

منم مهر ماهيم تا حالا هم هيچ پسر مهر ماهي رو نميشناختم و خودت اوليشي كه اونم فقط نوشته هاي عميقتو ميشناسم ولي خيلي مشتاقم كه بشناسمت ...



بهناز  
[ Wed 23 Jul 2008 ~ 4:10 PM ]

چند ماهیه دارم حسو حالتو تجربه می کنم واز همه طرف دارم کشیده میشم وپر از تناقضم نمی دونم باید خوشحال باشم یا ناراحت باید هنوز دوسش داشته باشم یا متنفر باشم باید سر تسلیم فرود بیارم یا بجنگم باید ممنون خدا باشم یا معترض به درگاههش باید بخندم یا گریه باید امیدوار باشم یا نا امید و از همه مهمتر باید دوباره بپذیرمش و اعتماد کنم یا ........
بخصوص که شبانه روز نگاهت با نگاه کودکی تلاقی میکنه که کنجکاوانه سراغ محبت پدر رو میگیره و من هیچ کاری نمی تونم بکنم جز پنهان کردن اشکهام



ساغر  
[ Thu 07 Aug 2008 ~ 9:10 AM ]

اینجا رو دوست دارم. خاطره است تمام نوشته هات.
نو کی هستی که همه‏ چیز رو درباره عشق میدونی.
کی تونسته قلب تو رو بشکنه که اینجور سوزناک مینویسی؟



نگین  
[ Thu 07 Aug 2008 ~ 9:23 PM ]

هم قشنگ هم سوزناک... بابا داغ دل آدم رو تازه می کنی...



نوشین  
[ Sat 09 Aug 2008 ~ 1:23 PM ]

سلاموخیلی اتفاقی به وبلاگت رسیدم.خیلی خوب مینویسی.همه ی وبلاگتو خوندم.عالیه.ازین به بعد هر روز میام ببینم چی نونشتی چون نوشتهاتو دوست دارم.



sami  
[ Sat 16 Aug 2008 ~ 6:07 AM ]

During the past four years I’ve been reading lot of web logs on the net, people from deferent walks of life, deferent parts of world, deferent costumes and traditions, I must say by far you are one head and shoulder above them all and am one of your avid fans, God bless you for letting me sit in your mind and let me see the world from your eyes



پيوند  
[ Tue 26 Aug 2008 ~ 12:23 PM ]

چقدر قشنگ بود...!



پاییز  
[ Thu 16 Oct 2008 ~ 10:20 AM ]

فرادا که بیاید تو می آیی...
از امروز آمدنت را انتظار می کشم...
بیا زودتر...
آمدنت برایم مبارک است
برای تو هم مبارک باشد



همدم  
[ Sat 18 Oct 2008 ~ 9:06 AM ]

تولدت مبارک



dokhtary_az_jensepesar  
[ Sat 18 Oct 2008 ~ 5:00 PM ]

salam
khondane webloger divonam mikone.azash farar mikonam ,ama dar nahaiat 2bare miam samtesh ,engar webloget zendast ,engar hamash hese.nemidonam chikar konam .



dokhtary_az_jensepesar  
[ Sat 18 Oct 2008 ~ 5:12 PM ]

diroz tavalodet bod.TAVALODET MOBARAK



پاییز  
[ Thu 23 Oct 2008 ~ 7:36 PM ]

چه کنم با این دلتنگی که زود سراغم آمد!



نازنازی  
[ Fri 31 Oct 2008 ~ 10:24 PM ]

من از عشق، دوست داشتن، محبت، و مهربانی هیچ سود نبردم، باشد که من بعد هیچ کدام را نثار هیچ کس نکنم، من عاشق دل شکسته ام، نمی دانم اما با احساساتم بازی کرد،
خیلی زیبا می نویسین، واقعا زیبا، همیشه موفق باشین، وبلاگتون قشنگه،



پرومته  
[ Sun 16 Nov 2008 ~ 7:36 PM ]

و من چقدر دلگیرم ...!!



كيميا  
[ Mon 17 Nov 2008 ~ 6:09 PM ]

مهر ماه كبود.
تنهايي ات انقدر حقيقت دارد كه هيچكس در اين حوالي هم سايه ي تو نيست.



عقرب آهنی  
[ Fri 21 Nov 2008 ~ 11:00 AM ]

فقر فرهنگی یعنی وبلاگ‏نویسی که تمام هنرش را به کار می‏گیرد تا همه بفهمند یک سیگاری است.
فقر شعور یعنی مخاطبی که آن مطلب را می‏خواند و به‏به و چه‏چه می‏کند
.
.
متاسفم اما این مطلبت خیلی بهم بر خورد .



فرح  
[ Mon 24 Nov 2008 ~ 6:39 PM ]

خیلی وقته وبتو میخونم . ولی تا امروز کامنتی سند نکردم
غریبه هستی باش . میخوایی هم غریبه بمونی بمون ولی...
دیوانگی زین بیشتر زین بیشتر دیوانه جان؟؟؟
خوشحال میشم بشناسمت .ایدیمو میذارم دوست داشتی اد کن
غیر از این من بازم میام و نوشته هاتو میخونم
بعضی هاشونو هم برای بقیه ی دوستام سند میکنم

غریبه ی مطرود قلم بزن نه به عقل که به دل
تا دوباره ای شاید



مرمر  
[ Fri 28 Nov 2008 ~ 10:35 AM ]

از اینکه کسی باشه و بخواد به پرده و صریح در مورد هر مسئله ای حرف بزنه ،احساسشو بگه،اعتراض کنه و... جای خوشحالیه.
از نوشته هاتون لذت می برم



Afrodite  
[ Sat 29 Nov 2008 ~ 1:08 PM ]

yadesh bekheyr?!! hala che khabar shode.... engari kheyli deltang dari ?



مرمر  
[ Tue 02 Dec 2008 ~ 9:38 PM ]

با نوشته درد دل یک مرد شما مخالفم.این حرف رو کسی می زنه که نمی خواد دختری رو تو زندگیش راه بده یا نمی تونه به دختری اعتماد کنه



دوست  
[ Fri 05 Dec 2008 ~ 8:52 PM ]

قلم زیبا و قشنگی دارید نکات خیلی ریز و حساس را خیلی خوب گوشزد می کنید شاید خیلی ها لازم داشته باشند که این نکات را بشنوند. موفق باشید.



payeez  
[ Sat 13 Dec 2008 ~ 7:51 PM ]

...



مينا/به آهستگي  
[ Tue 16 Dec 2008 ~ 5:47 AM ]

matroode aziz
man "oo yek mesale naghz ast" ra jedan dust dashtam.weblogat ra hamin tor/vali be man webloge matrood nadide begu chegune mishavad baraye to comment gozasht?
man jayash ra peyda nakrdam!
merc
http://www.emptyspace.blogfa.com/
webloge mane.
mina/be ahestegi



crucifixion  
[ Wed 17 Dec 2008 ~ 11:59 PM ]

فقط میدونم از خوندن نوشته هات لذت میبرم



شهرزاد  
[ Sat 20 Dec 2008 ~ 10:18 AM ]

Sweetie I just wanted to mention that I think there is a typo on the little piece written on the write side of your page ... I think you meant to write "sings" and you wrote "signs" ... and I really do enjoy reading what you write
Merry Christmas Sweetie



شهرزاد  
[ Sat 20 Dec 2008 ~ 10:19 AM ]

ha ha ... how is that? I had a typo too, I meant to say on the RIGHT side of your page



Amesteria  
[ Fri 26 Dec 2008 ~ 6:13 PM ]

می خواستم از نوشته هات تعریف کنم،دیدم قبل از من خیلیا این کارو کردن...
اگه توی کل وبلاگستان یه نفر باشه که حرفاش مال خودش باشه،فقط فقط مال خودش،آدمی که بشه از روی حرفاش کاملا شناختش! فکر کنم اون یه نفر تو باشی!
کل آرشیوتو خوندم،کلمه به کلمه،حوف به حرف... من عاشــــــــــــــــــــــــــــــــــــق نوشته هاتم!



فرانک  
[ Mon 05 Jan 2009 ~ 10:11 PM ]

پستا امکان کامنت گذاشتن ندارن یا من پیدا نمی کنم ؟
ترجیح میدید اظهار نظری نشه در مورد پست هاتون؟



مارکوپولو  
[ Tue 06 Jan 2009 ~ 11:02 AM ]

سلام
این چند وقت داشتم دنبال کامنتدونیت میگشتم.
اما راستش پیدا نمیکردم.
تا اینکه امروز یه ذره که ور رفتم
دیدم بله
کتاب مهمانان هم داره.
زیبا مینویسی و دل نشین .
خوش باشی اقا
یا حق



من  
[ Wed 07 Jan 2009 ~ 6:11 AM ]

انسانها اشک را می فهمند
اول برای بدنیا آمدن
دوم برای گم کردن اسباب بازی
سوم برای ننوشتن تکالیف
چهارم برای نرسیدن به خواسته ها
پنجم برای دوری از عشقشان
ششم برای خانه بخت رفتن فرزندانشان
هفتم برای از دست دادن عزیزانشان
هشتم برای بدنیا آمدن نوه هایشان
نهم برای بیماری های شان
دهم برای ....



payeez  
[ Thu 08 Jan 2009 ~ 10:52 AM ]

ye alame mersi vase hame lotfet, koli zahmat dadam behet in modat...goftam ke ishalla keyha jobran konam



single  
[ Thu 15 Jan 2009 ~ 11:36 AM ]

خوبه . همين



حامي  
[ Mon 19 Jan 2009 ~ 9:27 AM ]

سلام با اجزاه شما مي خوام اين مطلبو براي يكي بزارم مي تونم



eros  
[ Wed 21 Jan 2009 ~ 6:18 PM ]

"می‏دانم فهمیدنش سخت است، امّا من آخر فهمیدم که زیبایی عشق به همین نرسیدن‏‏ است. "

نه مطرود! خواهش میکنم تو دیگه اینو نگو!

دختری که عاشقش بودمم همینو میگفت. :(
دلیلشم واسه زجرکش کردن من همین بود که وصال هیچ شیرینی نداره



بهار  
[ Thu 22 Jan 2009 ~ 4:53 PM ]

پدرم در اومد تا تونستم پیدا کنم که اینجا باید بنویسم
چقدر طرز نوشتنت نسبت به اون اولا فرق کرده
اما چیزی که هست اینه که هنوز نوشته هات همون قدر قشنگه
نمی دونم چرا ؟!



mona  
[ Fri 23 Jan 2009 ~ 3:50 PM ]

to ro khoda behesh begid javabe 7 sale eshghie ke behesh dashtam ba tohmati ke behem zad ro ye roze az khoda pas migire



Anonymous  
[ Sun 25 Jan 2009 ~ 4:05 AM ]

همه چيز خوبه.چندروزه كه صبحا ميام تو وبلاگت پستهاتو ميخونم بعد ميرم سراغ كارام.خيلي ازحرفاي شماهمونه كه تودل منم هست .اماهردفعه با كلي مشكل ميام اينجاچون يه ادرس دقيق ازتون ندارم به خاطرپيداكردن وب شما باكلي مطرود ديگه ام اشناشدم.



تیکا  
[ Sun 25 Jan 2009 ~ 10:08 AM ]


سلام خوبی

عشق ساکت است اما اگر حرف بزند از هر صدایی بلند تر است

*******************************************
من به ديوانگي عشق تو افسانه ي شهرم عشق گفتني ومن از عشق تو ديوانه ي شهرم
*******************************************
کاش می دانستم چیست ؟آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاریست...

وبلاگت خیلی قشنگه خوشم اومده
می خوام باهات تبادل لینک کنم اگه دوست داری ما رو با نام:

۩ تیکا ۩ ☺شاد باشیم و بخندیم بیا☻

لینک کن و بهم خبر بده
.
این کد لوگومه می تونی بزاریش از قسمت تنظیمات وبلاگ قسمت جای کدهای اسکریپ ممنون میشم. بهم سر بزن.

[لبخند][بوسه][چشمک]



mona  
[ Sun 25 Jan 2009 ~ 10:41 AM ]

manam mesle khodetam ye matroud...



mona  
[ Sun 25 Jan 2009 ~ 10:47 AM ]

to ro khoda behesh begid jvabe 7sale eshghie ke behesh dashtamo ba tohmati ke behem zad ye roze az khoda pas migire



niloofar  
[ Sun 25 Jan 2009 ~ 12:27 PM ]

salam salar, chetori pesar?khoobi?shad mangooli aya?take care



مریم  
[ Tue 27 Jan 2009 ~ 5:45 PM ]

عظمت انسان در طغیان برابر سرنوشتش نهفته است و بدترین و تلخ ترین شکست این است که انسان مجبور باشد تقدیر خود را بپذیرد و حس کند مثل سگ در لانه اش گیر افتاده است."



شوكا  
[ Thu 29 Jan 2009 ~ 3:32 AM ]

بالاخره فهميدم اينجا چه جوري مي شه كامنت گذاشت . خوشحالم و خوشحالتر بابت شون پن .



khial  
[ Fri 30 Jan 2009 ~ 8:00 AM ]

aha bloger haye shiraz hei bedoone man jalase begirino weblog benvisin:D, tatilat nazdik ast:D



Delstory  
[ Mon 02 Feb 2009 ~ 8:48 AM ]

سلام! راست میگن. چه سیستم کامنت گذاری عجیبی آقای مطرود. وبلاگ شما از معدود جاهاییه که همیشه میخونمش.



payeez  
[ Fri 06 Feb 2009 ~ 1:22 PM ]

منو ببخش که این طوری میگم.
:اما کاش اگه عاشق دیگری نمی شدی، اما می فهمیدی که دیگری هم حتما (جز عشق تو )هم آدم هست ،و هم عقایدش براش ارزش داره...
کاش تنها عاشق عشقت نبودی و می دونستی که باید عاشق عشق بود ، پس عشق برات ارزش داشت نه فرد،و اونوقت برای عشقت هم واقعا ارزش قایل می شدی و دیگری رو به هیچ اسم دیگه ای با عشقت شریک نمی کردی.
کاش می دونستی عاشق کردن کسی که فقط می خواد یک بار عاشق باشه گناهی کمتر از آنچه با عشقت کردی نداره.
کاش می دونستی کسی که هرگز عاشق نشده می خواد پاک ترین عشق دنیا رو داشته باشه خالی از هر شهوتی.
کاش معنای جمله هایی رو که به عشقت تقدیم کردی میدونستی
کاش معنی نوشته هات رو می دونستی.
و هزاران کاش دیگر که ای کاش میدونستی.
ببخش که اینطور گفتم.
امیدوارم بدونی که باید ببخشی.
poste emroozet mano bord be oon rooza, mano keshoond samte archivet, mano bord samte khaterehaha, mano bord be roozayi ke...az 2004 khoondam ta akhare 2005, az che posthayi ke delam gereft, az che harfhayi ke khoshhalam kardbe yade 26 mehr 84 neveshtam inharo



Anonymous  
[ Fri 06 Feb 2009 ~ 2:23 PM ]

رسم عاشقی را هیچکس نمیداند، عاشقی طریق دل است



sara  
[ Sat 07 Feb 2009 ~ 12:13 PM ]

سلام
من از نظم و نثرو شعر نو چيزي نمي دونم ولي از نوشته هاي و بلاگت خوشم مي آيد نمي دونم چرا؟وهميشه وهر روز وبلاگت و مي خونم پس هر روز بنويس



پرومته  
[ Sat 07 Feb 2009 ~ 4:26 PM ]

سوختن ... سوختن است دیگر !



Anonymous  
[ Sun 08 Feb 2009 ~ 5:50 AM ]

نمی دونم فقط یه عاشق اینجوری می نویسه یا یه عاشق فقط اینجوری می نویسه.
ولی اینو می دونم که فقط تو اینجوری می نویسی...



پاییز  
[ Sun 08 Feb 2009 ~ 11:09 AM ]

آدم گمان می کند دوستش دارند و تمام باور هایش دوست می دازد، ادم است دیگر



پاییز  
[ Sun 08 Feb 2009 ~ 11:11 AM ]

* و با تمام باورش، دوست می دارد.



جنايت و مكافات  
[ Sun 08 Feb 2009 ~ 6:37 PM ]

چند وقتي است كه از عشق مي گويي از دوست داشتن . كلمه اي كه ديگر با آن بيگانه شده ام . راستش دوستش دارم اما ديگر نمي خواهمش . ميداني گويا معادله ايست با سه x كه هر كه را جز او جايش گذاشتم دلتايش منفي شد . ديوانه ام ديگر . بازي كردم ، قمار و الان در هواي برگ آخر به رعشه افتاده ام . برگي كه اين بار من وسط مي گذارم . مي سوزم اما ديگر غرورم را فدا نمي كنم . بگذار چندي هم دنيا بگريد از فراق ، از بازي هايي كه خودش مبتكرش بود .



Anonymous  
[ Mon 09 Feb 2009 ~ 7:35 AM ]

آدم گاهی از دوست داشتن خسته میشود، ولی‌ آدم همیشه زود پشیمان میشود، آدم است دیگر.



غریب  
[ Mon 09 Feb 2009 ~ 11:35 AM ]

من دوسش دارم اما اون نمیفهمه



پرومته  
[ Mon 09 Feb 2009 ~ 2:04 PM ]

آی آدمها !



Anonymous  
[ Mon 09 Feb 2009 ~ 2:16 PM ]

درست مثل انسان‌هایی‌ که به معجزه ایمان دارند، منتظرم



Anonymous  
[ Wed 11 Feb 2009 ~ 9:00 AM ]

Ha ha! Honey it was FUNNY



مجتبی  
[ Fri 13 Feb 2009 ~ 9:05 AM ]

چه اندکند...
.

.

.

گناهانی که نکردم.



Anonymous  
[ Wed 18 Feb 2009 ~ 12:25 PM ]

آنقدر بلند خندیده‌ام که اشک‌هایم سرازیر است، چه تفاوت کرد؟!



باطله  
[ Sun 22 Feb 2009 ~ 5:16 PM ]

بالاخره فهمیدم چطوری میشه اینجا نظر گذاشت !
قبلن تو بلاگفا می خوندمت
وقتی فیلتر شدی دیگه نیومدم سراغت
تا اینکه اینجا پیدات کردم
خوبی بابا ؟!
سراغ ما هم بیا بابا !
راستی
حال کردی لینکم کن
اگه حال کردی با بلاگم !
من که مثل قبل
بزام لینکت کردم !
فعلن



ندا.ح  
[ Thu 26 Feb 2009 ~ 1:27 PM ]

پست آخری "گفته بودم‏، فقط حالم کمی خوب نیست" بسیار دلنشین بود/ چون حرف دل بود ...
شادزی مهرافزون



payeez  
[ Fri 27 Feb 2009 ~ 5:51 AM ]

...



مرینو  
[ Fri 27 Feb 2009 ~ 9:26 PM ]

همین الان که اینجام اصلا بی کار نیستم ، اتفاقا بیشتر از همیشه کار دارم اما نشسته ام آرشیو مطرود رو می خونم ، دیوانه هم نیستم اما از کشف این مکان دچار هیجانات وافر شده م ،در این لحظه تعریف هم ازت نمی کنم ، چون می دونی؟ "حرفی که از دل برآید ، دل را خوش آید"



لیلا  
[ Mon 02 Mar 2009 ~ 5:19 AM ]

من هم یک گوسفندم ...
از نژاد اصیل
اما چوپانم دروغگو است
البته مرا به دروغگویی چوپان چه کار...
شاید گرگی
مرا
یک روز
در رویاهای چوپان
تکه تکه ام کند ...
...
مرا به دروغگویی چوپان چه کار ..
من یک گوسفندم
از نژاد اصیل
بع
بع
بع



دختر فروردین  
[ Mon 02 Mar 2009 ~ 9:04 AM ]

من یه مدت خیلی طولانی هست که اینجا رو میخونم ولی بسیار گیج تشریف دارم تازه امروز اینجا رو برای نظر گذاشتم کشف کردم آقا من عاشق نوشته هاتون شدم فرو میره تو مغز آدم لا مصب و رسوب میکنه تو قلب آدم .خواهش میکنم باش وبنویس.



مهسا  
[ Mon 02 Mar 2009 ~ 2:11 PM ]

سلام سالار جون خسته نباشیدمن مهسا مهرداد هستم
تبریک می گم وبلاگ بسیار بسیار زیبایی داری این یکی ار بهترین وبلاگ های بود که تا به امروز دیدم
امیدوارم همیشه عاشق باشی چه که این عشق است که با قدرت لایزالش تو را به مرحله ای می رساند که همگان انگشت تحیر به دندان گرفته وسرگشته تو را نظاره می کنند که این همه با انرژی توانسته ای به همه آن چیزهایی که اراده کرده ای دست بیابی.
موفق باشی
ممهسا



سمانه  
[ Tue 03 Mar 2009 ~ 10:16 AM ]

سلام
عجب !! ... اینجا قسمت نظرات هم داشت و ما نمیدونستیم ؟!!!!
یه نگاه به جی میلتون بندازین .............



من  
[ Wed 04 Mar 2009 ~ 8:00 PM ]

تو عمرم اینقد شیفته ی نثر یک وبلاگ نویس نشده بودم
1. مطرود
2. استامینوفن
عاشقانه هات به شدت همگام با حال و روز منه



مسعود  
[ Thu 05 Mar 2009 ~ 7:44 PM ]

سلام
من ياد گرفته ام كه در عشق عاشق باشم...
فروغ گفت: پرواز را به خاطر بسپار پرنده مردنيست...
شايد و هست و بماند...



کورش اسلام زاده  
[ Fri 06 Mar 2009 ~ 9:21 PM ]

سلام

خبرخوان (تکست و گرافیکی)، لیست و فید شیرازی‌ها ارائه شده است که وبلاگ شما نیز جز آنها قرار گرفته است.

http://persianbloggers.blogspot.com/2008/12/shiraz-p.html

پرشین بلاگرز شما را به بازدید و استفاده از 20 خبرخوان تخصصی دیگر موجود دعوت می‌کند.



payeez  
[ Sat 07 Mar 2009 ~ 8:10 AM ]

faghat yek nafar tavanest asheghiye mara bebinad...



behnam  
[ Sun 08 Mar 2009 ~ 11:13 AM ]

سلام. مطرود عزیز نزیدیک 2 یا 3 سال است که وبلاگت را می خوانم. جدیداً احساس خوبی ندارم. از مسیر فکریت دور شده ای. شاید لازم باشدنوشته های گذشته ات را مروری کنی!؟امیدوارم مشکل به همین راحتی حل شود. البته بعید میدانم مشکل جای دیگری باید باشد!!!



فرزاد  
[ Mon 09 Mar 2009 ~ 12:07 AM ]

سلام. مینی مال هایتان را خیلی دوست دارم. اما نمی دانم چرا برخی ایده هایتان تکراری شده. واضح تر بگویم، جملاتی را که در مورد توصیف بدن معشوق، هم آغوشی و... سابق بر این نوشته اید، در حال تکرار با ادبیات دیگری هستید. یعنی به نظرم در این زمینه ها به تکرار ِ خودتان رسیده اید که ممکن است ناآگاهنه هم باشد. اما عاشقانه هایتان، هنوز نابند و منحصر بفرد. البته موضوع دیگر این که در برخی نوشته های قدیمتان به عکس یا سایت دیگری لینک داداه اید که الان موجود نیستند. این در واقع آرشیو را زیر سوال می برد. لطفا یا آنها را حذف کنید، یا نسبت به تصحیح اقدام کنید. هر چند، تعهدی در این زمینه ندارید و شاید این امر از زیاده خواهی امثال من که تعلق خاطر به فضای مطرود داریم نشات می گیرد.
موفق باشید



امیر  
[ Mon 09 Mar 2009 ~ 3:29 PM ]


دروود

خوشحالم از کشف سرزمین کامنت ها !!!

پایدار باشی



mahoo  
[ Mon 09 Mar 2009 ~ 8:44 PM ]

بگذار سرنوشت هر راهی را که می خواهد برود، ما راهمان جداست. این ابرها تا می توانند ببارند، ما چترمان خداست...!



ک-ع-ب  
[ Tue 10 Mar 2009 ~ 4:07 PM ]

نمی دونم چرا فکر میکنم که این نوشته ها تنها می تونه کار یه دختر باشه



نازنازي  
[ Wed 11 Mar 2009 ~ 9:36 PM ]

سلام، خيلي زيبا مي نويسين، كاش قلب بعضي آدما از سنگ نبود...



گل پسر  
[ Thu 12 Mar 2009 ~ 7:48 PM ]

چرا پست هايتان ديگر كامنتي نيستند؟ يعني هميشه اينجا كامنت بدهيم؟



payeez  
[ Sat 04 Apr 2009 ~ 6:21 PM ]

:)



سوگند  
[ Sat 04 Apr 2009 ~ 11:22 PM ]

قلب من چه زود به زود لبریز می شود!!!!!



27شهریور  
[ Sun 05 Apr 2009 ~ 1:24 PM ]

گوشه ای کز کرده ام... هوای مردن دارم



mahdi  
[ Sun 05 Apr 2009 ~ 2:55 PM ]

salam...shomarato vasam mail kon...karet daram...



فرزاد  
[ Sun 05 Apr 2009 ~ 3:06 PM ]

کجا ناپدید شدی این همه مدت ای رفیق نادیده؟



پرومته  
[ Sun 05 Apr 2009 ~ 6:12 PM ]

وقتی نیستی و چیزی نمیگی کجایی ؟؟!؟



تارا  
[ Mon 06 Apr 2009 ~ 11:13 AM ]

سلام
قشنگه. موفق باشي



آذر  
[ Tue 07 Apr 2009 ~ 7:57 PM ]

مي ترسم از اينكه برايتان بنويسم حتي در اينجا
برايم سخت است بنويسم در مورد نوشته يا احساسم در جايي كه بسيار دوستش دارم
مي داني دوست مطرود شده ام
مي ترسم دوستم نداشته باشي از خواننده اي مثل من خوشت نيايد
به هر حال خوشحالم كه دفتر مهمانت را پيدا كردم
تا گاهي براي خطي بنويسم
كه خسته نباشي
كه عاشق بمان اين روزها چون تو بسيار نايابند



امیر  
[ Tue 07 Apr 2009 ~ 8:03 PM ]


دروود

بسیار خوشحالم که باز گشته ای

مدت ها بود وبت در دسترس نبود

خوشحالم که دوباره می خونمت ...



27shahrivar  
[ Wed 08 Apr 2009 ~ 6:25 PM ]

عشق من بمون
دلواپسم نذار
بی تو نمیگذره
این روز و روزگار
من با تو دلخوشم
وقتی کنارمی
وقتی تو یارمی
تو ندارمی
عشق من بمون
بمون....



....  
[ Thu 09 Apr 2009 ~ 2:39 PM ]

koja bodi...fekre mara ham bokon.......



امیر  
[ Sat 11 Apr 2009 ~ 9:45 AM ]

دروود

در فضای بی انتهای نت وبلاگ های انگشت شماری هستند که اگه فیلتر بشن یا به روز نشن
عده زیادی دنبال اونا می گردند . شاید به خاطر ذهن خلاق و بی نظیر نویسنده وبلاگ باشه که
خواننده هاش معتادش بشن ! وب شما از اون دسته وبلاگ هاست.
پست " اکسیر جوانی " را خواندم و مثل همیشه لذت بردم . فقط می تونم بگم کاش می تونستم
مثل تو بنویسم...
پایدار باشی ...



حامي  
[ Wed 15 Apr 2009 ~ 5:04 AM ]

سلام
از اين نوشته هات دارم بعضي جاها استفده ميكنم
راضي هستي
خواهشن راضي باش



حامي  
[ Wed 15 Apr 2009 ~ 5:09 AM ]

سلام
دوباره
مخواستم
يه چيزيبگم
گفتم اول بپرسم
بعد لازم شد
اين
متنت يه
بنده هاي خداس
واستعاره از حالات زمينيه
يا واقعا منظورت خود خداست
يعني براي خداست



حامي  
[ Wed 15 Apr 2009 ~ 5:11 AM ]

سلام
دوباره
مخواستم
يه چيزيبگم
گفتم اول بپرسم
بعد لازم شد
اين
متنت يه
بنده هاي خداس
واستعاره از حالات زمينيه
يا واقعا منظورت خود خداست
يعني براي خداست



ابوذر  
[ Wed 15 Apr 2009 ~ 6:12 AM ]

اولی ایمیل زدم و بعد اینجا رو پیدا کردم. این آخری خیلی خوب بود، بعد از مدتها از اون پستهای سرکش.. که داد می زنن و باید جوابی برایشان باشد



ashna  
[ Sun 19 Apr 2009 ~ 10:00 AM ]

webet khube ama khodet kheyli adam cherti hasti



ehsan  
[ Mon 20 Apr 2009 ~ 5:07 AM ]

ghablan behtar minveshty



امیر  
[ Tue 21 Apr 2009 ~ 11:41 AM ]

دروود

از اون پست های میخکوب کننده بود ...



Nima  
[ Wed 22 Apr 2009 ~ 12:25 AM ]

akh akh akh
heyf ke man ye hamsari, namzadi, doost dokhtari chizi nadaram. vagarna che dozdiha ke az in neveshteha nemikardam
heyf
nadaram ke



tahereh  
[ Wed 22 Apr 2009 ~ 8:07 PM ]

salam chand vaghate engar faghat ye chizi mizarin ke up bashe weblogeton dige hese neveshtea chan mahe ghablo nadaree ghablan behtar bod
mamnnon



فرزاد  
[ Thu 23 Apr 2009 ~ 9:15 AM ]

حالا که رفته ای
نامت را بر سنگی می نویسند
و به همین سادگی
زمستان آغاز می شود
---
حالا که رفته ای
سراغ کلمات نمی روم
خسته و بی حوصله اند
ترانه نمی خوانند
شعر نمی شوند
---
حالا که رفته ای
پرنده ای امده است
در حوالی با روبرو
هیچ نمی خواهد
فقط می گوید:
کوکو...؟
---
حالا که رفته ای
کنارش می نشینم، گریه نمی کند
دستش را می گیرم، گریه نمی کند
به پایش می افتم، گریه نمی کند
نکند اتفاقی افتاده است، که شعر گریه نمی کند
---
حالا که رفته ای
دوباره زنگ می زنم
شماره همان شماره است
گوشی را بر می دارند
گوشی را می گذارم
---
حالا که رفته ای
گلدان نار پنجره خالی ست
بر می گردم
از پیرهنت گلی می چینم
این گونه بهتر است
خاطره ها پیر نمی شوند
---
حالا که رفته ای
گمان نمی کنم برگردد
همان ابر آبی پوش
که می امد بالای سر کوهستان
تو را نگاه کند
---
حالا که رفته ای
تعجب می کنم
چرا کفشهایت را نپوشیده ای!؟
---
حالا که رفته ای
نه ستاره ها را دوست دارم
نه آفتاب را
چگونه بی تو می میرند و
زنده می شوند!؟
---
حالا که رفته ای
می مانم کنار همین ایستگاه
که بوی تو را می دهد
می مانم و دست تکان می دهم
برای مسافرانی
که تو را گم کرده اند
---
حالا که رفته ای
دل دلیل می آوَرَد
و عشق گریه می کند
با این همه
جای خالی ات پر نمی شود
نه با خیال و نه با خاطره
---
حالا که رفته ای
این روزها دلتنگم
دلتنگم که رفته اند
آن روزها
دلتنگم که رفته اند
آن روزها
دلتنگم که رفته اند
آن روزها
دلتنگم که رفته اند
آن روزها
...
...
...
( دلم هوای گریه دارد، خدایا بهانه ای!...)



فرزاد  
[ Thu 23 Apr 2009 ~ 11:44 AM ]

حالا که رفته ای
آزارت نمی دهند
ویران گران ِ
« ناگهان چقدر زود
دیر می شود»
---
حالا که رفته ای
برای این پنجره فرقی نمی کند
باران ببارد
باران نبارد
باران
باران
باران
---
حالا که رفته ای
باز هم برایت نامه می آید
به بیابان می روم
نشانی ِ تازه ات را نمی دانم
---
حالا که رفته ای
کودکی ِ شعرهایت
بی خیال ِ من و ما
بادبادکش در هوا
بالا
بالاتر می رود
تا....
---
حالا که رفته ای
باور کن
تمام نمی شود
دود دل و
بانگ رود
---
حالا که رفته ای
هر صبح
گونه های هر دو اتاق
تاریک است
تاریک از شبی که نرفته
---
حالا که رفته ای
همه آمده اند
همۀ آنان که سهمی از تو می خواهند
همۀ آنان که یک خط از حرف های دلت را
نخوانده اند
---
حالا که رفته ای
سر می گذارم بر شانۀ همۀ نیلوفرانی
که امسال بی تو گریسه اند
گریسته اند و بی تو
نزیسته اند
---
حالا که رفته ای
غمگینم
به سراغ حافظ می روم
همین را می گوید:
« برود از دل ِ من
وز دل ِ من آن نرود »
---
حالا که رفته ای
در همین غروب پر تشویش
برای یعقوب نامه می نویسم
پسرت بر می گردد
اما آن را که من چشم انتظارم...
---
حالا که رفته ای
بهانۀ خوبی است
برای باران
تا بیاید
کنار سفره بنشیند
و بشقاب ِ دوم را پر کند
---
حالا که رفته ای
کنار چشمه می رسد
گوزنی پیر
درنگ می کند و می نوشد
بی دغدغۀ تیر
و تو همین را می خواستی
همین
---
حالا که رفته ای
گمان نمی کنم برگردد
پرنده ای که فقط
از دست تو دانه برمیچید و
و در کلمات ِ تو پرواز می کرد
---
حالا که رفته ای
دشوار است مجال ِ انتشار ِ عشق
وقتی از چهرۀ جهان
نقاب ها را برنمی دارند
و به جای درخت
مین می کارند
---
حالا که رفته ای
بهانۀ خوبی است
صدایش را می گویم
« ای چراغ ِ هر بهانه »
گنجشک ها را می گویم
---
حالا که رفته ای
شعری می نویسم
برای گل های مریم
شعری می نویسم
برای مرگ
شعری می نویسم
برای دیداری که دیگر
اتفاق نمی افتد
---
حالا که رفته ای
برمیخیزم
بی دغدغۀ مرگ
لباس می پوشم
میان ِ من و مردگان ِ امسال
فاصله ای نیست
---
حالا که رفته ای
صدایش می کنم
من را ندیده
لبم را گاز می گیرم
... فقط یک قطره خون
در شیار لب هایم روشن می شود
---
حالا که رفته ای
چراغی روشن می کنم
بیداری دشمنم می شود
می ایستم استوار
و فرو میریزم استوار
---
حالا که رفته ای
من هم می روم
عبور می کنم از همۀ بایدها
نبایدها
به جایی نمی رسم
فقط از دور
برایم دست تکان میدهد
---
حالا که رفته ای
خسته و خاموش
سر بر بالش می چرخد
برنمی خیزد
فقط پلک ها را می مالم
پیش از آنکه گریه کند
دوباره به خواب می رود
---
حالا که رفته ای
در باغچۀ بهاری که می آید
بنفشه ها را چگونه بکارم؟
عادت کرد
با شعر خوابیده اند
با شعر بیدار شده اند
عادت کرده اند
---
حالا که رفته ای
از کسی نمی پرسم
پا به پای ِ همین رودخانه می روم
به غمگین ترین نارون دامنه ها که رسیدم
چشم می بندم
پرنده ای صدایم می کند
---
حالا که رفته ای
کاری نمی کند
نه دارینوش
نه نوش دارو
چگونه بگویم!؟
رستم سر بر خاک نهاده
و سر پنجۀ سهراب
از پهلویش جدا افتاده
---
حالا که رفته ای
کتاب ها را ورق می زنم
بیچاره گرگ ها
بیچاره جغدها
چیزی عوض نشده است
همیشه داستان ها را ما می نویسیم
---
حالا که رفته ای
برایت می گویم
از دلمشغولی ِ من و دریا
هی نامی را بر ساحل می نویسم
هی دریا موج هایش را می فرستد
و کسی را به دور دست ها می برد
---
حالا که رفته ای
سر در پرهایش فرو برده
نه آوازی و
نه پروازی
باور نمی کردم
پرنده ها هم پیر می شوند
---
حالا که رفته ای
نقش بسته است
روبانی سیاه
در کنار ِ خاطراتی غمگین
کدام را بر دارم
تا تو را پیدا کنم؟
---
حالا که رفته ای
از دریا بر نمی گردم
یا ماهی ها شاعر می شوند
یا کوسه ها گرسنه نمی مانند
---
حالا که رفته ای
می آید
با موج ها و ماهی هایش
مشتاق و سینه چاک
تو را نمی بیند
بر می گردد
با موج ها و ماهی هایش
مغموم دردناک
---
حالا که رفته ای
نه کلیدی مرا می بیند
نه کتابی دستم را می گیرد
در برهوت ِ این همه معما
کودکی پیر
پر پر می شود
---
حالا که رفته ای
پشیزی نمی ارزند
این همه کلمات
که در حیاط شعرهایت
بازی نکرده اند
---
حالا که رفته ای
پرده ها را می کشم
بی حوصلۀ هیچ کس
به گوشه ای می روم
سر بر زانو می گذارم و
فکر می کنم
به روزی که نخواهد آمد
---
حالا که رفته ای
متحیرم میان ِ این همه کلید
که چراغی را روشن نمی کنند
و میان ِ این همه کلمه
که دستم را نمی گیرند
تا صدایت را بشنوم
---
حالا که رفته ای
چه اتفاقی افتاده است
که نمی افتد این ستاره
بر پیشانی شب هایی
که می آیند و بی تو
می مانند با من و ماه
این شبهای پیدا و ناپیدا
---
حالا که رفته ای
در همین سرما
سرم را بالا می گیرم و
خیره می شوم به دور دست ها
همه چیز همان جاست
و از همان جا
می آید و در چشمانم می درخشد
و پتو را از شانه هایم بر می دارد
---
حالا که رفته ای
خیالی از تو
خلوتی از ماه
و بالشی از دریا
کافی است
برای خوابی که بیدار نمی شود
---
حالا که رفته ای
نه مشق می نویسد و
نه سر به راه می شود
این کودک ِ دیر آشنا
---
حالا که رفته ای
به همان جا بر می گردم
چه بی برگ و بار نگاهم می کنند
درخت های گردو، گیلاس، خرمالو
کسی نیست
گریه می کنم
می مانم
برمی گردم
---
حالا که رفته ای
بی دلیل در می زند
هیچ امدنی گرمم نمی کند
---
حالا که رفته ای
به همین سادگی
پیراهن جدید سفیدات را آورده اند
به همین سادگی
دنبال شناسنامه ات می گردند
باطل شد
---
حالا که رفته ای
بهانۀ خوبی است
« شب
سکوت
کویر »
فقط صدای این هق هق را
کم کنید
---
حالا که رفته ای
یادت هست
وقتی آمدی
گفتم:
« حالا که آمده ای
کنارم بنشین
بخند
دیگر فرصتی برای پیر شدن نیست »
---
حالا که رفته ای
من مانده ام
با تمام ِ حرف های ناتمام
چاره ای نمانده
هق... هق...



شوكا  
[ Mon 27 Apr 2009 ~ 3:22 AM ]

تهديد بالقوه اي كه با اشارتي به بالفعل تبديل مي شود.



مهنوش  
[ Mon 27 Apr 2009 ~ 4:37 AM ]

درکت میکنم .
خیلی زیاد. با نوشته هات همزاد پنداری میکنم.
و در آخر ... درکت میکنم.



صبور  
[ Tue 28 Apr 2009 ~ 6:12 AM ]

دردیست غیر مردن کان را دوا نباشد
پس من چگونه گویم این درد را دوا کن

آری! خوب است که درد هست، خوب است که حداقل نوشتن میدانم هرچند در فضای وب دیگر مدتهاست وبلاگم را تعطیل کرده ام.
آری! خوب است که کسی را دوست دارم به حد مرگ! که حتی رفتنش را آنقدر باور نکردم که اوهم شک کرده که رفته یا نه؟
آری! آنقدر به پایش ایستاده ام که حتی دوست داشتنم را نمی فهمد، خودم هم نمی فهمم. . .



شترق  
[ Wed 29 Apr 2009 ~ 7:58 AM ]

تازه با وبلاگت آشنا شدم به شذت هم مي خونم هم دارم دنبال مي كنم.



ahmagh\  
[ Sun 03 May 2009 ~ 6:07 AM ]

khosh be halet ke in hame taraf dar dari !



Pravda  
[ Sun 03 May 2009 ~ 9:27 AM ]

مطرود عزِِیز، نوشته هاتو خیلی دوست دارم . بمون و بنویس



من  
[ Mon 04 May 2009 ~ 4:52 PM ]

مدتهاست می شناسمت در این دنیای مجازی ..
خواستم بدانی یک خواننده قدیمی داری ..
همین



tannaz  
[ Mon 04 May 2009 ~ 5:16 PM ]

man asheghetam akheeeeeeeeeeeeeeeeeeee
divoonam mikoni



27shahrivar  
[ Tue 05 May 2009 ~ 10:12 AM ]

cheterio ya behtari jigol:D



حسن  
[ Tue 05 May 2009 ~ 9:57 PM ]

می گن آدم کشته بود.
می گن بعدش اولیای دم رضایت ندادن.
خوب حتما آخرش هم میگن قصاص شد.
وکیل این وسط چه کارس اونم اونا بایدبگن.



Anonymous  
[ Fri 08 May 2009 ~ 9:38 AM ]

چطور می‌توان باور کرد خدایی را که معجزهٔ آفرینشش از جنس حسی گرم است؟

بی‌ شک او تنها کسی‌ نیست که این معجزه را میداند!



حامي  
[ Sat 09 May 2009 ~ 4:24 AM ]

سلام
عجب
چه نكته اي بود
فراموش شده
و
تكراري
و
باز هم زيبا بود
ادميان
مقل باتري مي مونن
بايد هر چند وقتي
شارژ بشن
واين يك ي ازهمون
شارژا بود



tanri  
[ Sat 09 May 2009 ~ 1:25 PM ]

man to net miyam vase in sabk neveshtan hame ja migardam migardam ama hala ye rast miyam inja va tamum m archive matrtoudo ba deghat mikhunam va fek r mikonam va ba ejazatun baraye khodam yaddasht mikonam shahkarere neveshtehato kheili dus daram



سحر  
[ Mon 11 May 2009 ~ 8:51 AM ]

نميدونم چرا زيادي نوشته هاتو دوست دارم



sara  
[ Mon 11 May 2009 ~ 10:54 AM ]

ey rast gofti...ey kash ma kasi ro dust nadashtim



!!!  
[ Mon 11 May 2009 ~ 11:44 AM ]

age kasiro dost nadashtin zendegi bi mana bod....



امیر  
[ Mon 11 May 2009 ~ 1:57 PM ]

دروود

"معجزه می کند" از این پست ها تنها میشه اینجا دید ...



seny  
[ Mon 11 May 2009 ~ 6:36 PM ]

درود به شما . در این اوقات که در تنهایی خود برای راه فراری بودم در این غربت جان و تن و روح ، بعد از گذشت این همه مدت شما را یافتم . بهترین بودید تا به امروز که دیدم . اگه اجازه بدید شما رو لینک کردم . امیدوارم نرنجید . منتظر شما در من و برملا هستم دوست من .



یه نقطه‌ای  
[ Tue 12 May 2009 ~ 8:27 AM ]

چند وقته می‌خونمت و لذت می‌برم .



موفوئيل  
[ Thu 14 May 2009 ~ 8:35 PM ]

و هرگاه به غار تنهايي ميرسي وحشت ميكني!
حس ميكني مطرود شدي!
برميگردي!
.
.
هروقت اومدم اينجا از خوندن پست هاي زيبات هيجان زده شدم!



هیچ کس پیش خودش پیدا نشد!!!  
[ Wed 20 May 2009 ~ 8:42 AM ]

سلام
حرفهایی هست که نمیشه نوشت باید توچشمات نگاه کنم وبگم!! چون چشمام باید ...



نفیسه  
[ Sat 23 May 2009 ~ 12:09 PM ]


هرروز میام. آره دو، سه سالی میشه که هر روز میام اینجا. هرجا باشم. با کامپیوتر، با موبایل، از خونه، کافی نت...
بر خلاف خیلیا همون روز اول متوجه اینجا شدم اما هیچ موقع نیومدم چیزی بگم، مث همه تعریف کنم، بگم عاشقتم یا... همیشه از این تصور که سالهاست باهات زندگی میکنم بدون اینکه بدونی لذت میبردم!
با اینکه گاهی با جملاتت عصبیم میکردی بازم اومدم. بی صدا!
اما امروز اومدنم با همیشه فرق میکنه. اتفاقاتی افتاد که ساعتها به خاطرش گریه کردم. اومدم اینجا، دوباره آرشیوتو باز کردم. خیلیاشو دوباره خوندم و به خاطر خودم و تموم ابهامات سیاه ذهنم گریه کردم، و البته گاهی هم به خاطر تو.
از چیزایی که هزار بار خونده بودم خیلی چیزا فهمیدم که نفهمیده بودم... خیلی بدتر شدم اما احساس فوق العاده ای دارم!
حس کردم باید بیام و بگم...
مطرود من...



27shahrivar  
[ Sat 23 May 2009 ~ 4:06 PM ]

اشک رازي‌ست
لب‌خند رازي‌ست
عشق رازي‌ست
اشک آن شب لب‌خند عشق‌ام بود.
قصه نيستم که بگوئي
نغمه نيستم که بخواني
صدا نيستم که بشنوي
يا چيزي چنان که ببيني
يا چيزي چنان که بداني...
من درد مشترک‌ام
مرا فرياد کن.
درخت با جنگل سخن مي‌گويد
علف با صحرا
ستاره با کهکشان
و من با تو سخن مي‌گويم
نام‌ات را به من بگو
دست‌ات را به من بده
حرف‌ات را به من بگو
قلب‌ات را به من بده
من ريشه‌هاي تو را دريافته‌ام
با لبان‌ات براي همه لب‌ها سخن گفته‌ام
و دست‌هاي‌ات با دستان من آشناست.
در خلوت روشن با تو گريسته‌ام
براي خاطر ِ زنده‌گان،
و در گورستان تاريک با تو خوانده‌ام
زيباترين سرودها را
زيرا که مرده‌گان اين سال
عاشق‌ترين زنده‌گان بوده‌اند.
دست‌ات را به من بده
دست‌هاي تو با من آشناست
اي ديريافته با تو سخن مي‌گويم
به‌سان ابر که با توفان
به‌سان علف که با صحرا
به‌سان باران که با دريا
به‌سان پرنده که با بهار
به‌سان درخت که با جنگل سخن مي‌گويد
زيرا که من
ريشه‌هاي تو را دريافته‌ام
زيرا که صداي من
با صداي تو آشناست.



موفوئيل  
[ Sat 23 May 2009 ~ 9:44 PM ]

پست "برو برو" و خوندم و باز شوق زده شدم!



نفیسه  
[ Tue 26 May 2009 ~ 11:07 AM ]

...‏ و چه سخت است تنها متولد شدن.
مثل تنها زندگی کردن.
مثل تنها مردن.
‏‎(dr.shari'ati)‎
مطرود من...



نفیسه  
[ Tue 26 May 2009 ~ 9:14 PM ]

Are you hear me?
Am i only wasting time?
Are you near me?
Are you only in my mind?
Are you? Are you?...
(t.a.t.u)
مطرود من...



مژگان  
[ Wed 27 May 2009 ~ 8:58 PM ]

خیلی وفته وب لاگ مطرود رو میخونم ولی اولین باره براتون حرف دارم .
آیا فکر نمیکنید احمق تر از کسانی که رای نمیدهند آنهایی هستند که از یک سوراخ ۳۰ سال گزیده شده اند ؟
شاید البته شما که از مردن و خنجر خوردنه محبوب لذت می برید . لذت بردن از رای دادنتان هم از این جنس باشد . در اینصورت که امیدوارم همواره از این مردنها و خنجر خوردنها لذت ببرید . اگرچه قیمتش رنج مادرانی باشد که فرزندانی زیر شکنجه دارند و در گورهایی که تخربیب میشود .. هموطن !



سام  
[ Thu 28 May 2009 ~ 1:04 AM ]

فقط اومدم سلامی گفته باشم.



ehsan  
[ Sat 30 May 2009 ~ 8:34 PM ]

حس خوبيه که بگم مشتري وبلاگت شدم؟! و براي پست بعدي انتظار مي‌کشم؟!



هاله  
[ Mon 01 Jun 2009 ~ 6:32 AM ]

هر روز صبح اولين Page كه باز مي كنم بايد Page تو باشه . 1 سال و نيمه كه هر روز بهت سر مي زنم.
شاد باشي ...



غریبه-آشنا  
[ Tue 02 Jun 2009 ~ 5:35 AM ]

جادوی ماه
ایمان داشته باش، به جادوی ماه.



مينا  
[ Wed 03 Jun 2009 ~ 5:06 AM ]

چرا هر روز توي وبلاگاي بروز شده دنبال مطرود ميگردم؟!



ehsan  
[ Mon 08 Jun 2009 ~ 11:26 PM ]

آقا بيا بنويس!



علیرضا  
[ Tue 09 Jun 2009 ~ 5:00 AM ]

سلام. انسان هر چه تواناتر باشد، وظیفه اش سنگین تر است.تو در نوشتن توانایی . پس:
موفق باشی!



عباد  
[ Wed 10 Jun 2009 ~ 10:40 AM ]

موج که می آید همه چیز را در مسیرش با خود میبرد،
آنها که زرنگترند بر موج سوار میشوند و به جایی میرسند و برعکس اش بعضی دیگر ته نشین شده و به لجن کشیده میشوند.



هیچ کس!  
[ Wed 10 Jun 2009 ~ 7:18 PM ]

نه بی فایده است از روز ازل ، من ، من زن فقط در کنار تو ! تو مرد معنا پیدا می کنم!
منم خیلی جنگیدم اما تاریخ چند هزار سال رو نمیشه عوض کرد مگر اینکه چندهزار سال بجنگی!
تو را چه وسوسه از عشق باز می دارد؟
تو را چه می رسد ای آفتاب پاک اندیش؟
زمن چگونه گریزی،
تو و گریز از خویش ؟
به سوی عشق بیا
وارهان از تشویش!
هنوزم امید دارم برای اینکه کمک کنی!



پرومته  
[ Sun 14 Jun 2009 ~ 10:50 PM ]

مثل اینکه فقط اینجا باز مانده !



يوسف  
[ Tue 16 Jun 2009 ~ 3:31 PM ]

به نطر من اينها همان معاويه صفتاني هستند در لباس دوست داران اهل
بيت . دشمناني كه همسو شده اندبا مسلمانان تا با نام دين و حكومت ديني مردم را از دين بدر كنند . چرا كه اگر عالمان يك مكتب دروغ
گوياني بزرك باشند مسلم كه منطق آنان همان جماق و زنجير بدستان
لباس سخصي ميباشد



27shahrivar  
[ Thu 18 Jun 2009 ~ 10:38 AM ]

با هم بیاین دعا کنیم/ خدامونو صدا کنیم/ که آسمون بباره...



27shahrivar  
[ Thu 18 Jun 2009 ~ 10:51 AM ]

ما برای آن که ایران خانه ی خوبان شود..رنج دوران میبریم...!



مریم  
[ Thu 18 Jun 2009 ~ 9:11 PM ]

سلام ، این ف.ی.ل.ت.ر.ش.ک.ن. رو پیدا کردم ، گفتم شاید به دردت بخوره ، ف.ی.س.ب.و.ک. رو که باز کرد.

http://www.mirhoseyn.ir/fg.zip



مريم  
[ Sun 21 Jun 2009 ~ 6:40 AM ]

صبرت کجا رفته مرد؟!
به قول بابام ، "خدا مثل من و تو عجول نيست.."



پرومته  
[ Sun 21 Jun 2009 ~ 7:03 PM ]

...



اودیسه  
[ Mon 22 Jun 2009 ~ 10:19 AM ]

دنیا رو از هر جاش بگیری بازهم وارونه میشه بخصوص که آدم عاشق هم بشه.



27shahrivar  
[ Mon 22 Jun 2009 ~ 3:23 PM ]

والا پیامدار محمد! گفتی که یک دیار هرگز به ظلم و جور نمی ماند بر پا و استوار.. هرگز هرگز.....



27shahrivar  
[ Mon 22 Jun 2009 ~ 3:26 PM ]

وطن پرنده ی پر در خون
وطن شکفته گل در خون
وطن فلات شهید وشرم
وطن پا تا به سر خون
وطن ترانه ی زندانی
وطن قصیده ی ویرانی
ستاره ها اعدامیان ظلمت
به خاک اگر چه میریزد سحر دوباره بر میخیزد
بخوان که دوباره بخواند این قبیله ی قربانی گلسروده شکستن را
بگو که به خون بسراید این عشیره ی زندانی حرف آخررستن را
با دژخیمان اگر شکنجه اگر بند است وشلاق وخنجر اگر مسلسل و انگشتر
با ما تبار فدایی با ما غرور رهایی
بنام آهن و گندم اینک ترانه آزادی اینک سرودن مردم
امروزه ما امروزه فریاد
فردای ما روز بزرگ میعاد
بگو که دوباره میخوانم با تمامی یارانم گلسروده شکستن را
بگو که به خون میسرایم دوباره با دل وجانم حرف آخره رستن را
بگو به ایران!!! بگو به ایران...



27shahrivar  
[ Mon 22 Jun 2009 ~ 3:33 PM ]

«… بگو خداست که شما را از سختی‌ها نجات می‌دهد و از اندوه می‌رهاند.»
سوره‌ی انعام/ آیه‌ی64



Anonymous  
[ Mon 22 Jun 2009 ~ 11:21 PM ]

تو خود خود من را توضیح میدی . بعد از ابراهیم نبوی تو دومین کسی هستی که در نوشتن بی همتایی . نبوی در طنز و تو در نشان دادن احساس در خلاصه ترین شکل. موفق باشی و همیشه سبز



هستی  
[ Tue 23 Jun 2009 ~ 9:30 AM ]

عالی نوشته ای . سبز و پرنوشتار باشی



مهسا  
[ Fri 26 Jun 2009 ~ 12:06 PM ]

چی داری تو کلماتت؟!! لعنتی بگو جی داری که من شب زده رو به مرگ میکشونه...



جوجه اردك زشت  
[ Sat 27 Jun 2009 ~ 9:15 AM ]

خیلی سخته چیزی رو که تا دیشب بود یادگاری
صبح بلند شی و ببینی که دیگه دوسش نداری
خیلی سخته که نباشه هیچ جایی برای آشتی
بی وفا شه اون کسی که جونتو واسش گذاشتی
خیلی سخته تو زمستون غم بشینه روی برفا
می سوزونه گاهی قلب و زهر تلخ بعضی حرفا
خیلی سخته اون کسی که اومد و کردت دیوونه
هوساش وقتی تموم شد بگه پیشت نمی مونه
خیلی سخته اگر عمر جادوی شعرت تموم شه
نکنه چیزی که ریختی پای عشق اون حروم شه
خیلی سخته اون که می گفت واسه چشات می میره
بره و دیگه سراغی از تو ونگات نگیره
خیلی سخته تا یه روزی حرفهای اون باورت شه
نکنه یه روز ندامت راه تلخ آخرت شه
خیلی سخته که عزیزی یه شب عازم سفر شه
تازه فردای همون روز دوست عاشقش خبر شه
خیلی سخته بی بهونه میوه های کال رو چیدن
بخدا کم غصه ای نیست چن روزی تو رو ندیدن
خیلی سخته که دلی رو با نگات دزدیده باشی
وسط راه اما از عشق یه کمی ترسیده باشی
خیلی سخته که بدونه واسه چیزی نگرانی
از خودت می پرسی یعنی می شه اون بره زمانی؟
خیلی سخته توی پاییز با غریبی آشنا شی
اما وقتی که بهار شد یه جوری ازش جدا شی
خیلی سخته یه غریبه به دلت یه وقت بشینه
بعد به اون بگی که چشمات نمی خواد اون رو ببینه
خیلی سخته که ببینیش توی یک فصل طلایی
کاش مجازات بدی داشت توی قانون بی وفایی
خیلی سخته که ببینی کسی عاشقیش دروغه
چقدر از گریه اون شب چشم تو سرش شلوغه
خیلی سخته و قشنگه آشنایی زیر بارون
اگه چتر نداشته باشی توی دستا هردوتاشون
خیلی سخته تا همیشه پای وعده ها نشستن
چقدر قشنگه اما واسه ی کسی شکستن
خیلی سخته واسه ی اون بشکنه یه روز غرورت
اون نخواد ولی بمونه همیشه سنگ صبورت
خیلی سخته بودن تو واسه ی اون بشه عادت
دیگه بوسیدن دستات واسه اون نشه عبادت
خیلی سخته چشمای تو واسه ی اون کسی خیسه
که پیام داده یه عمر واسه تو نمی نویسه
خیلی سخته که دل تو نکنه قصد تلافی
تا که بین دو پرستو نباشه هیچ اختلافی
خیلی سخته اونکه دیروز تو واسش یه رویا بودی
از یادش رفته که واسش تو تموم دنیا بودی
خیلی سخته بری یک شب واسه چیدن ستاره
ولی تا رسیدی اونجا ببینی روز شد دوباره



جوجه اردك زشت  
[ Sat 27 Jun 2009 ~ 9:19 AM ]

نوشته هات عاليه
آنچه از دل برايد لاجرم بر دل نشيند



بهار  
[ Sat 27 Jun 2009 ~ 10:32 PM ]

ما به خرداد پر از حادثه عادت داریـــم



ehsan  
[ Wed 01 Jul 2009 ~ 8:21 PM ]

اي کاش قسمت نظرات هر پست رو باز بذاري.
اينجا خيلي بي‌در و پيکر و اينکه به دليل کثرت نظرات خيلي طول مي‌کشه تا صفحه باز بشه.
در هر حال خيلي خوبن نوشته‌هات.



زهرا  
[ Sun 05 Jul 2009 ~ 5:22 AM ]

چی مینویسی؟
چی میگی؟
داری چیکار میکنی که من گریزان از هر چی عشق و عشقبازی و عاشقانه رو میخکوب میکنی پای این مانیتور تا چششمم سیخ بشه یه جمله به جمله حرفایی که با تمام وجودم میشناسمشون
سالها به پای عشقی خام نشستن و انتخاب نشدن رو من میدونم یعنی چی
رقیب رو خیلی کمتر از خودت دیدن و احساس حقارت کردن و دم برنیاوردن رو من میشناسم
و اینک این منم زنی در آستانه فصلی سرد
وای که فروغ چه خوب گفته
غریبه ی عزیز!
مطرود به جا مانده از آدم طرد شده از بهشت خدا!
بهت سلام میکنم
در برابرت تعظیم میکنم
از دلم میگی
با جونم میشنوم
ممنون
بعد از تو آن عروسک چوبی
که هیچ چیز نمی گفت به جز آب آب آب
در آب غرق شد



حامي  
[ Tue 07 Jul 2009 ~ 4:33 AM ]

سلام
نوشته هاي كوتاعت
زيباست
همين



27shahrivar  
[ Tue 07 Jul 2009 ~ 9:39 AM ]

تو که دستت به نوشتن آشناست
دلت از جنس دل خسته ی ماست
دل دریا رو نوشتی، همه دنیا رو نوشتی
دل ما رو بنویس، دل ما رو بنویس
بنویس هر چه که ما رو به سر اومد
بدِ قصه ها گذشت و بدتر اومد
بگو از ما که به زندگی دچاریم
لحظه ها رو میکشیم، نمی شماریم
بنویس از ما که در حال فراریم
توی این پاییز بد، فکر بهاریم
دل دریا و نوشتی، همه دنیا رو نوشتی
دل ما رو بنویس، دل ما رو بنویس
دست من خسته شد از بس که نوشتم
پای من آبله زد بس که دویدم
تو اگر رسیده ای ما رو خبر کن
چرا اونجا که تویی من نرسیدم
تو که از شکنجه زار شب گذشتی
از غبار بی سوار شب گذشتی
تو که عشق رو با نگاه تازه دیدی
بادبان به سینه ی دریا کشیدی
دل دریا و نوشتی، همه دنیا رو نوشتی
دل ما رو بنویس، دل ما رو بنویس!



khial  
[ Sun 30 Aug 2009 ~ 11:48 AM ]

:)
che khoobe ke baz ham matroud rah oftad...
movazebesh bash khob digeeee



سنتزی  
[ Sun 06 Sep 2009 ~ 7:56 PM ]

اهل دردی ...
مطرود من، یک با یک برابر نیست...



27شهریور  
[ Thu 10 Sep 2009 ~ 5:31 PM ]

هرجا که عشق هست، صفا هست و بوسه هست
در خاطر منی...



payeez  
[ Tue 15 Sep 2009 ~ 6:33 PM ]

طعم شوری تن را خوب می شناسم